ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



احمد شاملو - عکس‌نوشته‌ها 2
چاپ این صفحه





دل‌های ما که به هم نزدیک باشد ،
دیگر چه فرقی می‌کند کجای این دنیا باشی ؟

دور باش ، اما نزدیک !
که من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم ...

#احمد_شاملو


مورخ : پنجشنبه 1394/12/27 + 12:50 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - عکس‌نوشته‌ها 1
چاپ این صفحه





آنجا را نمی‌دانم !
اما اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند ،
باور نمی‌کنند چیزی از دست داده باشی ...

#احمد_شاملو


مورخ : پنجشنبه 1394/12/27 + 12:45 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - بندی برگزیده از اشعار سپید 2
چاپ این صفحه


آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز
در برکه‌های آینه‌ ، لغزیده تو به تو !
من آبگیر صافیم ، اینک ! به سحر عشق ؛
از برکه‌های آینه راهی به من بجو !

---

جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو بیدار می‌مانند
که روز را پیش‌باز می‌رفتی ،
هرچند
سپیده تو را از آن پیشتر دمید
که خروسان ، بانگ سحر کنند ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 01:15 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - بندی برگزیده از اشعار سپید 1
چاپ این صفحه


نه !

هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه‌ای
دل بسته بودم ...

---

و دلت
کبوتر آشتی‌ست ،
در خون ‌تپیده به بام تلخ ؛
با این‌همه ،
چه بالا ، چه بلند ، پرواز می‌کنی ...

---

شب ،
از ارواح سکوت سرشار است
ریشه از فریاد
و رقص‌ها از خستگی ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 01:11 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - اشعار نو 10
چاپ این صفحه


من تمامیِ مُرد‌گان بودم :

مرده‌یِ پرند‌گانی که می‌خوانند و خاموش‌اند ،
مرده‌یِ زیباترینِ جانوران بر خاک و در آب ،
مُرده‌یِ آدمیان ، همه از بد و خوب ...

من آن‌جا بودم ، در گذشته ، بی‌سرود
با من رازی نبود ، نه تبسمی ، نه حسرتی ...

به مِهر ، مرا بی‌گاه در خواب دیدی
و با تو بیدار شدم ...

---

ﻛﻮﻩ ﺑﺎ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺳﻨﮓﻫﺎ ﺁﻏﺎﺯ میﺷﻮﺩ
ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺩﺭﺩ

ﺩﺭ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍنی ستمگری ﺑﻮﺩ ﻛﻪ
ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺯﻧﺠﻴﺮﺵ ﺧﻮ نمی‌کرد

ﻣﻦ ﺑﺎ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪﻡ ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 01:09 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - اشعار نو 9
چاپ این صفحه


در دلِ مه ،
لنگان زارعی شکسته می‌گذرد
پا در پای سگی
گامی گاه در پس او
گاه گامی در پیش ...

وضوح و مه
در مرز ویرانی در جدالند ،
با تو در این لکه‌‌ی قانع آفتاب امّا
مرا پروای زمان نیست ...

خسته ، با کوله‌باری از یاد امّا ،
بی‌ گوشه‌ بامی بر سر ، دیگر بار ...

اما اکنون بر چارراهِ زمان ایستاده‌ایم ؛
و آنجا که بادها را اندیشه‌ی فریبی در سر نیست ،
به راهی که هر خروسِ بادْنماتْ اشارت می‌دهد ...

باور کن !
کوچه‌ی ما تنگ نیست
شادمانه باش !
و شاهراه ما ، از منظرِ تمامیِ آزادی‌ها می‌گذرد ...

---

به جست‌و‌جوی تو
بر درگاهِ کوه می‌گریم ،
در آستانه‌ی دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می‌گریم
در چارراه فصول ،
در چارچوب شکسته‌ی پنجره‌ای
که آسمانِ ابرآلوده را قابی کهنه می‌گیرد ...

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی ،
تا چند
تا چند ورق خواهد زد ؟

نامت سپیده‌دمی است که بر پیشانی آفتاب می‌گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان دوره می‌کنیم
شب را و روز را ،
هنوز را ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 01:07 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - اشعار نو 8
چاپ این صفحه


باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد ؛
چرا که اگر به گاه آمده باشی ، دربان به انتظارِ توست
و اگر بیگاه ، به در کوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید

کوتاه است در ،
پس آن بِه که فروتن باشی ...

---

از ما دو ، کدام ؟

ــ تو که زندانت تو را زمزمه می‌کند
یا من که غریوِ خود را نیز نمی‌شنوم ؟
تو که زندانت مرا غریو می‌کشد
یا من که زمزمه‌ی تو ، در این بهارانم ،
مجالِ باغ و دماغِ سبزه‌زار نمی‌دهد ؟ ــ

از ما دو ، کدام ؟



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 01:05 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - اشعار نو 7
چاپ این صفحه


مجال ،
بی‌رحمانه اندک بود
و واقعه ،
سخت نامنتظر ...
از بهار ، حظّ تماشایی نچشیدم ،
که قفس ،
باغ را پژمرده می‌کند ...

---

ناگهان ، عشق
آفتاب‌وار نقاب برافکند
و بام و در
به صوتِ تجلی درآکند ،

شعشعه‌ای آذرخش‌وار فروکاست
و انسان ، برخاست ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 01:03 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 2
1
2