ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



احمد شاملو - اشعار نو 6
چاپ این صفحه


خسته ، شکسته و دلبسته ،
من هستم
من هستم
من هستم

از این فریاد تا آن فریاد
سکوتی نشسته است ...
لب‌بسته در دره‌های سکوت سرگردانم
من می‌دانم
من می‌دانم
من می‌دانم

جنبش شاخه‌ای ، از جنگلی خبر می‌دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان ،
از سنگینی پابرجای هزاران جار خاموش ...
در خاموشی نشسته‌ام
خسته‌ام ، در هم شکسته‌ام ، من دلبسته‌ام ...

---

شب ، تار
شب ، بیدار
شب ، سرشار است
زیباتر شبی برای مردن !
آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد ...

شب تار است
شب بیمار ست
از غریو دریای وحشت‌زده بیدار است
شب از سایه‌ها و غریو دریا سرشار است ،
زیباتر شبی برای دوست داشتن !

با چشمان تو مرا
به الماس ستاره‌ها نیازی نیست ،
با آسمان بگو ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 02:01 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - اشعار نو 5
چاپ این صفحه


همه‌ی لرزش دست و دلم از آن بود که عشق ،
پناهی گردد ، پروازی نه ؛
گریزگاهی گردد ...

آی عشق ! آی عشق !
چهره‌ی آبیت پیدا نیست ...

و خنکای مرحمی
بر شعله‌ی زخمی ،
نه شور شعله بر سرمای درون

آی عشق ! آی عشق !
چهره‌ی سرخت پیدا نیست ...

غبار تیره‌ی تسکینی
بر حضور  ِوهن و دنج ِ رهایی ؛
بر گریز حضور ...

آی عشق ! آی عشق !
رنگ آشنایت پیدا نیست ...

---

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گسترد
آنکه نهال نازک دستانش ، از عشق خداست
و پیش عصیانش ، بالای جهنم ، پست است !

آن‌کو به یکی -آری- می‌میرد
نه به زخم صد خنجر ،
مگر آنکه از تب وَهن دق کند ؛
قلعه‌ای عظیم ، که طلسم دروازه‌اش ،
کلام کوچک دوستی است ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 12:18 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - اشعار نو 4
چاپ این صفحه


چه بگویم ؟
سخنی نیست

می وزد از سر امّید ، نسیمی ؛
لیک تا زمزمه‌ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش نارونی نیست

ور نسیمی جنبد
به رهش نجوا را نارونی نیست

چه بگویم ؟ سخنی نیست ...

---

میان آفتاب‌های همیشه
زیبایی تو ، لنگری‌ست
- خورشیدی که
از سپیده‌دم همه‌ی ستارگان بی‌نیازم می کند -

نگاهت ، شکست ستمگری‌ست ...

و چشمانت با من گفتند
که فردا روز دیگری‌ست ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 12:16 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - اشعار نو 3
چاپ این صفحه


من مرگ خویشتن را
با فصل‌ها در میان نهاده‌ام
و با فصلی که در می‌گذشت ؛

من مرگ خویشتن را
با برف‌ها در میان نهادم و
با برفی که می‌نشست ؛

با پرنده‌ها
و با هر پرنده که در برف ،
در جست‌وجوی چینه‌ای بود ،
با کاریز
و با ماهیان خاموشی .

من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من ، باز پس نمی‌فرستاد ،

چرا که می‌بایست
تا مرگ خویشتن را
من نیز از خود نهان کنم ... !

---

در مرز نگاه من
از هرسو
دیوارها بلند ،
دیوارها بلند ،
چون نومیدی بلندند !

آیا درون هر دیوار ، سعادتی هست
و سعادتمندی و حسادتی ؟
که چشم‌اندازها از این‌گونه مشبّک‌اند
و دیوارها و نگاه
در دوردست‌های نومیدی دیدار می‌کنند ،
و آسمان ، زندانی است از بلور ؟



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 12:14 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - اشعار نو 2
چاپ این صفحه


زیباترین حرفت را بگو ،
شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه‌ی بیهودگی نیست ؛
چرا که عشق ، حرفی بیهوده نیست ...

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است ؛
چرا که عشق ، خود فرداست ،
خود همیشه است ...

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می‌آورم
از معبر فریادها و حماسه‌ها
چرا که هیچ چیز در کنار من ،
از تو عظیم‌تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه‌ای ظریف و کوچک و عاشق است ...

---

از برای تو ، مفهومی نیست
- نه لحظه‌ای :
پروانه‌ایست که بال می‌زند
یا رودخانه‌ای که در حال گذر است -

هیچ‌چیز تکرار نمی‌شود
و عمر به پایان می‌رسد :
پروانه بر شکوفه‌ای نشست
و رود به دریا پیوست ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 12:12 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - اشعار نو 1
چاپ این صفحه


پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت دُرناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه‌ی ماهتاب پارو می‌کشند ،

خوشا رها کردن و رفتن ؛
خوابی دیگر
به مردابی دیگر !

خوشا ماندآبی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر !

خوشا پر کشیدن ،
خوشا رهایی ،
خوشا اگر
نه رها زیستن ، مردن به رهایی !

آه ، این پرنده
در این قفس تنگ نمی‌خواند ...

---

رود
قصیده‌ی بامدادی را
در دلتای شب مکرر می‌کند
و روز
از آخرین نفسِ شبِ پرانتظار آغاز می‌شود

و -اینک- سپیده‌دمی که شعله‌ی چراغ مرا
در طاقچه بی‌رنگ می‌کند
تا مرغکان بومی‌رنگ را
در بوته‌های قالی ، از سکوت خواب برانگیزد ،
پنداری آفتابی است
که به آشتی در خون من طالع می‌شود ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 12:04 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 2
1
2