ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سلمان ساوجی - رباعیات 3
چاپ این صفحه


من باغِ ارم بر سر کویت دیدم
من روزِ طرب در شبِ مویت دیدم

ابروی کج تو راست دیدم چو هلال
فرخنده هلالی که به رویت دیده‌ام

---

در مجلس تو ، ز گل پراکنده‌ترم
وز نرگس مخمور ، سرافکنده‌ترم

از غنچه‌ی گل اگرچه دل‌زنده‌ترم ،
از غنچه به خونِ جگر آکنده‌ترم

---

عالم همه سرنگون توانم دیدن
خود را شده غرق خون توانم دیدن

جان از تن خود برون توانم دیدن
من جای تو ، بی تو چون توانم دیدن ؟



#سلمان_ساوجی

مورخ : جمعه 1395/03/7 + 11:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


آن یار که بی‌نظیر و بی‌مانند است
عقل و دل و جان به عشق او در بند است

در یک نظر از مقام عالی ، جان را
بر خاک نشانْد و جان بدین خرسند است !

---

قِسمم همه درد است و دوا چیزی نیست
در سینه به جز رنج و عَنا چیزی نیست

درد است گرفته سر و دستم در دست
دردا که به جز درد ، مرا چیزی نیست

---

این عمر نگر چه محنت‌افزای آمد
وین درد نگر چه پای بر جای آمد

درد از دل و چشم من به تنگ آمده بود
کارش چو به جان رسید ،‌ در پای آمد

---

توفیق نمی‌شود به زاری حاصل
وز عمر عزیز است چه خواری حاصل ؟

چون باد ز گردیدن بیهوده ، چه چیز
کردیم به غیر جانسپاری حاصل ؟

---
از جامِ توام بهره خمار آمد و بس
وز باغ توام نصیب خار آمد و بس

از هرچه در آید به نظر ، مردم را
در دیده‌ی من خیالِ یار آمد و بس



#سلمان_ساوجی

مورخ : جمعه 1395/03/7 + 11:47 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - رباعیات 1
چاپ این صفحه


ای آن که تو طالب خدایی ، به خود آ
از خود بطلب ؛ کز تو جدا نیست خدا

اول به خود آ ؛ چون به خود آیی ، به خدا
کِاقرار نمایی به خداییِ خدا

---

با باد ، دلم گفت که بادا بادا
با یار بگو و هرچه بادا بادا

کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا
شب با غم و رنج روز بادا بادا

---

درد آمد و گرد من ز هر سو بنشست
گه بر سر و چشم و گاه بر رو بنشست

چون دولتِ کار او به پایان برسید
آمد به ادب به هر دو زانو بنشست

---

بیماری شمع بین و آن مردنِ او
تب دارد و می‌رود عرق از تن او

بر شمع دلم سوخت که در بیماری
کس بر سر او نیست به جز دشمن او

---
دی ، دیده به دل گفت : چرا پر خونی ؟
زآن سلسله‌ی زلف چرا مجنونی ؟

من دیده‌ام ، از برای او پر خونم
آخر تو ندیده‌ای ، چرا پر خونی ؟!



#سلمان_ساوجی

مورخ : جمعه 1395/03/7 + 11:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سعدی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


مشنو که مرا از تو صبوری باشد
یا طاقتِ دوستی و دوری باشد

لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب ؟
خرسندی عاشقان ، ضروری باشد

---

می‌آیی و لطف و کرمت می‌بینم
آسایش جان در قدمت می‌بینم

وآن وقت که غایبی ، هَمَت می‌بینم
هر جا که نگه می‌کنمت می‌بینم



#سعدی

مورخ : شنبه 1395/02/18 + 10:03 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سعدی - رباعیات 1
چاپ این صفحه


عشّاق به درگهت اسیرند ، بیا
بدخویی تو ، بر تو نگیرند ، بیا

هرجور و جفا که کرده‌ای ، معذوری
زان پیش که عذرت نپذیرند ، بیا

---

روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمانِ خود کنم آزادت

دیدی که از آن روز چه شب‌ها بگذشت ؟
وز گفته‌ی خود ، هیچ نیامد یادت !

---

آن شب که تو در کنار مایی ، روز است
وآن روز که با تو می‌رود ، نوروز است

دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات ، امروز است

---

آن سست وفا که یار دل‌ْ سختِ من است
شمع دگران و آتشِ رخت من است !

ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف !
جرم از تو نباشد ، گنه از بخت من است !

---
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
وین جانِ به لب رسیده ، در بند تو نیست

گر تو ، دگری به جای من بگزینی
من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست



#سعدی

مورخ : شنبه 1395/02/18 + 09:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رودکی - رباعیات 5
چاپ این صفحه


گر بر سر نفس خود امیری ، مردی
بر کور و کر ار نکته نگیری ، مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده‌ای بگیری ، مردی



#رودکی

مورخ : چهارشنبه 1395/02/1 + 10:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رودکی - رباعیات 4
چاپ این صفحه


بر عشق توام ، نه صبر پیداست ، نه دل
بی روی توام ، نه عقل برجاست ، نه دل

این غم که مراست ، کوه قاف است ، نه غم
این دل که تراست ، سنگ خاراست ، نه دل !



#رودکی

مورخ : چهارشنبه 1395/02/1 + 10:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رودکی - رباعیات 3
چاپ این صفحه


نامت شنوم ، دل ز فَرَح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود

وز غیر تو هرجا سخن آید به میان
خاطر به هزار غم پراکنده شود



#رودکی

مورخ : چهارشنبه 1395/02/1 + 10:06 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 6
1
2
3
4
5
6