ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



ابوسعید ابوالخیر - رباعیات 13
چاپ این صفحه


════════════════
در باغ رَوم ، کوی توام یاد آید
بر گل نگرم ، روی توام یاد آید

در سایه‌ی سرو گر دمی بنشینم ،
سروِ قدِ دلجوی توام یاد آید

────────────────
گفتم چشمم ، گفت به راهش می‌دار
گفتم جگرم ، گفت پُر آهش می‌دار

گفتم که دلم ، گفت چه داری در دل ؟
گفتم غم تو ، گفت نگاهش می‌دار !

────────────────
یا رب ! در دل به غیر خود جا مگذار
در دیده‌ی من ، گرد تمنا مگذار

گفتم گفتم ز من نمی‌آید هیچ
رحمی رحمی ؛‌ مرا به من وا مگذار

────────────────
با یارِ موافق آشنایی خوش‌تر
وز همدم بی‌وفا جدایی خوش‌تر

چون سلطنت زمانه بُگذاشتنی‌ست
پیوند به مُلکِ بینوایی خوش‌تر

────────────────
آگاه بِزی ای دل و آگاه بمیر
چون طالب منزلی تو در راه بمیر

عشق است بسان زندگانی ، ورنه
زینسان که تویی ، خواه بزی خواه بمیر

════════════════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : پنجشنبه 1394/11/8 + 10:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر - رباعیات 12
چاپ این صفحه


════════════════
در چنگِ غم تو ، دل سرودی نکند
پیش تو فغان و ناله سودی نکند

نالیم به ناله‌ای که آگه نشوی
سوزیم به آتشی که دودی نکند
!
────────────────
در عشق تو گاه بت‌پرستم گویند
گه رند و خراباتی و مستم گویند

این‌ها همه از بهر شکستم گویند
من شاد به اینکه هر چه هستم گویند

────────────────
جایی که تو باشی اثر غم نبُود
آنجا که نباشی ،‌ دل خرّم نبود

آن را که ز فرقتِ تو یک‌ دَم نبود ،
شادیش زمین و آسمان کم نبود

────────────────
عاشق که غمِ جان خرابش نرود
تا جان بُود ، از جان تب و تابش نرود

خاصیت سیماب بود عاشق را
تا کشته نگردد اضطرابش نرود !

────────────────
هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
گر جان بشود ، مهر تو از دل نشود

افتاده ز روی تو در آیینه‌ی دل ،
عکسی که به هیچ‌ وجه زایل نشود

════════════════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : پنجشنبه 1394/11/8 + 10:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر - رباعیات 11
چاپ این صفحه


════════════════
از شبنم عشق ، خاک آدم گِل شد
شوری برخاست ، فتنه‌ای حاصل شد

سرنشتر عشق ، بر رگ روح زدند
یک قطره‌ی خون چکید و نامش دل شد

────────────────
این عمر به ابر نوبهاران مانَد
این دیده به سیل کوهساران ماند

ای دوست ! چنان بِزی که بعد از مردن ،
انگشت گزیدنی به یاران ماند

────────────────
تا ولوله‌ی عشق تو در گوشم شد ،
عقل و خرد و هوش فراموشم شد

تا یک ورق از عشق تو از بر کردم ،
سیصد ورق از علم فراموشم شد

────────────────
زآن پیش که طاقِ چرخ اعلا زده‌اند ،
وین بارگهِ سپهر مینا زده‌اند ،

ما در عدم‌آبادِ ازل خوش خفته
بی ما ، رقمِ عشق تو بر ما زده‌اند

────────────────
عاشق همه‌دم فکرِ غمِ دوست کند
معشوق ، کرشمه‌ای که نیکوست کند

ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کَرم
هرکس چیزی که لایق اوست کند

════════════════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : چهارشنبه 1394/11/7 + 11:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر - رباعیات 10
چاپ این صفحه


════════════════
در سلسله‌ی عشق تو جان خواهم داد
در عشق تو ترکِ خانمان خواهم داد

روزی که تو را ببینم ای عمر عزیز !
آن روز یقین بدان که جان خواهم داد

────────────────
در وصل ، ز اندیشه‌ی دوری فریاد
در هجر ، ز درد ناصبوری فریاد

افسوس ز محرومیِ دوری افسوس
فریاد ز درد ناصبوری فریاد

────────────────
ما را نبُود دلی که خرّم گردد
خود بر سر کوی ما ، طرب کم گردد !

هر شادی عالم که به ما روی نهد ،
چون بر سر کوی ما رسد ، غم گردد !

────────────────
از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کرد
وآن را به دو حرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک برخواهم کرد

────────────────
خواهی که تو را دولت ابرار رسد
مپْسند که از تو بر کس آزار رسد

از مرگ میَندیش و غمِ رزق مخور
کین هردو به وقت خویش ، ناچار رسد

════════════════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : چهارشنبه 1394/11/7 + 11:23 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر - رباعیات 9
چاپ این صفحه


════════════════
از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت ،
بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت

اکنون ز مَنَش هیچ نمی‌آید یاد
بوی تو گرفته بود ، خوی تو گرفت

────────────────
آنی که ز جانم آرزوی تو نرفت
از دل ، هوس روی نکوی تو نرفت

از کوی تو هر که رفت ، دل را بگذاشت
کس با دل خویشتن ز کوی تو نرفت

────────────────
آن دل که تو دیده‌ای ، ز غمْ خون شد و رفت
وز دیده‌ی خون‌گرفته بیرون شد و رفت

روزی به هوای عشق ،‌ سیری می‌کرد
لیلی‌صفتی بدید و مجنون شد و رفت !

────────────────
یار آمد و گفت خسته می‌دار دلت
دائم به امید ، بسته می‌دار دلت

ما را به شکستگان نظرها باشد
ما را خواهی ، شکسته می‌دار دلت

────────────────
ای در تو عیان‌ها و نهان‌ها همه هیچ
پندار یقین‌ها و گمان‌ها همه هیچ

از ذات تو مطلقا" نشان نَتْوان داد
کآنجا که تویی ، بُود نشان‌ها همه هیچ

════════════════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : چهارشنبه 1394/11/7 + 11:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر - رباعیات 8
چاپ این صفحه


════════════════
گر کار تو نیک است ، به تدبیر تو نیست
ور نیز بَد است هم ،‌ ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بِزی
چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست

────────────────
در هجرانم قرار می‌باید و نیست
آسایشِ جانِ زار می‌باید و نیست

سرمایه‌ی روزگار می‌باید و نیست
یعنی که وصال یار می‌باید و نیست

────────────────
آن را که قضا ز خِیل عشاق نوشت ،
آزاد ز مسجد است و فارغ ز کنشت

دیوانه‌ی عشق را چه هجران چه وصال
از خویش‌ گذشته را چه دوزخ چه بهشت

────────────────
از اهل زمانه عار می‌باید داشت
وز صحبتشان ، کنار می‌باید داشت

از پیش کسی کار کسی نگشاید
امّید به کردگار می‌باید داشت

────────────────
روزم به غمِ جهان فرسوده گذشت
شب در هوسِ بوده و نابوده گذشت

عمری که از او دمی جهانی ارزد ،
القصه به فکرهای بیهوده گذشت

════════════════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : چهارشنبه 1394/11/7 + 10:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر - رباعیات 7
چاپ این صفحه


════════════════
می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست
می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست

گر یار این است ، چون توان بی او بود ؟
ور عشق این است ، چون توان بی او زیست ؟

────────────────
ای دل ! همه خون شوی ، شکیبایی چیست ؟
وی جان ! به درآ ، این‌همه رعنایی چیست ؟

ای دیده ! چه مردمی‌ست ؟ شرمت بادا
نادیده به حال دوست ، بینایی چیست ؟

────────────────
دردا که در این سوز و گدازم کس نیست
همراه در این راه درازم کس نیست

در قعر دلم ، جواهر راز بسی‌ست
اما چه کنم محرم رازم کس نیست

────────────────
در کشور عشق ، جای آسایش نیست
آنجا همه کاهش‌ است ؛ افزایش نیست

بی درد و اَلم ، توقع درمان نیست
بی جرم و گنه ، امید بخشایش نیست

────────────────
هرگز اَلمی چو فرقت جانان نیست
دردی بَتَر از واقعه‌ی هجران نیست

گر ترک وداع کرده‌ام ، معذورم
تو جان منی ؛ وداع جان آسان نیست

════════════════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : چهارشنبه 1394/11/7 + 10:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر - رباعیات 6
چاپ این صفحه


════════════════
دنیا به جُوی وفا ندارد ای دوست !
هر لحظه هزار مغز سرگشته‌ی اوست

می‌دان که خدایْ دشمنش می‌دارد
گر دشمن حق نِه‌ای ، چرا داری دوست ؟

────────────────
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پُر کرد ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

────────────────
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست !
درد تو به جانِ خسته داریم ای دوست !

گفتی که به دل‌شکستگان نزدیکم ؛
ما نیز دلِ شکسته داریم ای دوست !

────────────────
بر ما درِ وصل بسته می‌دارد دوست
دل را به فراق خسته می‌دارد دوست

من‌بعد من و شکستگیِ درِ دوست !
چون دوست ، دل شکسته می‌دارد دوست

────────────────
تا در نرسد وعده‌ی هر کار که هست ،
سودی ندهد یاری هر یار که هست

تا زحمت سرمای زمستان نکشد ،
پُر گل نشود دامن هر خار که هست

════════════════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : سه شنبه 1394/11/6 + 12:04 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 9
...
5
6
7
8
9