تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سلمان هراتی - رباعی‌ها 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با نیت عشق ، بار بستند همه
از خانه و خانمان گسستند همه

لبیک چو گفتند به سردار سحر
یک‌باره حصار شب شکستند همه

────────────────
تن خاک حقیر بود و جانش دادی
تا زمزمه‌ی مرگ ، امانش دادی

پیوسته تو را سپاس می‌گوید دل
در حوصله‌ی عشق ، مکانش دادی

────────────────
با نیت عشق ، بار بستند همه
از خانه و خانمان گسستند همه

لبیک چو گفتند به سردار سحر
یک‌باره حصار شب شکستند همه

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : چهارشنبه 1395/06/10 + 10:09 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان هراتی - رباعی‌ها 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با زمزمه‌ی بهار بیدارم کن
از جرأت آبشار سرشارم کن

در عزلت بی‌عشق ، دلم می‌پوسد
ای باخبر از عشق ! خبردارم کن

────────────────
در حجم سیاه بیشه این نور از اوست
سرسبزی مرغزار و ماهور از اوست

در ظهر عطش چو نهر پر آب رسید
حیثیت سبز جنگلِ دور از اوست

────────────────
چون سیل ز پیچ و تاب صحرا می‌رفت
همراه سحر به فتح فردا می‌رفت

بی‌تاب ، نظیر جوشش چشمه‌ی دور
این رود به جستجوی دریا می‌رفت

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : چهارشنبه 1395/06/10 + 10:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان هراتی - رباعی‌ها 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
یک روز مرا از این بیابان ببرید
از خالیِ بهتِ شوره‌زاران ببرید

تا محضر سبز آب را دریابم
چشمان مرا به باغ باران ببرید

────────────────
حرف تو به شعر ناب پهلو زده است
آرامش تو به آب پهلو زده است

پیشانی­ات از سپیده مشهورتر است
چشم تو به آفتاب پهلو زده است

────────────────
یاد تو نشاط و ما ز تو سرشاریم
از جرأت بیداری تو بیداریم

گویند که سال قحطی باران است
دریایی و ما ز آب برخورداریم

────────────────
باز پلک کوچه بالا می‌رود
چشمه‌ای از کوچه‌ی ما می‌رود

گفتمش آخر کجا ؟ خندید و گفت :
"می‌روم آنجا که دریا می‌رود"

────────────────
از نام تو عشق را خبر خواهم کرد
با چشم تو بر افق نظر خواهم کرد

ای قافله‌سالار سحر تا خورشید !
با تو ، با تو ، با تو سفر خواهم کرد

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : چهارشنبه 1395/06/10 + 09:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - رباعیات 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دل‌سوختگان را خبر از عشق تو نیست
مشتاق هوا را اثر از عشق تو نیست

در هر دو جهان نیک نظر کرد دلم
زآن هیچ مقام برتر از عشق تو نیست

────────────────
چون سایه‌ی دوست بر زمین می‌افتد ،
بر خاکِ رَهَم ز رشک ، کین می‌افتد

ای دیده ! تو کام خویش ، باری ، بسِتان
روزیت که فرصتی چنین می‌افتد

────────────────
غم ، گردِ دلِ پُرهنران می‌گردد
شادی همه بر بی‌خبران می‌گردد

زنهار ! که قطبِ فلکِ دایره‌وار
در دیده‌ی صاحب‌نظران می‌گردد

═══════ * ═══════
❖ #عراقی

مورخ : شنبه 1395/05/30 + 10:59 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - رباعیات 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آوازه‌ی حسنت از جهان می‌شنوم
شرح غمت از پیر و جوان می‌شنوم

آن بخت ندارم که ببینم رویت
باری ، نامت ز این و آن می‌شنوم

────────────────
خورشید رُخا ! ز بنده تحویل مکن
این وصل مرا به هجر تبدیل مکن

خواهی که جدا شوی ز من بی‌سببی ؟
خود دهر جدا کند ، تو تعجیل مکن !

────────────────
ای زندگیّ تو و توانم همه تو
جانی و دلی ، ای دل و جانم همه تو

تو هستیِ من شدی ، از آنم همه من
من نیست شدم در تو ، از آنم همه تو

────────────────
ای کاش به سوی وصل راهی بودی
یا در دلم از صبر ، سپاهی بودی

ای کاش چو در عشق تو من کشته شوم ،
جز دوستیِ توام گناهی بودی !

────────────────
ای منزل دوست ! خوش هوایی داری
پیداست که بوی آشنایی داری

خاک کف تو ، چو سرمه در دیده کِشم
زیرا که نشان از کف پایی داری

═══════ * ═══════
❖ #عراقی

مورخ : جمعه 1395/05/29 + 12:01 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - رباعیات 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای جان من ! از دل خبرت نیست ، چه سود ؟
در عالمِ جان رهگذرت نیست ، چه سود ؟

جز حرص و هوی که بر تو غالب شده است ،
اندیشه‌ی چیز دگرت نیست ، چه سود ؟

────────────────
دل زآرزوی تو بی‌قرار است هنوز
جان در طلبت بر سر کار است هنوز

دیده به جمالت ارچه روشن شد ، لیک
هم بر سر آن گریه‌ی زار است هنوز

────────────────
در دل همه خار غم شکستیم ، دریغ !
وز دستِ غمِ عشق نرستیم ، دریغ !

عمری به امید یار بردیم به سر
با یار دمی خوش ننشستیم ، دریغ !

────────────────
ای جان و جهان ! تو را ز جان می‌طلبم
سرگشته تو را گرد جهان می‌طلبم

تو در دل من نشسته‌ای فارغ و من
از تو ز جهانیان نشان می‌طلبم !

────────────────
بگذار اگرچه رِندم و اوباشم ،
تا خاک سر کوی تو بر سر پاشم

بگذار که بگذرم به کویت نفسی
در عمر مگر یک نفسی خوش باشم

═══════ * ═══════
❖ #عراقی

مورخ : جمعه 1395/05/29 + 11:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - رباعیات 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد ،
بنمود جمال و عاشقِ زارم کرد

من خفته بُدم به ناز در کتمِ عدم
حُسن تو به دست خویش بیدارم کرد

────────────────
دل در طلبت هر دو جهان می‌بازد
وز هر دو جهان ، سود و زیان می‌بازد

ماننده‌ی پروانه که بر شمع زند ،
بر عین تو جان خود چنان می‌بازد

────────────────
مسکین دل من ! که بی‌سرانجام بماند
در بزم طرب ، بی‌ مِی و بی ‌جام بماند

در آرزوی یار ، بسی سودا پخت
سوداش بپخت و آرزو خام بماند !

────────────────
از روز وجودم شفقی بیش نماند
وز گلشن جانم ورقی بیش نماند

از دفتر عمرم سَبَقی باقی نیست
دریاب ، که از من رمقی بیش نماند

────────────────
در کوی تو عاشقان درآیند و روند
خون جگر از دیده گشایند و روند

ما بر در تو چو خاک ماندیم مقیم
ورنه دگران چو باد آیند و روند

═══════ * ═══════
❖ #عراقی

مورخ : جمعه 1395/05/29 + 11:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گفتم دل من ، گفت که خون کرده‌ی ماست
گفتم جگرم ، گفت که آزرده‌ی ماست

گفتم که بریز خون من ، گفت برو
کآزاد کسی بُود که پرورده‌ی ماست

────────────────
در دام غمت ، دلم زبون افتاده‌ست
دریاب که خسته بی‌سکون افتاده‌ست

شاید که بپرسی و دلم شاد کنی
چون می‌دانی که بی تو چون افتاده‌ست ؟

────────────────
معشوقه و عشق عاشقان ، یک نفس است
رو هم‌نفسی جو ، که جهان یک نفس است

با هم‌نفسی گر نفسی بنشینی ،
مجموع حیات عمر آن یک نفس است

────────────────
اول قدم از عشق ، سر انداختن است
جان باختن است و با بلا ساختن است

اول این است و آخرش دانی چیست ؟
خود را ز خودیِّ خود بپرداختن است

────────────────
ای دوست ! بیا که بی تو آرامم نیست
در بزم طرب بی‌تو مِی و جامم نیست

کام دل و آرزوی من دیدن توست
جز دیدن روی تو دگر کامم نیست

═══════ * ═══════
❖ #عراقی

مورخ : چهارشنبه 1395/05/27 + 10:11 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام