منوی اصلی
شعرانه
===♢{ آرشیو اشعار منتخب ایرانی }♢===
  • نارام پنجشنبه 1395/03/13 01:54 بعد از ظهر نظرات ()
    از نقطه‌ی شروع ،
    با دست‌های قابله‌ای پیر آمدم
    در شاهراهِ خطِ پر از پیچ پیچ زندگی
    تا این زمان كه در صدمین بار گم شدم ...

    همراه من چه بود ؟
    یک جفت چشم بهر تماشای رنگ‌ها
    گوشی پر از صدای بدْ آهنگِ زنگ‌ها
    پا و سری كه خورده دمادم به سنگ‌ها
    یادی سیاه و تلخ ز آشوب و جنگ‌ها
    اشكی كه می‌چكید
    خونی كه می‌گداخت
    قلبی كه می‌تپید
    رنگی چو مهتاب كه هر لحظه می‌پرید ...

    همصحبتم كه بود ؟
    حافظ كه نعره‌ها به سر چرخ می‌كشید
    تا دست او اگر برسد ، سقف نو زند
    آن هم نمی‌رسید ...

    می‌سوختم چو عود
    در كوره‌های خشمِ هوس‌های دیگران
    با شعله‌های گمشده‌ای در میان دود

    در انتهای خط پر از پیچ زندگی
    آنگه به خط خوش بنویسد كه چند روز
    ای خلقِ بی‌خبر !
    این زندگی نكرده با آن همه اثر ،
    این جوهر تلاش ،
    این مایه‌ی دست آن‌همه سوداگر هنر ،
    این هیچِ زیر صفر ،

    با هیچ زنده بود ...

    ---
    به پندار تو
    جهانم زیباست !
    جامه‌ام دیباست !
    دیده‌ام بیناست !
    زبانم گویاست !
    قفسم طلاست !

    به این ارزد كه دلم تنهاست ؟



    #رحیم_معینی_کرمانشاهی
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1395/03/13 01:57 بعد از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام پنجشنبه 1395/03/13 01:24 بعد از ظهر نظرات ()
    ﮔﻮﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩﯼ ﻧﻮﺭ ؛
    ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﺪﻡِ ﺻﺒﺢ ، ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﺩﮔﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ ،
    ﺧﻮﺵ ﺳﺮﻭشی‌ست ﮐﻪ ﺑﺎ ﺑﺎﺭِ ﺧﺒﺮ ﻣﯽ‌ﺁﯾﺪ ...

    ﻣﯿﺦِ ﮐﻔﺶِ ﺳﺤﺮ اینقدر ﭘُﺮﺁﻭﺍﺯ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ !
    ﺍﯾﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﻌﺮﻩﯼ ﻣﺴﺘﺎﻥِ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ،
    ﺭﻭﺯﻥِ ﻣﯿﮑﺪﻩﺍﯼ ﺑﺎﺯ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ !

    ﮔﻮﺵ ﮐﻦ ﮔﻮﺵ ، ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﺮﮒ ﺍفشان است ،
    ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺑﺎﺩیست ﮐﻪ ﮔُﻠﺮﯾﺰﺍن است ؟

    ﮔﻮﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩﯼ ﻧﻮﺭ ؛
    ﺩﺭِ ﺳﻨﮕﯿﻦِ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ این ﮐﻪ ﻫﯿﺎﻫﻮﯼﮐُﻨﺎﻥ ،
    ﺑﺮ ﺳﺮِ ﭘﺎﺷﻨﻪﯼ تشتِ ﺍﻓﻖﺭﻧﮓِ ﺯﻣﺎﻥ ﭘﯿﭽﺎن است
    ﻧﮑُﻨﺪ ﺑﺎﺩِ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻭﺭﻕ ﮔﺮﺩﺍن است ؟

    ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼِ ﻧﻔﺲِ ﺍﯾﺮﺍن  است ؟
    ﯾﺎ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼِ ﺧﯿﺎﻟﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﺑﻪ ﺳُﺨﻦ ﻣﯽﺑَﻨﺪﺩ ،
    ﯾﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﻬﻘﻬﻪﺍﯼ ﭘُﺮ ﺯ ﻃﻨﯿﻦ ،
    ﻟﺐِ ﺧﻮﻧﺒﺎﺭِ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﺑﻪ ﺳﺨﻦﭘﻮﭼﯽِ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻋﺮِ ﻟﺐ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺧﻨﺪﺩ ؟!

    ﮔﻮﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩﯼ ﻧﻮﺭ ؛
    ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼِ ﻗﺪﻡ ﺻﺒﺢ ، ﺻﺪﺍﻫﺎﯼِ ﺩﮔﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ ،
    ﻧﮑﻨﺪ ﺑﺎﺩِ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻭﺭﻕ ﮔﺮﺩﺍن است ؟

    ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺲِ ﺍﯾﺮﺍن است ،
    ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺲِ ﺍﯾﺮﺍن است ...

    ---
    به جنگل بازمی‌گردند انسان‌ها ،
    به تند آهنگِ هستی‌سوز ،
    به فریادی كه بر هم‌ می‌زند قانون دیرین را ؛
    در ایشان اعتقادی نیست دیگر چون پدرها
    خوابِ بی‌تعبیرِ شیرین را ...

    تَفَوّق را نمی‌جویند
    تهاجم را نمی‌بخشند
    تمدن را نمی‌خواهند
    ز سنگرهای آتش ، سوی بی‌سنگر بیفكن‌ها گریزانند
    كنار مرغ‌های جنگلی
    فریادشان سرشار از شادی ...

    دگر زنجیر قانون را
    صدایی نیست بر پاشان ،
    نه دیگر هیچ پرواشان ...
    سكوت ترسشان ، فریاد وحشی می‌شود
    در دودخیزِ كورِ جنگل‌ها
    برای خواندن منشور جنگل‌ها ...

    به جنگل باز می‌گردند انسان‌ها ،
    به جنگل باز می‌گردند انسان‌ها ...



    #رحیم_معینی_کرمانشاهی
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1395/03/13 01:54 بعد از ظهر
    ارسال دیدگاه
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو