تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



اوحدی مراغه‌ای - عکس‌نوشته‌ها 2
چاپ این صفحه





دُرّی و دورگشته ز دریای چشم ما
ای درِّ بازگشته ز دریا ! عجب ، عجب

#اوحدی_مراغه‌ای


مورخ : چهارشنبه 1394/12/26 + 12:34 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - عکس‌نوشته‌ها 1
چاپ این صفحه





اوحدی پیش تو صد نامه فرستاد از شوق
که نه آثار وفا دید و نه ایثار جواب !

#اوحدی_مراغه‌ای


مورخ : چهارشنبه 1394/12/26 + 12:29 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار
چاپ این صفحه


گفتم مگر به پایان آید شب فراقش
در شهر عاشقان خود پایان نبود شب را

---
از من مدار چشم خموشی که وقت گل
مشکل کسی خموش کند عندلیب را

---
ای که رنجی نکشیدی و ندیدی ستمی
چه غم از حال ستم‌دیده‌ی رنجور تو را ؟

---
با وصال او دلم را نیست پروای بهشت
در چنان عیدی کسی یاد آورَد نوروز را ؟!

---
از پیش هیچ خوبی ، هرگز وفا نجستم
زیرا وفا و خوبی با هم نباشد او را !
---
غیری در اشتیاق تو گر نامه‌ای نوشت
شاید که اوحدی بنویسد کتاب‌ها !

---
گفتم که باز پس روم از پیش این بلا
بگرفت سیل عشق تو از پیش و پس مرا !

---
آن کو نکند باور ، بیماری و درد من
یک‌چند به درد او ، بیمار کنش یارب !
---
فصل گل و باغ تازه و صحرا خوش
بی‌باده‌ی خام بودن از خامی ماست
---
بنشستم که نویسم سخن عشق و ز دل
شعله‌ای در قلم افتاد که طومار بسوخت !


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : یکشنبه 1394/11/25 + 10:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - قصیده 4
چاپ این صفحه



چشم صاحب‌دولتان بیدار باشد صبحدم
عاشقان را ناله‌های زار باشد صبحدم

آن جماعت را که در سینه ز شوق آتش بوَد
کارگاه سوزِ دل بر کار باشد صبحدم

صبحدم باید شدن در کوی او ، کز شاخ وصل
هر گلی کَت بشکفد ، بی‌خار باشد صبحدم

کوی او بی‌زحمتِ ناجنس باشد صبح‌گاه
راه او بی‌زحمت اغیار باشد صبحدم

مرده‌دل در خواب نوشین است و دولت در گذار
شادمانْ آن‌دل که دولت‌یار باشد صبحدم

طالبانِ پرتو خورشیدِ رویِ دوست را
چشم بر در ، روی بر دیوار باشد صبحدم

زنده‌داران شب امید را بر درگهش
دیده‌ها دریای گوهربار باشد صبحدم

گر تو می‌خواهی که بگشاید درِ احسان او
بر درِ او رفتنت ناچار باشد صبحدم

گرچه کمیابی کسی در صبحدم ناخفته ، لیک
حاضری زان خفتگان بیدار باشد صبحدم

هر شبت می‌گویم این و عقل می‌گوید بلی
پند گیرد خواجه گر هشیار باشد صبحدم

آن‌که در خوردن بوَد روز دراز او به سر
خفته بگذارش که بس بیمار باشد صبحدم

چرخ با صد دیده می‌بیند تو را جایی چنین
آدمی را خود ز خفتن عار باشد صبحدم

اوحدی ! گر زان شبِ بیچارگی خوفیت هست
چاره‌ی کار تو استغفار باشد صبحدم

قصه‌ی بیدار شو ، با خفته‌ای مردانه گو
کین سخن با کاهلان دشوار باشد صبحدم


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : یکشنبه 1394/11/25 + 10:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - قصیده 3
چاپ این صفحه


مردم نشسته فارغ و من در بلای دل
دل دردمند شد ، ز که جویم دوای دل ؟

از من نشانِ دل طلبیدند بی‌دلان
من نیز بی‌دلم ، چه نوازم نوای دل ؟

رمزی بگویمت ز دل ، ار بشنوی به جان
بگذر ز جان ، تا که ببینی لقای دل

دل را ز هر چه هست ، بپرداز و صاف کن
تا هر چه هست بنگری اندر صفای دل

گر در دل تو جای کسی هست غیر او
فارغ نشین ، که هیچ نکردی به جای دل

کی‌خسرو آن کسی‌ست که حال جهان بدید
از نورِ جامِ روشنِ گیتی‌نمای دل

بیگانه را به خلوت ما در میاورید
تا نشنوند واقعه‌ی آشنای دل

چون آفتاب عشق برآید ، تو بنگری
جان‌ها چو ذره رقص‌کنان در هوای دل

بگذر به شهر عشق که بینی هزار جان
دل‌دل‌کنان ز هر سرِ کویی که وای دل !

سرپوش جسم اگر ز سر جان برافکنی
فیض ازل نزول کند در فضای دل

نقد تو زیر سکه‌ی معنی کجا نهند ؟
چون آهن تو زر نشد از کیمیای دل

چون هیچ دل به دست نیاورده‌ای هنوز
چندین مزن به خوان هوس بر ، صلای دل

عمری گدای خرمن دل بوده‌ام به جان
تا گشت دامن دلِ منْ پر بلای دل

گر نشنوی حکایت دل ، این شگفت نیست
افسرده خود کجا شنود ماجرای دل ؟

عالم پر از خروش و صدای دل من است
لیکن تو را به گوش نیاید صدای دل

ناچار حال دل بنماید به هر کسی
چون اوحدی ، کسی که بوَد مبتلای دل



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : یکشنبه 1394/11/25 + 10:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - قصیده 2
چاپ این صفحه


گر گناهی کردم و دارم ، خداوندا ببخش
چون گنه را عذر می‌آرم ، خداوندا ببخش

پای خجلت را روایی نیست بر درگاه تو
دست حاجت پیش می‌دارم ، خداوندا ببخش

گر گناهم سخت بسیار است ، رحمت نیز هست
بر گناه سخت بسیارم ، خداوندا ببخش

چون پذیرفتارِ بدرفتارِ نادانان تویی
بر من نادان و رفتارم ، خداوندا ببخش

مایه‌داران نقدِ روز رفته بازآرند و من
بی زر این شهر و بازارم ، خداوندا ببخش

پیشت از روز الست آوردم اقرار -بلی-
هم بر آن پیشینه اقرارم ، خداوندا ببخش

بخششت عام است و می‌بخشی سزای هر کسی
گر به بخشایش سزاوارم ، خداوندا ببخش

ناامیدی بردم از یاران ، که می‌اندوختم
روز نومیدی تویی یارم ، خداوندا ببخش

آبرویم نیست اندر جمع خاصان را ، ولی
آب چشمم هست و می‌بارم ، خداوندا ببخش

عالمی بر عیب و تقصیرم تو یارب دست گیر
واقفی بر غیب و اسرارم ، خداوندا ببخش

گفته‌ای بر زاریِ افتادگان بخشش کنم
اینک آن افتاده‌ی زارم ، خداوندا ببخش

گر به دلداری دل مجروح من میلی نمود
بر دل مجروح و دلدارم ، خداوندا ببخش

اوحدی‌وار از گناه خود فغانی می‌کنم
بر فغان اوحدی‌وارم ، خداوندا ببخش



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : یکشنبه 1394/11/25 + 10:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - قصیده 1
چاپ این صفحه


راه گم کردم ، چه باشد گر به راه آری مرا ؟
رحمتی بر من کنی واندر پناه آری مرا ؟

می‌نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه
خوف آن ساعت که با روی چو کاه آری مرا

راه باریک است و شب تاریک ، پیش خود مگر
با فروغ نور آن روی چو ماه آری مرا

رحمتی داری که بر ذرات عالم تافتست
با چنان رحمت عجب گر در گناه آری مرا

شد جهان در چشم من چون چاه تاریک از فَزَع
چشم آن دارم که بر بالای چاه آری مرا

دفتر کردارم آن ساعت که گویی بازکن
از خجالت پیش خود در آه‌آه آری مرا

من که چون جوزا نمی‌بندم کمر در بندگی
کی چو خورشید منور در کلاه آری مرا ؟

گر حدیث من به قدر جرم من خواهی نوشت
همچو روی نامه با روی سیاه آری مرا

بندگی گر زین نَمَط باشد که کردم ، اوحدی
آه از آن ساعت که پیش تخت شاه آری مرا !



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : یکشنبه 1394/11/25 + 10:14 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - رباعیات 3
چاپ این صفحه


نِی بی‌تو مرا قرار باشد یک‌دم
نی سوی مَنت گذار باشد یک‌دم

هرگه که بخواندمت به کاری باشی
پیداست که خود چه کار باشد یک‌دم ؟

---

پیمانه بده که مرد پیمانه منم
در دام زمانه ، مرغ این دانه منم

زان باده که عقل می‌بردْ جامی ده
گو خلق بدانند که دیوانه منم

---

ای مهر تو از جهانْ پذیرفته‌ی من
مشتاق تو این دیده‌ی ناخفته‌ی من

هرچند جهان ز گفته‌ی من پر شد
اکنون به کمال می‌رسد گفته‌ی من

---
دل کیست ؟ که او طلب کند یاری تو
یا تن ندهد به محنت و خواری تو ؟

پرسیده‌ای احوال دلم دوش ، وزآن
جان می‌آید به عذر دلداری تو



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : شنبه 1394/11/24 + 10:47 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4