منوی اصلی
شعرانه
===♢{ آرشیو اشعار منتخب ایرانی }♢===
  • نارام جمعه 1395/03/7 10:51 قبل از ظهر نظرات ()
    من باغِ ارم بر سر کویت دیدم
    من روزِ طرب در شبِ مویت دیدم

    ابروی کج تو راست دیدم چو هلال
    فرخنده هلالی که به رویت دیده‌ام

    ---

    در مجلس تو ، ز گل پراکنده‌ترم
    وز نرگس مخمور ، سرافکنده‌ترم

    از غنچه‌ی گل اگرچه دل‌زنده‌ترم ،
    از غنچه به خونِ جگر آکنده‌ترم

    ---

    عالم همه سرنگون توانم دیدن
    خود را شده غرق خون توانم دیدن

    جان از تن خود برون توانم دیدن
    من جای تو ، بی تو چون توانم دیدن ؟



    #سلمان_ساوجی
    آخرین ویرایش: جمعه 1395/03/7 10:58 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام جمعه 1395/03/7 10:47 قبل از ظهر نظرات ()
    آن یار که بی‌نظیر و بی‌مانند است
    عقل و دل و جان به عشق او در بند است

    در یک نظر از مقام عالی ، جان را
    بر خاک نشانْد و جان بدین خرسند است !

    ---

    قِسمم همه درد است و دوا چیزی نیست
    در سینه به جز رنج و عَنا چیزی نیست

    درد است گرفته سر و دستم در دست
    دردا که به جز درد ، مرا چیزی نیست

    ---

    این عمر نگر چه محنت‌افزای آمد
    وین درد نگر چه پای بر جای آمد

    درد از دل و چشم من به تنگ آمده بود
    کارش چو به جان رسید ،‌ در پای آمد

    ---

    توفیق نمی‌شود به زاری حاصل
    وز عمر عزیز است چه خواری حاصل ؟

    چون باد ز گردیدن بیهوده ، چه چیز
    کردیم به غیر جانسپاری حاصل ؟

    ---
    از جامِ توام بهره خمار آمد و بس
    وز باغ توام نصیب خار آمد و بس

    از هرچه در آید به نظر ، مردم را
    در دیده‌ی من خیالِ یار آمد و بس



    #سلمان_ساوجی
    آخرین ویرایش: جمعه 1395/03/7 10:51 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام جمعه 1395/03/7 10:37 قبل از ظهر نظرات ()
    ای آن که تو طالب خدایی ، به خود آ
    از خود بطلب ؛ کز تو جدا نیست خدا

    اول به خود آ ؛ چون به خود آیی ، به خدا
    کِاقرار نمایی به خداییِ خدا

    ---

    با باد ، دلم گفت که بادا بادا
    با یار بگو و هرچه بادا بادا

    کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا
    شب با غم و رنج روز بادا بادا

    ---

    درد آمد و گرد من ز هر سو بنشست
    گه بر سر و چشم و گاه بر رو بنشست

    چون دولتِ کار او به پایان برسید
    آمد به ادب به هر دو زانو بنشست

    ---

    بیماری شمع بین و آن مردنِ او
    تب دارد و می‌رود عرق از تن او

    بر شمع دلم سوخت که در بیماری
    کس بر سر او نیست به جز دشمن او

    ---
    دی ، دیده به دل گفت : چرا پر خونی ؟
    زآن سلسله‌ی زلف چرا مجنونی ؟

    من دیده‌ام ، از برای او پر خونم
    آخر تو ندیده‌ای ، چرا پر خونی ؟!



    #سلمان_ساوجی
    آخرین ویرایش: جمعه 1395/03/7 10:47 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام شنبه 1395/02/18 09:03 قبل از ظهر نظرات ()
    مشنو که مرا از تو صبوری باشد
    یا طاقتِ دوستی و دوری باشد

    لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب ؟
    خرسندی عاشقان ، ضروری باشد

    ---

    می‌آیی و لطف و کرمت می‌بینم
    آسایش جان در قدمت می‌بینم

    وآن وقت که غایبی ، هَمَت می‌بینم
    هر جا که نگه می‌کنمت می‌بینم



    #سعدی
    آخرین ویرایش: شنبه 1395/02/18 09:06 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام شنبه 1395/02/18 08:53 قبل از ظهر نظرات ()
    عشّاق به درگهت اسیرند ، بیا
    بدخویی تو ، بر تو نگیرند ، بیا

    هرجور و جفا که کرده‌ای ، معذوری
    زان پیش که عذرت نپذیرند ، بیا

    ---

    روزی گفتی شبی کنم دلشادت
    وز بند غمانِ خود کنم آزادت

    دیدی که از آن روز چه شب‌ها بگذشت ؟
    وز گفته‌ی خود ، هیچ نیامد یادت !

    ---

    آن شب که تو در کنار مایی ، روز است
    وآن روز که با تو می‌رود ، نوروز است

    دی رفت و به انتظار فردا منشین
    دریاب که حاصل حیات ، امروز است

    ---

    آن سست وفا که یار دل‌ْ سختِ من است
    شمع دگران و آتشِ رخت من است !

    ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف !
    جرم از تو نباشد ، گنه از بخت من است !

    ---
    شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
    وین جانِ به لب رسیده ، در بند تو نیست

    گر تو ، دگری به جای من بگزینی
    من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست



    #سعدی
    آخرین ویرایش: شنبه 1395/02/18 09:03 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام چهارشنبه 1395/02/1 09:13 قبل از ظهر نظرات ()
    گر بر سر نفس خود امیری ، مردی
    بر کور و کر ار نکته نگیری ، مردی

    مردی نبود فتاده را پای زدن
    گر دست فتاده‌ای بگیری ، مردی



    #رودکی
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1395/02/1 09:15 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام چهارشنبه 1395/02/1 09:12 قبل از ظهر نظرات ()
    بر عشق توام ، نه صبر پیداست ، نه دل
    بی روی توام ، نه عقل برجاست ، نه دل

    این غم که مراست ، کوه قاف است ، نه غم
    این دل که تراست ، سنگ خاراست ، نه دل !



    #رودکی
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1395/02/1 09:13 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام چهارشنبه 1395/02/1 09:06 قبل از ظهر نظرات ()
    نامت شنوم ، دل ز فَرَح زنده شود
    حال من از اقبال تو فرخنده شود

    وز غیر تو هرجا سخن آید به میان
    خاطر به هزار غم پراکنده شود



    #رودکی
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1395/02/1 09:08 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو