ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



مسعود سعد سلمان - رباعیات 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گر تو به سفر شدی نگارا ! شاید
ماهی و مَه از سفر شدن نآساید

از کاهش و از فزایشت عیبی نیست
مه گاه بکاهد و گهی افزاید

────────────────
چون بند تو بنده را همی پند بُود
در بند تو بنده‌ی تو خرسند بود

لیکن پایش چه درخور بند بود ؟
ور نیز بُود ، غایت آن چند بود ؟

────────────────
گر صبر کنم عمر همی باد شود
ور ناله کنم عدو همی شاد شود

شادیّ عدو نجویم و صبر کنم
شاید که فلک در این میان راد شود

────────────────
تا این دل من تو را خریدار آمد
در دست بلا و غم گرفتار آمد

نزد تو ، تن عزیز من خوار آمد
چونین که تویی ، با تو مرا کار آمد

────────────────
مونس همه شب خیال دلجوی تو بود
در چنگ ، نه زلف غالیه بوی تو بود

هرچند شبی سیه‌تر از موی تو بود
امّید به آفتاب چون روی تو بود

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : جمعه 1395/12/20 + 01:27 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - رباعیات 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آن بت که هوای او بداندیش من است
مجروحم و غمزگان او نیش من است

آن مَه که همیشه عشق او کیش من است
اینک چو مهی نشسته در پیش من است

────────────────
تا تن به غم هجر تو نابود شده‌ست
جان ، تار بلا و رنج را پود شده‌ست

از عشق تو مایه دردسر سود شده‌ست
زآن چون آتش ، همه دمم دود شده‌ست

────────────────
اشک من و رخسار تو همرنگ شده‌ست
روز من و زلف تو شَبَه‌رنگ شده‌ست

گیتی بر من چون دهنت تنگ شده‌ست
همچون دل تو ، جان من از سنگ شده‌ست

────────────────
تا بار غمت نهاده بر محمل ماست ،
در جستن تو بادِ هوا حاصل ماست

دائم سر کوی عاشقی منزل ماست
رنگ رخ تو گواه درد دل ماست

────────────────
آرام ز خویشتن جدا خواهم کرد
جان از قِبَلِ تو در فنا خواهم کرد

تو پنداری تو را رها خواهم کرد ؟
تا جان دارم تو را وفا خواهم کرد

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : چهارشنبه 1395/12/18 + 11:16 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - رباعیات 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آویخته در هوای جان‌آویزت
بی‌رنگ شدم ز عشق رنگ‌آمیزت

خون شد جگرم ز غمزه‌ی خونریزت
تا خود چه کند فراق شورانگیزت

────────────────
در ماه چه روشنی که در روی تو نیست ؟
ور خُلْد چه خرّمی که در کوی تو نیست ؟

مشک ختنی چو زلف خوشبوی تو نیست
یکسر هنری ، عیب تو جز خوی تو نیست

────────────────
از چرخ چو بر تو مهر فرزندی نیست
دلتنگی کردن از خردمندی نیست

چون کار تو چونانکه تو بپْسندی نیست
در روی زمین هیچ چو خرسندی نیست

────────────────
از حِصن بلند ، دوزخ سرد مراست
با خون دو دیده چهره‌ی زرد مراست

صد یار عزیزِ ناجوانمرد مراست
کس را چه غم است کاین همه درد مراست ؟

────────────────
تا من سر آن روی چو مَه خواهم داشت
بر لشکر عشق تو سپه خواهم داشت

هر جا که روی ، پسِ تو ره خواهم داشت
بازارچه‌ی تو را تبه خواهم داشت

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : چهارشنبه 1395/12/18 + 11:14 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - رباعیات 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بر کار به جز زبان نمانده‌ست مرا
در تن گویی که جان نمانده‌ست مرا

بندی‌ست گران که جان نمانده‌ست مرا
از پای جز استخوان نمانده‌ست مرا

────────────────
افکند دلم زمانه در زاری‌ها
در دیده‌ی من سرشت بیداری‌ها

امّید تو می‌داد مرا یاری‌ها
تا جان نبرم چنین به دشواری‌ها

────────────────
دل در هوس تو بسته بودم همه شب
وز اندُه تو نرسته بودم همه شب

از هجر تو دلشکسته بودم همه شب
سر بر زانو نشسته بودم همه شب

────────────────
چون همت تو به حال من مقرون است
امّید مرا به بخت روز افزون است

سُمْجم همه پر نعمت گوناگون است
زین بیش شود آنچه مرا اکنون است

────────────────
امروز به شهرِ حُسن همنام تو نیست
عاشق همه زیر سایه‌ی بام تو نیست

ای دوست ! ندانی که دلارام تو کیست
ای عشق ! نه آگهی که در دام تو کیست

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : چهارشنبه 1395/12/18 + 10:26 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - رباعیات
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
طراح که طرح این بنا ریخته است
انواع صنایع به هم آمیخته است

دهقانیِ باغ سحر ، پنداری از اوست
کز آب ، نهال‌ها برانگیخته است ...

────────────────
یاری که به نیش غم ، دلی ریش نکرد
بر من ستم از طاقت من بیش نکرد

هرچند که انتظار بسیارم داد
آخر نه وفا به وعده خویش نکرد

────────────────
این بنده که ملک نظم پیوستش بود ،
تسخیر جهان مرتبه‌ی پستش بود

در دست نداشت غیر اشعار نفیس
در پای تو ریخت آنچه در دستش بود

────────────────
زآن پیش که هجر تو بَرَد آرامم
آمد به وداع تو دل خودکامم

فریاد که بیشتر ز هنگام فراق
دل سوخت از این وداع بی‌هنگامم

────────────────
در راه دگر اگرچه چُست آمده‌ای
در راه وفا و مهر سست آمده‌ای

ای یار درست وعده‌ی دیر وفا !
دیر آمده‌ای ولی درست آمده‌ای

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/19 + 12:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

کلیم کاشانی - رباعیات
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بلبل هوس گلبنِ باغم نکند
پروانه هم آهنگ چراغم نکند

زینگونه که روزگار برگشته ز من
گر آب شوم ، تشنه سراغم نکند !

────────────────
شیرینم و مغز سخنانم تلخ است
عیش همه عالم از زبانم تلخ است

من هم از خویش در عذابم که مدام
از گفتن حرف حق دهانم تلخ است

═══════ * ═══════
❖ #کلیم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/09/4 + 11:06 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

قاآنی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گاهی هوس‌ باده‌ی رنگین دارم
گاه آرزوی وصل نگارین دارم

گه سُبحه به دست و گاه زُنّار به دوش
یا رب ! چه کسم ؟ کیَم ؟ چه آیین دارم ؟

────────────────
تا دستِ ارادت به تو داده‌ست دلم
دامانِ طرب ز کف نهاده‌ست دلم

ره یافته در زلفِ دلاویزِ کجت
القصه به راه کج فتاده‌ست دلم

────────────────
تو مردمک چشم من مهجوری
زآن با همه نزدیکیَت از من دوری

نِی نِی غلطم ، تو جان شیرین منی
زآن با منی و ز چشم من مستوری

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : دوشنبه 1395/07/26 + 10:09 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

قاآنی - رباعیات 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
از کِشتِ عمل بس است یک خوشه مرا
در روی زمین بس است یک گوشه مرا

تا چند چو گاو ، گردِ خرمن گردیم ؟!
چون مرغ ، بس است دانه‌ای توشه مرا

────────────────
این دل که به شهر عشق سرگشته‌ی توست
بیمار و غریب و در به در گشته‌ی توست

برگشتگی بخت و سیه‌روزی او
از مژگانِ سیاهِ برگشته‌ی توست

────────────────
تا دل به برم هوای دلبر دارد ،
افسانه‌ی عشق دلبر از بر دارد

دل رفت ز بر چو رفت دلبر ، آری !
دل از دلبر چگونه دل بردارد ؟

────────────────
گر چرخ ، جفا کرد چه می‌باید کرد ؟
ور ترک وفا کرد چه می‌باید کرد ؟

می‌خواست دلم که بر نشان آید تیر
چون تیر خطا کرد چه می‌باید کرد ؟

────────────────
تا یار ، مرا ربوده از هستی خویش
واقف نیَم از بلندی و پستی خویش

آنگونه ز جام عشق مستم دارد ،
کآگاه نیَم ز خویش و از مستی خویش

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : دوشنبه 1395/07/26 + 10:07 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام