ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



اوحدی مراغه‌ای - رباعیات 2
چاپ این صفحه


بر ما ستم او چه گذرها که نکرد
در دلْ غم عشقش چه اثرها که نکرد

با تیر غمش به هیچ سر سود نداشت
ورنه دل مسکین چه سپرها که نکرد

---

از نوشِ جهان ، نصیب من نیش آمد
تیر اجلم بر جگرِ ریش آمد

کوته سفری گزیده بودم ، لیکن
زآنجا سفری دراز در پیش آمد

---

یارب ! نه دلم بسته‌ی غم‌های تو بود ؟
چشمم شب و روزْ غرق نم‌های تو بود ؟

بر جرم و خطای من چه می‌گیری خشم ؟
چون جمله به امّیدِِ کرم‌های تو بود

---
ای ماه ! ز پیوستن من عار مدار
پیوسته مرا به هجرْ بیدار مدار

بر من که فدای تو کنم جان عزیز
خواری مپسند و این سخنْ خوار مدار

---
من خاک دَرم ، تو آفتابی ای دل
نشگفت که بر سرم بتابی ای دل

من گم شدم از خود که تو را یافته‌ام
دریاب که مثل من نیابی ای دل


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : شنبه 1394/11/24 + 10:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - رباعیات 1
چاپ این صفحه


شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت
بر آتش غم ، خنده‌زنانْ شاد بسوخت

من بنده‌ی شمعم که ز بهر دل خلق
ببرید ز شیرین و چو فرهاد بسوخت

---

غافل مشو ای دل ، که نیازم با توست
پوشیده هزارگونه رازم با توست

حِرمان شبی دراز و جایی خالی
زآنم که حکایت درازم با توست

---

اوحد ! دیدی که هرچه دیدی هیچ است ؟
وین هم که بگفتی و شنیدی هیچ است ؟

عمری به سر خویش دویدی هیچ است
وین هم که به کنجی بخزیدی هیچ است ؟

---
ای بوده مرا ز جسم و جانْ هیچ به دست
نابوده ز بود این و آن هیچ به دست

از من طلب هیچ نمی‌باید کرد
زیرا که ندارم به جهان هیچ به دست

---
مقصود ز هر حدیث و هر زمزمه اوست
سر جمله‌ی هر غلغله و دمدمه اوست

گر بد بینی ، به وصل خود هم نرسی
ور نیک نگه کنی به خود ، خود همه اوست


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : شنبه 1394/11/24 + 10:15 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 19
چاپ این صفحه


دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری
به جز او در نظرِ عقل نیامد دگری

خبر محنت ما در همه آفاق برفت
که چه دیدیم ز دست ستم بی‌خبری ؟

ای که چون باد بهر گوشه گذاری داری
خود چه بادی که ازین گوشه نداری گذری ؟

نه قضایی به سر عمر من آمد ز غمت
که از آن یاد توان کرد به عمری قدری

سفرم هم به سر کوی تو خواهد بودن
گر بیابم ز کمند تو جواز سفری

رفتن مهر تو از سینه‌ی من ممکن نیست
همچو نامی که کسی نقش کند بر حَجَری

هیچ دانی سر من بر سر کوی تو چنین
به چه تشبیه توان کرد ؟ به خاکی و دری

هر شب از درد فراق تو بگریم تا روز
عجب ای گریه‌ی شب‌ها ، که نکردی اثری !

گر دل اوحدی از درد تو خون شد نه عجب
کار عشق است و میسر نشود بی‌جگری

---
ای آن‌که ز هجر تو ندیدیم رهایی
باز آی که دل خسته شد از بار جدایی

هرچند مرا هیچ نخوانی که بیایم
این نامه نبشتم که بخوانی و بیایی

ما را همه کاری به فراق تو فرو بست
باشد که ز ناگه درِ وصلی بگشایی

گفتی که ز تقصیر تو بود این همه دوری
تقصیر چه باشد ؟ چو ندانم که کجایی ؟

ای رفته و بر سینه‌ی ما داغ نهاده
سوگند به جان تو که اندر دل مایی

اندر دل یکتا شده‌ی اوحدی امروز
سوزی‌ست که آتش برساند به دوتایی


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : شنبه 1394/11/24 + 09:47 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 18
چاپ این صفحه


ای مدد تیره‌شب از موی تو
روز مرا روشنی از روی تو

بر سر آنم که شوم یک سحر
خاک نسیمی که دهد بوی تو

خاک شوم تا مگر آرد مرا
باد محبت به سر کوی تو

برمکن از من به جفا دل ، که من
برنکنم خیمه ز پهلوی تو

قیمت وصل تو که داند که چیست ؟
هر دو جهان می‌نِه و یک موی تو

---
امشب از پیش من شیفته‌دل دور مرو
نور چشم منی ای چشم مرا نور ، مرو

دیگری از نظرم گر برود باکی نیست
تو که معشوقی و محبوبی و منظور ، مرو

خانه‌ی ما چو بهشت است به رخسار تو حور
زین بهشت ار بتوانی ، مرو ای حور ، مرو

امشب از نرگس مخمور تو من مست شوم
مست مگذار مرا امشب و مخمور مرو

عاشق روی توام ، خسته‌ی هجرم چه کنی ؟
نفسی از برِ این عاشق مهجور مرو

دل رنجور مرا نیست به غیر از تو دوا
ای دوای دل ما ، از سر رنجور مرو

اوحدی چون ز وفا خاکِ سر کوی تو شد
سرکشی کم کن و از کوی وفا دور مرو


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : شنبه 1394/11/24 + 09:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 17
چاپ این صفحه


ای دلبر سنگین دل ! فریاد ز دست تو
دستی که دل من شد بر باد ز دست تو

کی راست شود کارم ؟ زین غصه که من دارم
ای کار مرا ویران ، بنیاد ز دست تو

عقلم چو دهد یاری ، گوید که درین زاری
آن است که صد نوبت ،‌ افتاد ز دست تو

دادی ز جفا نوشم ، تا گشت فراموشم
چیزی که مرا بودی بر یاد ز دست تو

از بند رها می‌کن ، مملوک و بها می‌کن
کین بنده نخواهد شد آزاد ز دست تو

شادی به غمت دادم ، واکنون ز غمت شادم
زیرا که نشاید شد دلشاد ز دست تو

---
گر چه امّید ندارم که شوم شاد از تو
نتوانم که زمانی نکنم یاد از تو

گفته بودی که به فریاد تو روزی برسم
کی به فریاد رسی ؟ ای همه فریاد از تو

دانم این قصه به خسرو برسد هم روزی
که تو شیرینی و شهری شده فرهاد از تو

گر تو ای طرفه‌ی شیراز ، چنین خواهی کرد
برسد فتنه به تبریز و به بغداد از تو

دوش گفتی به دلت در زنم آتش روزی
چه دل ؟ ای خرمن دل‌ها شده بر باد از تو

دل ما را غم هجر تو ز بنیاد بکَنْد
خود ندیدیم چنین کار به بنیاد از تو

اوحدی را مکن از بند خود آزاد که او
بنده‌ای نیست که داند شدن آزاد از تو


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : شنبه 1394/11/24 + 09:24 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 16
چاپ این صفحه


از تو مرا تا به کِی بی‌سر و سامان شدن ؟
در طلب وصل تو ، زار و پریشان شدن ؟

هر نفسم خونِ دلْ ریزی و گویی ، مگوی
واقعه‌ای مشکل است دیدن و نادان شدن

من ز تو درمان دلْ جستم و دشمن شدی
مصلحت من نبود در پی درمان شدن

زلف تو در بند آنْ هست که شادم کند
گر نزند روی تو ، رای پشیمان شدن

روی تو را عادت است ، زلف تو را قاعده
دل برُبودن ز منْ هر دم و پنهان شدن

خلق به دیر و به زود ، راه به پایان برند
رای تو را هیچ نیست ، راه به پایان شدن

بر دل ویران من طعنه زدن تا به چند ؟
بین که چه گنجی در اوست با همه ویران شدن

کار تو پیمان‌شکن ، نیست به جز سرکشی
کار دل اوحدی ، بر سر پیمان شدن

---
دور مرو ، دور مرو ، یار ببین ، یار ببین
در نگر از دیده‌ی جانْ در دل و دیدار ببین

گر ز دل آگاه شدی ، همسفر ماه شدی
چون تو در این راه شدی ، خوبی رفتار ببین

گر سفرت هست هوس ، جان و خرد یار تو بس
نصرت ازین هردو طلب ، هجرت انصار ببین

دوست به پرسیدن تو ، روی تو در دیدن تو
جنس فروشنده نگر ، نقدِ خریدار ببین

چند برای دل خود ؟ چند هوای دل خود ؟
چند رضای دل خود ؟ مصلحت یار ببین

دشمن من شد دل من ، توبه‌شکن شد دل من
گر پس از اینم طلبی ، خانه‌ی خمّار ببین

خرقه که بر دوخته شد ، نقد که اندوخته شد
پیش رخش سوخته شد ، گرمی بازار ببین

اوحدی ! از بهر خدا ، دور مرو پیش خدا
در خود و او کن نظری ، نقطه و پرگار ببین


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : جمعه 1394/11/23 + 12:17 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 15
چاپ این صفحه


روزی بر آن شمع چو پروانه بسوزم
در خویش زنم آتش و مردانه بسوزم

چون با من بیگانه غمش را سر خویش است
با خویش در آمیزم و بیگانه بسوزم

دیوانه شوم ، سر به خرابات برآرم
بر خویشْ دل عاقل و دیوانه بسوزم

گر آتش اندوه بر این آب بماند
هم رخت براندازم و هم خانه بسوزم

در وصل دلم را نه به پیمانه دهد مِی
در می‌فِگَنم آتش و پیمانه بسوزم

یاران همه در گلشن وصلند به شادی
من چند درین گلخَن ویرانه بسوزم ؟

---
تیر تدبیر تو در کیش ندارم ، چه کنم ؟
سپر جور تو با خویش ندارم ، چه کنم ؟

خلق گویند که ترکش کن و عهدش بشکن
ای عزیزان ! چو من این کیش ندارم چه کنم ؟

طبعم اندیشه‌ی سودای تو کردست و خطاست
چاره‌ی طبع بداندیش ندارم چه کنم ؟

جان فدا کردم و گفتی که نه اندر خور ماست
در جهان چون من ازین بیش ندارم چه کنم ؟

هر که را دولت وصل تو بود محتشم است
این سعادت من درویش ندارم چه کنم ؟


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : جمعه 1394/11/23 + 12:08 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 14
چاپ این صفحه


ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم ؟

پس از اینْ پیش من از جور مکن یاد که من
تا غلام تو شدم ، زین دگران آزادم

چند پرسی تو که از عشق مَنَت حاصل چیست ؟
حاصل آن است که از تخت به خاک افتادم

کردم اندیشه‌ی خود مصلحت آن است که من
بر کَنم دل ز تو ، ورنه بکنی بنیادم

آهنین است دلت ،‌ ورنه ببخشی بر من
چون ببینی که ز غم در قفس فولادم

از دل سخت تو ، آن روز من آگاه شدم
که جگرخسته بدیدی و ندادی دادم

مکن ای ماه ، جفا بر تن من ، کز غم تو
اوحدی‌وار به خورشید رسد فریادم

---
به غم خویش چنان شیفته کردی بازم
کز خیال تو ، به خود نیز نمی‌پردازم

هر که از ناله‌ی شب‌گیر من آگاه شود
هیچ شک نیست که چون روز بداند رازم !

گفته بودی خبری ده که ز هجرم چونی ؟
آن چنانم که ببینی و ندانی بازم

عهد کردی که نسوزی به غم خویش مرا
هیچ غم نیست ، تو می‌سوز که من می‌سازم

بعد از این با رخ خوب تو نظر خواهم باخت
گو همه شهر بدانند که شاهد بازم

اگر از دام خودم نیز خلاصی بخشی
هم به خاک سر کوی تو بوَد پروازم

اوحدی گر نه چو پروانه بسوزد روزی
پیش روی تو چو شمعش به شبی بگدازم


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : جمعه 1394/11/23 + 11:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4