منوی اصلی
شعرانه
===♢{ آرشیو اشعار منتخب ایرانی }♢===
  • نارام شنبه 1394/12/8 10:29 قبل از ظهر نظرات ()
    اوقات خوش ، آن بود که با دوست به‌ سر رفت
    باقی ، همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

    ---
    بس تجربه کردیم در این دار مکافات
    با دردکشان هر که در افتاد ، ور افتاد !

    ---
    عاقلان نقطه‌ی پرگار وجودند ولی
    عشق داند که در این دایره سرگردانند

    ---
    جلوه‌گاه رخ او ، دیده‌ی منْ تنها نیست
    ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

    ---
    گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
    بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت !
    ---
    در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز
    استاده‌ام چو شمع ، مترسان ز آتشم !

    ---
    ناز پرورد تنعم ، نبرد راه به دوست
    عاشقی شیوه‌ی رندان بلاکش باشد

    ---
    خوش بوَد گر محک تجربه آید به میان
    تا سیه‌روی شود هر که در او غش باشد !
    ---
    خورشید مِی ، ز مشرق ساغر طلوع کرد
    گر برگ عیش می‌طلبی ، ترک خواب کن
    ---
    نقشی بر آب می‌زنم از گریه ، حالیا !
    تا کی شود قرین حقیقت ، مجاز من


    #حافظ
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1395/03/6 12:15 بعد از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام دوشنبه 1394/12/3 12:21 بعد از ظهر نظرات ()
    واژه‌واژه می‌چکد از چشم بهمن اشکِ داغ
    شمع‌ها در جان او ، آتش‌زبانی کرده‌اند

    ---
    صیدِ فریب‌خورده‌ی دام زمانه‌ام
    با پای خویش در پی صیاد رفته‌ام

    ---
    خورشید ، عاشقی است که از هر نگاه او
    هر ذره را نصیبی و خود را نصیب نیست



    #بهمن_رافعی
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1395/03/6 12:19 بعد از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام یکشنبه 1394/12/2 01:00 بعد از ظهر نظرات ()
    من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش
    ای ز فرصت بیخبر ! در هرچه باشی زود باش

    ---
    سیلاب سرشكم همه گر یك مژه بالد
    تا خانه‌ی خورشید ، خطر داشته باشد !

    ---
    مپسند كه امروز من گمشده‌فرصت
    در كشمكش وعده‌ی فردای تو افتم

    ---
    مرگ می‌خندد به فهمِ غافل من تا ابد
    بی تو گر یک لحظه خود را زنده باور می‌كنم

    ---
    به هر دامی از آرزو ، دانه‌ایست
    گرفتار خویش‌اند صیادها !
    ---
    رنگ‌ها داشت بهار من و ما ، لیک چه سود ؟
    گلِ این باغ نخندید به کام دل ما



    #بیدل_دهلوی
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1395/03/6 12:15 بعد از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام یکشنبه 1394/11/25 10:53 قبل از ظهر نظرات ()
    گفتم مگر به پایان آید شب فراقش
    در شهر عاشقان خود پایان نبود شب را

    ---
    از من مدار چشم خموشی که وقت گل
    مشکل کسی خموش کند عندلیب را

    ---
    ای که رنجی نکشیدی و ندیدی ستمی
    چه غم از حال ستم‌دیده‌ی رنجور تو را ؟

    ---
    با وصال او دلم را نیست پروای بهشت
    در چنان عیدی کسی یاد آورَد نوروز را ؟!

    ---
    از پیش هیچ خوبی ، هرگز وفا نجستم
    زیرا وفا و خوبی با هم نباشد او را !
    ---
    غیری در اشتیاق تو گر نامه‌ای نوشت
    شاید که اوحدی بنویسد کتاب‌ها !

    ---
    گفتم که باز پس روم از پیش این بلا
    بگرفت سیل عشق تو از پیش و پس مرا !

    ---
    آن کو نکند باور ، بیماری و درد من
    یک‌چند به درد او ، بیمار کنش یارب !
    ---
    فصل گل و باغ تازه و صحرا خوش
    بی‌باده‌ی خام بودن از خامی ماست
    ---
    بنشستم که نویسم سخن عشق و ز دل
    شعله‌ای در قلم افتاد که طومار بسوخت !


    #اوحدی_مراغه‌ای
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1395/03/6 12:14 بعد از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام سه شنبه 1394/11/13 11:10 قبل از ظهر نظرات ()
    بهار ، پشت در خانه‌های بسته‌ی ماست
    دوباره پنجره را وا کنید ترسوها !

    ---
    به یال اسب تمنای عشق ، عین نسیمی
    اگرچه راه نبردم ، تمام عمر وزیدم

    ---
    غریب ماندنت از ریشه‌دار بودن توست
    نسیم باش كه در هر نگاه بنشینی

    ---
    از آشیانه‌ی ویران خود کجا بروم ؟
    پریده از سرم اندیشه‌ی پریدن‌ها



    #ابوالفضل_صمدی
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1395/03/6 12:18 بعد از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام سه شنبه 1394/11/13 10:52 قبل از ظهر نظرات ()
    این مسیر عمر نه ، خط عبور رنج‌هاست !
    گاه اگر پیشانی‌ام از دامنت پُرچین‌تر است

    ---
    باران چکامه‌ایست که در مدح عاشقان
    خورشید و ابر و باد فراهم می‌آورند

    ---
    به روی خود همه درها نبند ، كاج بلند !
    بهار ،‌ پشت در خانه‌ی تو منتظر است

    ---
    دلم به هیچ نیرزد مگر به لعنت شیطان !
    اگر تقاص خود از دست روزگار نگیرد

    ---
    ببر کبوتر غمگین به آسمان بلند
    هزار نامه که خون از جراحت جگر است
    ---
    کبوتر و تو و آن پشت‌بام و تنگ غروب
    تو نیستی و منِ ساده بر همان بامم !
    ---
    درین دو‌راهه چه خاکی به سر کنیم ای دوست ؟!
    میان خودکشی و مرگ ، انتخابی نیست
    ---
    افسوسْ جز کویر به جایی نمی‌رسد
    ابری که دیدگانِ تر از دست داده است
    ---
    دوای کهنه‌ی انسان ، هنوز هم عشق است
    نهفته باشد اگر سال‌ها به پستوها
    ---
    من به سرما عاجزم اما تحمل می‌کنم
    جای داغ دست‌هایت تا ابد بر دوشم است



    #ابوالفضل_صمدی
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1395/03/6 12:18 بعد از ظهر
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic