ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



بیدل دهلوی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


بیدل ! ز غم و نشاطِ دوران ، بگذر
از بیش و کمِ مشکل و آسان ، بگذر

در گلشنِ دهر ، چون نسیمِ دم صبح
آزاده درآی و دامن‌ افشان بگذر

---

با ما ، ستم است آشنایی کردن
آنگاه ، اراده‌ی جدایی کردن

هرچند که زندگی بوَد زندانت
مرگ است ازو فکرِ رهایی کردن

---

جویای یقینی ، به گمانی بنشین
لختی به کمینِ امتحانی بنشین

زین جستجو ، پِی‌ات به جایی نرسید
شاید که به خود رسی ، زمانی بنشین !

---
هر دیده که عبرتی نگیرد کور است
هر شهد که لذتی نبخشد شور است

رختی که تغیّر نپذیرد کفن است
آن خانه که تبدیل نیابد گور است

---
عمریست که سرگرمِ بیانِ هیچیم
طومار گشایِ داستانِ هیچیم

با نامی از آن میان ، ز ما قانع باش
ما قاصدِ پیغامِ جهانِ هیچیم


#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 12:49 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - رباعیات 1
چاپ این صفحه


دی شوقِ چمن ز خانه بیرونم کرد
گلْ سِحر دمید و لاله افسونم کرد

نرگسْ آخر به حسرتم سوخت جگر
این صبحِ خزان ، بهارِ مجنونم کرد

---

امروز نسیم یار من می‌آید
بوی گل انتظار من می‌آید

وقت است از آن جلوه به رنگی برسم
آیینه‌ام و بهار من می‌آید

---

گاهی غمِ آب و دانه می‌باید گفت
گاه از عیش و ترانه می‌باید گفت

تا مرگ ، همین به گفتگو باید ساخت
تا خواب ، همین فسانه می‌باید گفت

---
ای صبحِ تجلّی اثر سیمایت
در دیده‌ی اهلِ دیده ، خالی جایت

از آمدنِ تو ، حیرتم بُرد ز خویش
این چشمِ من است یا نشانِ پایت ؟

---
دردی نچشیدم که دوای تو نداشت
آهی نکشیدم که هوای تو نداشت

اشکی نفشاندم که به راه تو نبود
رنگی نشکستم که صدای تو نداشت


#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 12:17 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - رباعیات 3
چاپ این صفحه


نِی بی‌تو مرا قرار باشد یک‌دم
نی سوی مَنت گذار باشد یک‌دم

هرگه که بخواندمت به کاری باشی
پیداست که خود چه کار باشد یک‌دم ؟

---

پیمانه بده که مرد پیمانه منم
در دام زمانه ، مرغ این دانه منم

زان باده که عقل می‌بردْ جامی ده
گو خلق بدانند که دیوانه منم

---

ای مهر تو از جهانْ پذیرفته‌ی من
مشتاق تو این دیده‌ی ناخفته‌ی من

هرچند جهان ز گفته‌ی من پر شد
اکنون به کمال می‌رسد گفته‌ی من

---
دل کیست ؟ که او طلب کند یاری تو
یا تن ندهد به محنت و خواری تو ؟

پرسیده‌ای احوال دلم دوش ، وزآن
جان می‌آید به عذر دلداری تو



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : شنبه 1394/11/24 + 10:47 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - رباعیات 2
چاپ این صفحه


بر ما ستم او چه گذرها که نکرد
در دلْ غم عشقش چه اثرها که نکرد

با تیر غمش به هیچ سر سود نداشت
ورنه دل مسکین چه سپرها که نکرد

---

از نوشِ جهان ، نصیب من نیش آمد
تیر اجلم بر جگرِ ریش آمد

کوته سفری گزیده بودم ، لیکن
زآنجا سفری دراز در پیش آمد

---

یارب ! نه دلم بسته‌ی غم‌های تو بود ؟
چشمم شب و روزْ غرق نم‌های تو بود ؟

بر جرم و خطای من چه می‌گیری خشم ؟
چون جمله به امّیدِِ کرم‌های تو بود

---
ای ماه ! ز پیوستن من عار مدار
پیوسته مرا به هجرْ بیدار مدار

بر من که فدای تو کنم جان عزیز
خواری مپسند و این سخنْ خوار مدار

---
من خاک دَرم ، تو آفتابی ای دل
نشگفت که بر سرم بتابی ای دل

من گم شدم از خود که تو را یافته‌ام
دریاب که مثل من نیابی ای دل


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : شنبه 1394/11/24 + 10:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - رباعیات 1
چاپ این صفحه


شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت
بر آتش غم ، خنده‌زنانْ شاد بسوخت

من بنده‌ی شمعم که ز بهر دل خلق
ببرید ز شیرین و چو فرهاد بسوخت

---

غافل مشو ای دل ، که نیازم با توست
پوشیده هزارگونه رازم با توست

حِرمان شبی دراز و جایی خالی
زآنم که حکایت درازم با توست

---

اوحد ! دیدی که هرچه دیدی هیچ است ؟
وین هم که بگفتی و شنیدی هیچ است ؟

عمری به سر خویش دویدی هیچ است
وین هم که به کنجی بخزیدی هیچ است ؟

---
ای بوده مرا ز جسم و جانْ هیچ به دست
نابوده ز بود این و آن هیچ به دست

از من طلب هیچ نمی‌باید کرد
زیرا که ندارم به جهان هیچ به دست

---
مقصود ز هر حدیث و هر زمزمه اوست
سر جمله‌ی هر غلغله و دمدمه اوست

گر بد بینی ، به وصل خود هم نرسی
ور نیک نگه کنی به خود ، خود همه اوست


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : شنبه 1394/11/24 + 10:15 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4