تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 13
چاپ این صفحه


دیریست که یار ما نمی‌آید
پیغام به کار ما نمی‌آید

هر کس به تفرجی و صحرایی
خود بوی بهار ما نمی‌آید

ما را به دیار او نباشد ره
او خود به دیار ما نمی‌آید

کمتر ز سگیم در شمار او
زیرا به شمار ما نمی‌آید

ای دل ، به تو پیش ازین همی گفتم
کین عشق به کار ما نمی‌آید

دولت همه‌جا برفت و باز آمد
هرگز به گذار ما نمی‌آید

یک‌دم نرود که یاد او صد پی
اندر دل زار ما نمی‌آید

آن دام که ما نهاده‌ایم ، ای دل
در چشم شکار ما نمی‌آید

---
من کشته‌ی عشقم ، خبرم هیچ مپرسید
گم شد اثر من ، اثرم هیچ مپرسید

گفتند که چونی ؟ نتوانم که بگویم
این بود که گفتم دگرم هیچ مپرسید

وقتی که نبینم رخش ، احوال توان گفت
این دم که در او می‌نگرم ،‌ هیچ مپرسید

بی‌عارضش این قصه‌ی روزست که دیدید
از گریه‌ی شام و سحرم هیچ مپرسید

خون جگرم بر رخ و پرسیدن احوال ؟
دیدید که خونین جگرم ، هیچ مپرسید

از دوست به جز یک نظرم چون غرضی نیست
زان دوست به جز یک نظرم هیچ مپرسید

با اوحدی این دیده‌ی‌تر بیش ندیدیم
بالله ! که ازین بیشترم هیچ مپرسید


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : جمعه 1394/11/23 + 11:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 12
چاپ این صفحه


خوب‌رویان جفاپیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

پادشاهان ولایت چو به نخجیر روند
صید را گرچه بگیرند ، رها نیز کنند

نظری کن به من ای دوست که ارباب کرم
به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند

گر کند میل به خوبان دل من ، عیب مکن
کین گناهیست که در شهر شما نیز کنند

بر زبان گر برود یاد منت باکی نیست
پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند

اوحدی ! گر نکند یار ز ما یاد ، مرنج
ما که باشیم که اندیشه‌ی ما نیز کنند ؟

---
دل سرمست من آن نیست که با هوش آید
مگر آن لحظه کَش آواز تو در گوش آید

رخت این آتش سوزنده که در سینه نهاد
عجب از دیگ هوس نیست که در جوش آید

مگرم داعیه‌ی لطف تو بگشاید چشم
ورنه از من چه سکون و ادب و هوش آید ؟

حسن پنهان تو بر خاطر من سهل کند
هر چه از جور رقیبان جفا کوش آید

بر نیازست و دعا دست جهانی زن و مرد
تا که را گوهر آن گنج در آغوش آید ؟

بیم آن است که از فکرت و اندیشه‌ی تو
همه تحصیل که کردیم فراموش آید

عجب از طالع خود دارم و دوران فلک
کان چنان صید به دام من مدهوش آید


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : جمعه 1394/11/23 + 10:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 11
چاپ این صفحه


موسم گل دو سه روز است ، به سر خواهد شد
می درآید ، که گل زرد به در خواهد شد

چون فلکْ روی زمین از سمن و سوسن و گل
همه پر زهره و برجیس و قمر خواهد شد

غنچه چون با لب خشک آمده بود از اول
غالب آن است که با دیده‌ی‌تر خواهد شد

غصه چون دست برآرد تو به مِی دست گرای
که چو سرمست شوی غصه به سر خواهد شد

دیگر از بهر جهان حال دگر گونه مکن
که جهانْ دیگر و این حال دگر خواهد شد

مدعی ، تا دل ما عشق نورزد پس ازین
گو مده پند که این رنج بَتَر خواهد شد

تیر عشق از چپ و از راست روان است هنوز
گو بنه تن به هلاک ، آنکه سپر خواهد شد

اوحدی ! نام طلب کن تو ، که این قالب و قلب
وقت آن است که بی‌عین و اثر خواهد شد

رندی و عاشقی ، از خلق چه پوشانی حال ؟
که جهان را هم ازین حال خبر خواهد شد

---
خانه خالی شد و در کوی دلْ اغیار نماند
همه غم رفت و  به غیر از غم آن یار نماند

گرچه در پای دلم خار جفا بود ، دگر
گل به دست آمد و در پای دلم خار نماند

آن گروهی که به آزار دلم کوشیدند
چون برفتند دگر هیچ دل‌آزار نماند

دشمن از غصه‌ی من علت بیماری داشت
دوستان ! مژده که آن ناخوش بیمار نماند

چشم من بر سر خاک درش از شوقْ امشب
سیل خونین صفتی ریخت که دیوار نماند

ناله می‌کردم و گفت اوحدی ، این روزی دو
قصه بسیار نگوییم که بسیار نماند


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : جمعه 1394/11/23 + 10:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 10
چاپ این صفحه


مستیم و مستی ما از جام عشق باشد
وین نام اگر بر آریم ، از نام عشق باشد

خوابی دگر ببینیم هر شب هلاک خود را
وین شیوه دلنوازی ، پیغام عشق باشد

بی‌درد عشق منشین ، کاندر چنین بیابان
آن کس رود به منزل ، کَش کام عشق باشد

درمان دل نخواهم ، تا درد مهر هستم
صبح خرد نجویم ، تا شام عشق باشد

روزی که کشته گردم بر آستانه‌ی او
تاریخ بهترینم ، ایام عشق باشد

مشنو که بازداند سرّ نیازمندان
الّا کسی که پایش در دام عشق باشد

از چشم اوحدی منْ خفتن طمع ندارم
تا پاسبان زاری بر بام عشق باشد

---
بی‌دلان را چاره از روی دلارامی نباشد
هر که عاشق گردد او را در دل آرامی نباشد

پخته‌ای باید که داند سوختن در عشق خوبان
بر چنین آتش گذشتن کار هر خامی نباشد

از سر کوی تو راه بازگشتن نیست ما را
وین کجا داند کسی ، کَش پای در دامی نباشد ؟

زندگانی خوش کجا باشد ؟ که از لعل تو ما را
پرسشی هرگز نخواهد بود و پیغامی نباشد

عذر خاموشی چه دارم ؟ هم بباید گفت چیزی
گر نمی‌گویی دعایی ، کم ز دشنامی نباشد

گر چه بر ما حکم داری ، جور کمتر کن که هرگز
شاه را بر بندگان بهتر ز انعامی نباشد

اوحدی را بنده کردی نام ، ازین ننگی ندارد
بنده را گر راست می‌پرسی تو خود نامی نباشد


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : پنجشنبه 1394/11/22 + 12:07 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 9
چاپ این صفحه


هر سحرم ز هجر تو ، ناله بر آسمان رسد
گر تو جفا چنین کنی ، از تو دلم به جان رسد

مایه‌ی روزگار خود ، در هوس تو باختم
سود تو می‌بری ، بِهِل ، کز تو مرا زیان رسد

تیر کمان ابروان بر سپرم مزن ، که من
در جگرش نهان کنم ، تیر کزان کمان رسد

گر ز تو لاله‌رخ دلم ناله کند ، روا بود
دل چو شود ز غصه پُر ، هم به سر زبان رسد

رخت دل شکسته را پیش تو می‌هِلَم ، ولی
بدرقه گر تویی ، سبک دزد به کاروان رسد

از ستمی منال ، اگر عاشقی آن جمال را
بار چنین بسی بری ، تا فرحی چنان رسد

آخر کار عاشقان نیست به جز هلاک و خود
بر دل ریش اوحدی ، گر تو تویی ، همان رسد

---
تا دلم بر رخ چون ماهِ تمامت باشد
ناله و زاری من بر در و بامت باشد

در قیامت همه را چشم به سویی و مرا
چشمْ سوی تو و گوشم به سلامت باشد

وصل روی تو جهانی ز خدا می‌خواهند
تا که را خواهی و پروای کدامت باشد ؟

بر من خسته چو وصل تو بگردید حلال
مرو اندر پی خونم که حرامت باشد

ز آتش و آبْ مکن چشم و دلم را ویران
تا چو تشریف دهی جا و مقامت باشد

رایگان بنده بسی داری و چاکرْ بی‌حد
اوحدی نیز رها کن که غلامت باشد


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : پنجشنبه 1394/11/22 + 11:56 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 8
چاپ این صفحه


آن ستمگر که وفای مَنَش از یاد برفت
آتش اندر من مسکین زد و چون باد برفت

او به بغداد روان گشت و مرا در پی او
آب چشم است که چون دجله‌ی بغداد برفت

گرچه می‌گفت که از بند شما آزادم
هم‌چنان بنده‌ی آنیم ، که آزاد برفت

او چو برخاست ، غم خود به نیابت بنشاند
تا نگویی که سپهر از برِ بیداد برفت

از من خسته به شیرین که رساند خبری ؟
کز فراق تو چه‌ها بر سر فرهاد برفت !

پیش ازین در دل من هر هوسی بگذشتی
دل بدو دادم و دانم همه از یاد برفت

اوحدی ! از غم او ناله نمی‌باید کرد
سهل کاریست غم ما ، اگر او شاد برفت

---
روی خود بنمود و هوش از ما ببرد
طاقت و هوش از تن شیدا ببرد

دلْ شکیب از روی خوب او نداشت
زان میان بگذاشتیمش تا ببرد

روی او چون دید نقش ما و من
نام من گم کرد و رخت ما ببرد

زین جهان من داشتم جان و دلی
این به دست آورد و آن در پا ببرد

من چنین در جوش و آتش ناپدید
گر نهان آمد ، مرا پیدا ببرد

از دل من بود هر غوغا که بود
پیش او رفت آن دل و غوغا ببرد

راه فردا بر گرفت از امشبم
کامشبم بگرفت و تا فردا ببرد

تا قیامت هرکه گوید سِرّ عشق
قطره‌ای باشد کزین دریا ببرد



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : پنجشنبه 1394/11/22 + 11:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 7
چاپ این صفحه


در گمانی که به غیر از تو کسی یارم هست ؟
غلطست این ، که به غیر از تو نپندارم هست

حیفت آمد که دمی بی غم هجران باشم
زانکه امّید به وصل تو چه بسیارم هست !

آخر ای باد ! که داری خبر از من ، تو بگوی
گر شنیدی که به جز فکرت تو کارم هست ؟

در نهان چاره‌ی بند غم او می‌سازم
با کسی گر سخنی نیز به ناچارم هست

زر طلب می‌کند آن ماه و ندارم زر ، لیک
تن بی‌زور و رخ زرد و دلِ زارم هست

گرچه از چشم بینداخت مرا یار ، هنوز
گوش بر مرحمت و چشم به دیدارم هست

---
جز نقش تو در خیال ما نیست
جز با غمت اتصال ما نیست

شد روز من از غمت چو سالی
لیکن چه کنم ؟ چو سال ما نیست

از زلف تو حلقه‌ای ندیدیم
کو در پی گوشمال ما نیست

بار چو تو دلبری کشیدن
در قوت احتمال ما نیست

از خیل که‌ای ؟ که بر رخ تو
زلفت همه هست و خال ما نیست

حال دل ما ز خویشتن پرس
زیرا که کسی به حال ما نیست

دل مرغ هوای توست ، لیکن
راه هوست به بال ما نیست

گر سود کنم مرنج ، کآخر
نقصان تو در کمال ما نیست

پیش رخ اوحدی چه نالی ؟
کو را سر قیل و قال ما نیست



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : پنجشنبه 1394/11/22 + 11:17 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 6
چاپ این صفحه


نهان از نهان کیست ؟ دلدار ماست
برون از جهان چیست ؟ بازار ماست

به دستم ز باغ جهان گل مده
که بی‌روی آن نازنین ، خار ماست

اگر مُقبلی هست ، در بند اوست
وگر مشکلی هست ، در کار ماست

بر ما به جز نام آن رخ مگوی
که او قبله‌ی چشم بیدار ماست

ندیدی رخش را ، ز ما هم مپرس
بدیدی ، چه حاجت به گفتار ماست ؟

چو پندار باشی ز دلدار دور
که دوری هم از پیش پندار ماست

میان من و او حجاب اوحدیست
چو او رفع شد ، روز دیدار ماست

---
دل به صحرا می‌رود ، در خانه نتْوانم نشست
بوی گل برخاست ، در کاشانه نتوانم نشست

گر کنم رندی ، سزد ، کاندر جوانی وقت گل
محتسب داند که من پیرانه نتوانم نشست

عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند رواست
من که عاشق باشم و دیوانه ، نتوانم نشست


هر کسی با آشنایی راه صحرایی گرفت
من چنین در خانه‌ای بیگانه نتوانم نشست

من که از هستی چو فرزین رفته باشم بارها
بر بساط بی‌دلی فرزانه نتوانم نشست

عشق عیبم می‌کند کافسانه خواهی شد به عشق
گو همی کن ، من بدین افسانه نتوانم نشست

گر کنم رندی ، روا باشد ، که در سنِّ شباب
محتسب داند که سالوسانه نتوانم نشست

اوحدی گو ، زهد خود می‌ورز ، من باری به نقد
بشکنم پیمان که بی‌پیمانه نتوانم نشست



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : پنجشنبه 1394/11/22 + 11:07 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4