تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 5
چاپ این صفحه


بی تو نکردیم به جایی نشست
با تو نشستیم به هرجا که هست

صورت خوب از چه به گیتی بسی‌ست
چشم مرا مثل تو صورت نبست

لاف نخستین ‍-بلی- می‌زنم
روز نخستین که تو گویی -الست-

زلف سیه را به ازان می‌شکن
ورنه بسی دل که بخواهد شکست

موی بِرَست از کف امّید ما
وز کف موی تو نخواهیم رست

هر که کند گوش به گفتار تو
بس که به گفتار بخواهد نشست

ای که ز من صبر طلب میکنی
خود چو منی را چه بر آید ز دست ؟

پند که بی‌باده‌ی صافی دهی
کی شنود عاشق دُردی‌پرست ؟

اوحدی از عشق تو دیوانه شد
گر دگری می‌شود از عشقْ مست

---
ای نسیم صبحدم ، یارم کجاست ؟
غم ز حد بگذشت ، غم‌خوارم کجاست ؟

وقت کارست ای نسیم ، از کار او
گر خبر داری بگو دارم ، کجاست ؟

خواب در چشمم نمی‌آید به شب
آن چراغ چشم بیدارم کجاست ؟

بر درِ او ، از برای دیدنی
بارها رفتم ولی بارم کجاست ؟

دوست گفت آشفته‌گرد و زار باش
دوستان آشفته و زارم کجاست ؟

نیستم آسوده از کارش دمی
یارب ، آن آسوده از کارم کجاست ؟

تا به گوش او رسانم حال خویش
ناله‌های اوحدی‌وارم کجاست ؟



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : پنجشنبه 1394/11/22 + 11:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 4
چاپ این صفحه


ای سفر کرده ، دلم بی‌تو بفرسود ، بیا
غمت از خاک درت بیشترم سود ، بیا

سود من جمله ز هجر تو زیان خواهد شد
گر زیان است درین آمدن از سود ، بیا

مایه‌ی راحت و آسایش دل بودی تو
تا برفتی تو دلم هیچ نیاسود ، بیا

زاشتیاق تو دراُفتاد به جانم آتش
وز فراق تو در آمد به سرم دود ، بیا

ریختم در طلبت هرچه دلم داشت ، مرو
باختم در هوست هرچه مرا بود ، بیا

گر ز بهر دلِ دشمن نکنی چاره‌ی من
دشمنم بر دل بیچاره ببخشود ، بیا

زود برگشتی و دیر آمده بودی به کفم
دیر گشت آمدنت ، دیر مکش ، زود بیا

کم شود مهر ز دوری دگران را لیکن
کم نشد مهر من از دوری و افزود ، بیا

گر بپالودن خون دل من داری میل
اوحدی خون دل از دیده بپالود ، بیا

---
جانا ، دلم ز درد فراق تو کم نسوخت
آخر چه شد که هیچ دلت بر دلم نسوخت ؟

نزد تو نامه‌ای ننوشتم که سوز دل
صدبار نامه در کف من با قلم نسوخت

بر من گذر نکرد شبی ، کاشتیاق تو
جان مرا به آتش ده‌گونه غم نسوخت

در روزگار حسن تو یک دل نشان که داد ؟
کو لحظه‌لحظه خون نشد و دم‌به‌دم نسوخت ؟

یک‌دم به نور روی تو چشمم نگه نکرد
کاندر میان آن‌همه باران و نم نسوخت

شمع رخ تو از نظر من نشد نهان
تا رَختِ عقل و خرمن صبرم به هم نسوخت

گفتی در آتش غم خود سوختم تو را
خودْ آتش غم تو که را ای صنم نسوخت ؟

کو در جهان دلی که نگشت از غم تو زار ؟
یا سینه‌ای کزان سر زلف به خم نسوخت ؟

صد پی بر آتش ستمت سوخت اوحدی
ویدون گمان بری تو که او را ستم نسوخت



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : پنجشنبه 1394/11/22 + 11:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 3
چاپ این صفحه


گر وصل آن نگار میسر شود مرا
از عمر باک نیست که در سر شود مرا

تسخیر روی او به دعا می‌کند دلم
تا آفتاب و ماه مسخر شود مرا

روزی که کاسه‌ی سرم از خاک پر کنند
از بوی او دماغ معطر شود مرا

آن نور هر دو دیده اگر می‌دهد رضا
بگذار تا دو دیده به خون تر شود مرا

هر ساعتم چنان کند از غصه پایمال
کز دست او فغان به فلک بر شود مرا

مشکل شکفته گرددم از وصل او گلی
لیکن چه خارها که به دل در شود مرا !

این درد سینه‌سوز که در جان اوحدیست
از تن شگفت نیست که لاغر شود مرا

---
به خرابات بَرید از در این خانه مرا
که دگر یاد شراب آمد و پیمانه مرا

دل دیوانه به زنجیر نبستن عجبست
که به زنجیر ببندد دل دیوانه مرا ؟

مِی بیارید و تنم را بنشانید چو شمع
پیش آن شمع و بسوزید چو ویرانه مرا

همچو گنجیست درین عالم ویران رخ او
یاد آن گنج دوانید به ویرانه مرا

سرم از شوق و دل از عشق چنین شیفته شد
تا که شد اوحدیِ شیفته هم‌خانه مرا



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : پنجشنبه 1394/11/22 + 11:02 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 2
چاپ این صفحه


مبارک روز بود امروز ، یارا
که دیدار تو روزی گشت ما را

من آن دوزخ‌دلم یارب ، که دیدم
به چشم خود بهشت آشکارا

نه مهر است این ، که داغ دولت است این
که بر دل بر ز دست این بی‌نوا را

ز یک ناگه چه گنج دولت است این ؟
که در دست اوفتاد این بی‌نوا را

در این حالت که من روی تو دیدم
عنایت‌هاست با حالم خدا را

هم آهِ آتشینم کارگر بود
که شد نرم آن دل چون سنگ خارا

مرا تشریف یک پرسیدنت بِه
ز تخت کی‌قباد و تاج دارا

بکش زود اوحدی را ، پس جدا شو
که بی‌رویت نمی‌خواهد بقا را

---
دلبرا ! در دل سخت تو وفا نیست چرا ؟
کافران را دلِ نرم است و تو را نیست چرا ؟

بر درت ، سگْ وطنی دارد و ما را نه ، که چه ؟
به سگانت نظری هست و به ما نیست چرا ؟

هر که قتلی بکند ، کشته‌بهایی بدهد
تو مرا کشتی و امّید بها نیست چرا ؟

شهریان را به غریبان نظری باشد و من
دیدم این قاعده در شهر شما نیست ، چرا ؟

من و زلف تو قرینیم به سرگردانی
من ز تو دورم و او از تو جدا نیست چرا ؟

دیگران را همه نزدیک تو را هست و قبول
اوحدی را ز میان راه وفا نیست چرا ؟



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : چهارشنبه 1394/11/21 + 01:23 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - غزلیات 1
چاپ این صفحه


قراری چون ندارد جانم اینجا
دل خود را چه می‌رنجانم اینجا ؟

مرا گفتی کز آنجا آگهی چیست ؟
چه می‌پرسی ، که من حیرانم اینجا

نه او پنهان شد از چشمم ، که من نیز
ز چشم مدعی پنهانم اینجا

اگر بتوان حدیثی گوی از آن روی
که من بی‌روی او نتوانم اینجا

نگارینی که سرگرداند از من
نگردانی ، که سرگردانم اینجا

مرا با دوست پیمانی قدیم است
بدان پیوند و آن پیمانم اینجا

---
پیر ریاضت ما عشق تو بود ، یارا
گر تو شکیب داری ، طاقت نماند ما را

پنهان اگرچه داری چون منْ هزار مونس
من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا

روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید
پوشیده چند داریم این درد بی‌دوا را ؟

تا کی خَلی درین دلْ پیوسته خار هجران ؟
مُردم ز جورت آخرْ مُردم ، نه سنگ خارا

آخر مرا ببینی در پای خویش مرده
کاوّل ندیده بودم پایان این بلا را

باد صبا ندارد پیش تو راه ، ورنه
با ناله‌های خونین بفرستمی صبا را

چون اوحدی بنالد ، گویی که صبر می‌کن
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : چهارشنبه 1394/11/21 + 01:16 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4