ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری - رباعیات 13
چاپ این صفحه


کس نیست غم اندوخته‌تر زین که منم
با درد تو آموخته‌تر زین که منم

گفتی که نِه‌ای به عشق درپخته هنوز
خامی چه کنی سوخته‌تر زین که منم

---

من دل به کسی جز از تو آسان ندهم
چیزی که گران خریدم ، ارزان ندهم

صد جان بدهم در آرزوی دل خویش
وان دل که تو را خواست به صد جان ندهم

---

ای عشق ! در آفاق بسی تاختیَم
تا از دل و دلدار برانداختیَم

آخر حق صحبتی که با توست مرا
بشناس و همان گیر که نشناختیَم

---
ای دل ! مگذار عمرْ چون بی‌خبران
ایمن منشین ز روزگارِ گذران

تو طاق نِه‌ای با تو همان خواهد کرد
ایام که کرد و می‌کند با دگران

---
هرچ از چو تویی نزیبد ای دوست ، مکن
وین خیره‌کشی گرچه تو را خوست ، مکن

گفتی ببرم جان تو و باکی نیست
جانا نه ز بهر جان ، نه نیکوست ، مکن


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 01:30 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 12
چاپ این صفحه


چون روی ندارم که به رویت نگرم
باری به سر کوی تو بر می‌گذرم

در دیده کشم ز آرزوی رخ تو
گردی که ز کوی تو به دامن سپرم

---

در کار تو هر روز ، گرفتارترم
غم‌های تو را به جان خریدارترم

هر روز به چشم من نکو روی‌تری
هرچند که بیش بینمت ، زارترم

---

من بنده که کمتر ، سگ کویت باشم !
این بس باشد که مدح‌گویت باشم

اقبال نیَم که سال و ماه و شب و روز
واجب باشد که پیش رویت باشم

---
بازیچه‌ی دور آسمانم ، چه کنم ؟
سرگشته‌ی گردش جهانم ، چه کنم ؟

از هرچه همی کنم ، پشیمان گردم
آیا چه کنم تا که بدانم چه کنم ؟

---
شب‌ها چو ز روزِ وصل او یاد کنم
تا روز ، هزارگونه فریاد کنم

ترسم که شب اجل امانم ندهد
تا باز به روز وصل ، دل شاد کنم


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 01:20 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 11
چاپ این صفحه


نه در غم عشق یار ، یاری دارم
نه همنفسی نه غمگساری دارم

بس خسته نهان و آشکاری دارم
یارب چه شکسته‌بسته کاری دارم

---

در کوی غمت ، هزار منزل دارم
وز دست تو پای صبر در گل دارم

در راه تو کار سخت مشکل دارم
دل نیست پدید و صد غم دل دارم

---

نام تو نویسم ار قلم بردارم
کوی تو گذارم چو قدم بردارم

جز روی تو را نبینم ای جان جهان
در عمر خود ار دیده ز هم بردارم

---
راز تو ز بیم خصم ، پنهان دارم
ورنه غم و محنت تو چندان دارم

گویی که ز دل نداریَم دوست همی
آری ز دلت ندارم ، از جان دارم

---
من با تو که عشق جاودانی دارم
یک مهر و هزار مهربانی دارم

با من صنما چو زندگانی نکنی
من بی‌تو بگو چه زندگانی دارم ؟


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 01:13 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 10
چاپ این صفحه


با خاکْ برابرم ز بی‌سنگی خویش
وز دل خجل از دوام دلتنگی خویش

یارب بدهم شرمْ ز بی‌شرمی خویش
تا باز هم ز ننگ بی‌ننگی خویش

---

تا دست طمع بشستم از عالم خاک
از گرد زمانه دامنی دارم پاک

امّید بقا یکی شد و بیم هلاک
چون من ز جهان برفتم از مرگ چه باک

---

در هجر همی بسوزم از شرم خیال
در وصل همی بسوزم از بیم زوال

پروانه‌ی شمع را همین باشد حال
در هجر نسوزد و بسوزد ز وصال

---
منزلْ دوردست و روزْ بی‌گاه ای دل
زین رو مکش انتظار همراه ای دل

بشتاب که منقطع فراوان هستند
زین راه دراز و روز کوتاه ای دل

---
ای دل طمع از وصال جانان بگسل
سررشته‌ی آرزو به دندان بگسل

زان پیش که بگسلند جان از تن تو
از بهر خدا علایق جان بگسل


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 01:06 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 9
چاپ این صفحه


از دست تو بنده داستانی شده گیر
وز مهر نشانه‌ی جهانی شده گیر

دل رفت و نماند جان و تن بر خطرست
من ماندم و عشق و نیم‌جانی شده گیر

---

دل ،‌ شادی روز وصلت ای شمع طراز
با صد شب هجر بیش گفتست به راز

تا خود پس از این زان همه شب‌های دراز
با روز وصال بی‌غمی گوید باز

---

در منزل دل ، غم تو می‌آید و بس
در سکنه‌ی جان ، غم تو می‌باید و بس

تا صبحِ جمال فتنه‌زای تو دمید
گویی که ز شب ،‌ غم تو می‌زاید و بس

---
ای دل تو برو به نزد جانان می‌باش
ساعت‌ْساعت منتظر جان می‌باش

ای تن تو بیا ندیم هجران می‌باش
جان می‌کن و خون می‌خور و خندان می‌باش

---
یک‌چند نهان از دل بی‌حاصل خویش
با صبر پناه کردم از مشکل خویش

کام دلم آن بود که سرگشته شوم
گردان‌گردان شدم به کام دل خویش


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 12:42 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 8
چاپ این صفحه


با دل گفتم که عشقْ چون روی نمود
در دامن صبرْ چنگ محکم کن زود

دل گفت مرا که بر تو باید بخشود
گر معتمد صبر تو من خواهم بود !

---

جان ، یک نفس از درد تو می‌ناساید
وز دل نفسی بی‌تو همی برناید

یک‌بار دگر وصل تو درمی‌باید
وانگه پس از آن اگر نمانمْ شاید

---

شد عمر و زمانه را جوادی نرسید
وز نامه‌ی آرزو سوادی نرسید

دستی که به دامن قناعت نزدیم
دردا که به دامن مرادی نرسید

---
دی ما و می و عیش خوش و روی نگار
و امروز غم جدایی و فرقت یار

ای گردش ایام تو را هر دو یکیست
جان بر سر امروز نهم ، دی باز آر

---
ای ماه تمام ، برنیایی آخر
جانی که همی رخ ننمایی آخر

چون جان به لطافت و چو ماهی به جمال
جان من و ماه من ، کجایی آخر


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 12:23 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 7
چاپ این صفحه


با روی تو از عافیت ، افسانه بماند
وز چشم تو عقلْ شوخ و دیوانه بماند

ایام ز فتنه‌ی‌تو در گوشه نشست
خورشید ز سایه‌ی تو در خانه بماند

---

پست افکندم غم تو ای سرو بلند
شادم که مرا غمت بدین روز افکند

داد من و بیداد تو آخر تا کی ؟
عذر من و آزار تو آخر تا چند ؟

---

آن را که خرد مصلحت‌آموز شود
کی در غم عید و بند نوروز شود ؟

عیدی شمرد که روز نوروز شود
هر شب به عافیت بر او روز شود

---
یک نیم دمَم از جهان به دست آمده بود
وصلش به بهای جان به دست آمده بود

ارزانش ز دست من برون کرد فلک
افسوس که بس گران به دست آمده بود

---
دل درخور صحبت دل‌افروز نبود
زان بر من مستمند دلسوز نبود

زان شب که برفت و گفت خوش‌باد شبت
هرگز شب محنت مرا روز نبود


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 11:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 6
چاپ این صفحه


خاک قدم تو تاجِ خورشید ارزد
یک روزه غمت به عمر جاوید ارزد

شکر ایزد را که از تو نومید شدم
وین نومیدی ، هزار امّید ارزد

---

جانا غم تو به هر عطایی ارزد
وصلت به کشیدن بلایی ارزد

در تهمت تو اگر بریزندم خون
این تهمت تو به خون بهایی ارزد

---

تشریف هوای تو به هر جان نرسد
ملک غم تو به هر سلیمان نرسد

درمان‌طلبان ز درد تو محرومند
کان درد به طالبان درمان نرسد

---
آخر دل من به وصل پیروز نشد
شایسته‌ی صحبت دل‌افروز نشد

دردا که به عشوه روزِ عمرم ز غمش
شب گشت و شب فراق او روز نشد

---
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد
زلفین تو چون دسته‌ی شمشاد آمد

برچنگ تو گویی که ز بیداد آمد
کز دست تو همچو من به فریاد آمد


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 11:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام