تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری - رباعیات 4
چاپ این صفحه


معشوق مرا عهد من از یاد برفت
وان عهد و وفا به باد ، بَرداد و برفت

پایم به حیَل ببست و آزاد برفت
آتش به من اندر زد و چون باد برفت

---

دلبر چو دلم به عشوه بربود ، برفت
غم‌های مرا به غمزه بفزود ،‌ برفت

بس دیر به دست آمد و بس زود برفت
آتش به من اندر زد و چون دود برفت

---

با قدر تو آب آسمان ریخته باد
با خاک درت ستاره آمیخته باد

گر کم کند از سر تو یک مویْ فلک
خورشید ازو به مویی آویخته باد

---
هرگز دلم از وفای تو فرد مباد
یک دم ز غم تو بی‌دمِ سرد مباد

گر وصل تو درمان دلم خواهد کرد
پس یک نفس از درد تو بی‌درد مباد

---
گر دوست مرا به کام دشمن دارد
یا خسته‌دل و سوخته‌خرمن دارد

گو دار ، کزین جفا فراوان بیش است
آن منّت غم که بر دل من دارد


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 01:29 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 3
چاپ این صفحه


عشقی که همه عمر بماند این است
دردی که ز من جان بستاند این است

کاری که کسش چاره نداند این است
وان شب که به روزم نرساند این است

---

تا چند طلب کنم وفای تو که نیست ؟
تا کِی گیرم کسی به جای تو که نیست ؟

گفتی که تو را جان و جهان جز من نیست
ای جان جهانْ به خاک ‌پای تو که نیست

---

چون آتش سودای تو جز دود نداشت
مسکینْ دل من ، امید بهبود نداشت

در جستن وصل تو بسی کوشیدم
چون بخت نبود ، کوششم سود نداشت

---
عمری که تر و خشک من آن بود ، گذشت
وان مایه که کردمی بدان سود ، گذشت

افسوس که روز بی‌غمی ،‌ دیر رسید
پس چون شب وصل دلبران زود گذشت

---
عیشی که نمودم از جوانی همه رفت
عهدی که خریدم از جهان دم‌دمه رفت

هین ای بز لنگِ آفرینش ! بشتاب
وین سبزه‌ی عاریت رها کن ، رَمه رفت


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 01:26 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 2
چاپ این صفحه


دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست
چون تو به عیادت آمدی ، رنج رواست !

بر بوی عیادت تو امشب همه شب
ز ایزد به دعا ، درد همی خواهم خواست !

---

در سایه‌ی آن زلف مشوش که تو راست
ای بس دل سرگشته‌ی غمکش که تو راست

می‌بر دل و می‌ده غم و فارغ می‌رو
دور از دل من زهی دلِ خوش که تو راست

---

دیدار تو در جهان ، جهانی دگر است
رخسار تو ماهِ آسمانی دگر است

گر جان بشود رواست اندر غم تو

ما را غم تو به نقد جانی دگر است

---
با آنکه دلم در غم هجرت خون است
شادی به غم توام ز غم افزون است

اندیشه کنم هر شب و گویم یارب
هجرانش چنین است ، وصالش چون است ؟!

---
گر شرح نمی‌دهم که حالم چون است
یا از تو مرا چه درد روزافزون است

پیداست چو روزْ نزد هرکس که مرا
با این لب خندان چه دل پر خون است !


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 01:22 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 1
چاپ این صفحه


ای هجر !‌ مگر نهایتی نیست تو را
وی وعده‌ی وصلْ غایتی نیست تو را

ای عشق مرا به صد هزاران زاری
کُشتی و جز این کفایتی نیست تو را

---

نه صبر به گوشه‌ای نشاند ما را
نه عقل به کام دل رساند ما را

چون یار ز پیش می‌بِراند ما را
کو مرگ که زین باز رهاند ما را ؟

---

دل باز چو بر دام غمِ عشق آویخت
صبر آمد و گفت خون غم خواهم ریخت

بس برنآمد که دامن اندر دندان
از دست غمْ آخر به تُکِ پای گریخت

---

همواره چو بخت خود جوانی بادت
چون دولت خویش کامرانی بادت

ای مایه‌ی زندگانی از نعمت تو
این شربت آب زندگانی بادت

---
ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت
انگیخته دولتِ جهان دل‌شادت

ای روز جهان مبارک از دولت تو
روز نو و سال نو مبارک بادت


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 11:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 6
...
3
4
5
6