ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



جلیل صفربیگی - رباعی‌ها 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بیهوده در اضطراب ماندیم همه
در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ‌خورده هم زنگ نزد
عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

────────────────
این ماه که چون چراغ تو می‌سوزد
عمریست که در فراق تو می‌سوزد

خورشید که هر روز تو را می‌بیند
در آتش اشتیاق تو می‌سوزد

────────────────
ای مرکزِ ثقل کهکشان دل من
خورشیدِ بلند آسمان دل من

عمریست که من منتظر دیدارم
یک جمعه بیا به جمکران دل من

────────────────
ای عطر گل یاس ! دلم را دریاب
ای منبع احساس ! دلم را دریاب

من تشنه‌ی یک قطره محبت هستم
یا حضرت عباس ! دلم را دریاب

────────────────
آن روز که من هبوط کردم به زمین
تنها سفرِ سکوت کردم به زمین

با چوبِ گناه ، رانده گشتم ز بهشت
آدم نشده ، سقوط کردم به زمین

═══════ * ═══════
❖ #جلیل_صفربیگی

مورخ : یکشنبه 1394/12/16 + 01:29 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

جلیل صفربیگی - رباعی‌ها 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
عمریست که در ستیز می‌بینمتان
در تاب و تب و گریز می‌بینمتان

ای این همه زندگی ! بس است این دعوا
ای این همه مرگ ! ریز می‌بینمتان !

────────────────
چندیست که در سرم تکاپویی هست
آشفتگی و شور و هیاهویی هست

چندیست که سخت از خودم می‌ترسم !
در جیبِ کُتم همیشه چاقویی هست !

────────────────
تا کِی دلِ خسته زنگ باید بخورد ؟
هی تهمت نام و ننگ باید بخورد ؟

عاشق بشویم ، هرچه بادا بادا
گاهی سر ما به سنگ باید بخورد !

────────────────
هرچند نمی‌رسد به دستت ، دستم
یاد تو عجیب می‌کند سرمستم

من عاشقم و فلسفه‌ی من این است :
دارم به تو فکر می‌کنم ، پس هستم

────────────────
از عشق ، نشان من فقط تنهایی‌ست
تنها نگران من فقط تنهایی‌ست

نه حوله ، نه مسواک ، نه ... باید بروم
توی چمدان من فقط تنهایی‌ست

═══════ * ═══════
❖ #جلیل_صفربیگی

مورخ : یکشنبه 1394/12/16 + 01:19 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

جلیل صفربیگی - رباعی‌ها 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در اوجِ یقین اگرچه تردیدی هست
در هر قفسی ، کلید امّیدی هست

چشمک زدن ستاره در شب یعنی
توی چمدان ماه ، خورشیدی هست

────────────────
هر گوشه که می‌نشست ، تنهایی بود
بغضی که نمی‌شکست ، تنهایی بود

برخاست که هرچه داشت با خود بِبَرد
در گنجه فقط دو دست تنهایی بود !

────────────────
عمریست اسیر صحنه‌سازی هستیم
از بازی سرنوشت ، راضی هستیم

داریم به دور خودمان می‌چرخیم
مانند قطار شهر بازی هستیم !

────────────────
مجبور شدم که قاتلم را بُکشم
این آینه‌ی مقابلم را بکشم

بین خودمان بماند ؛ امروز غروب
تصمیم گرفته‌ام دلم را بکشم !

────────────────
بر هرچه به غیر عشق پا بگذارید
دستِ دل خویش در حنا بگذارید

عاشق بشوید مردم ! عاشق بشوید !
یک نام خوش از خویش به جا بگذارید

═══════ * ═══════
❖ #جلیل_صفربیگی

مورخ : یکشنبه 1394/12/16 + 01:11 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

جلیل صفربیگی - رباعی‌ها 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ما با رگ خود ، زدیم آهنگت را
شاید بنوازیم دلِ تنگت را

دریا که نبوده‌ای ولی ما عمری
پارو زده‌ایم صخره و سنگت را !

────────────────
من نام کسی نخوانده‌ام الّا تو
با هیچکسی نمانده‌ام الّا تو

عید آمد و من خانه‌تکانی کردم
از دل ، همه را تکانده‌ام الّا تو

────────────────
هر روز از این مسیر برمی‌گردم
از رفتن ناگزیر برمی‌گردم

تو شام بخور ، بخواب ، تنهایی جان !
من مثل همیشه دیر برمی‌گردم

────────────────
دیگر نه دلم شوق تماشا دارد
نه پنجره‌ای به سمت فردا دارد

تنهاییِ دیگری برو پیدا کن !
این غار برای یک‌ نفر جا دارد !

────────────────
یک عمر درون خویش تکرار شدم
در گوشه‌ای از خودم تلنبار شدم

گنجشک به خواب رفته بودم دیشب
امروز ولی کلاغ بیدار شدم !

═══════ * ═══════
❖ #جلیل_صفربیگی

مورخ : یکشنبه 1394/12/16 + 01:05 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

جلیل صفربیگی - رباعی‌ها 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بدجور نشسته گردِ تنهایی‌هات
بر قاب سیاه و سرد تنهایی‌هات

نشکن دلم - این آینه‌ی سنگی را -
شاید بخورد به درد تنهایی‌هات

────────────────
آمد به سرِ قرار تنهایی من
به کوپه‌ای از قطار تنهایی من

آمد چمدان به دست ، آرام نشست
تنهایی تو ، کنار تنهایی من

────────────────
یک‌ شب نزدی سری به تنهایی‌هام
تا باز شود دری به تنهایی‌هام

هر روز اضافه می‌شود با هر شعر
تنهایی دیگری به تنهایی‌هام !

────────────────
لبریزِ شکست ، همچنان می‌گردم
دیوانه و مست ، همچنان می‌گردم

در شهر شما در به درِ انسانم !
خورشید به دست ، همچنان می‌گردم

────────────────
می‌گریم و چشم‌هایم از ابر ، پر است
کافیست ، که دیگر دلم از صبر پر است

ای چشم‌غزال ! کم بیا نزدیکم
پاهای من از دویدنِ ببر ، پر است

═══════ * ═══════
❖ #جلیل_صفربیگی

مورخ : یکشنبه 1394/12/16 + 12:56 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

جلیل صفربیگی - رباعی‌ها 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تو ، آرزوی محال من باش ، رفیق
من مال توام ؛ تو مال من باش ، رفیق

دلتنگ تو ، دلتنگ تو ، دلتنگ توام
لطفاً نگران حال من باش ، رفیق

────────────────
هم راه به محرابِ دلم را بلد است
هم خوب رگ خواب دلم را بلد است

دلتنگیِ توست می‌نوازد من را
مضراب به مضراب دلم را بلد است

────────────────
بر پشت من است سنگ بسیار از کوه
شد سینه‌ی خسته‌ام تلنبار از کوه

مشغول فرار کَندنم در دل خود !
مانند فرار کردن غار از کوه

────────────────
آه از دلِ بی‌عاطفه‌ی سنگی تو !
سازی نزدم جز به هماهنگی تو

سلول به سلول وجودم غم توست
تنگِ دل من نشسته دلتنگی تو

────────────────
بیهوده نه از زیاد و کم حرف زدیم
نه لحظه‌ای از شادی و غم حرف زدیم

تا صبح ، من و خدا نشستیم و فقط
درباره‌ی تنهایی هم حرف زدیم

═══════ * ═══════
❖ #جلیل_صفربیگی

مورخ : یکشنبه 1394/12/16 + 12:50 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● رباعیات ۱۵
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بر سنگ قناعت ار عیاری داری
از نیک و بد جهان کناری داری

ور با همه کس بهر خلافی که روَد
در کار شوی، دراز کاری داری

────────────────
شب نیست دلا! که از غمش خون نشوی
وز دیده به جای اشک، بیرون نشوی

چون نیست امید آنکه برگردد کار
ای دل! پسِ کار خویشتن چون نشوی؟

────────────────
صورتگرِ فطرت ننِگارد چو تویی
دورانِ فلک برون نیارد چو تویی

هرچند همه جهان تو داری، لیکن
ای صدر جهان! جهان ندارد چو تویی

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 01:02 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● رباعیات ۱۴
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در دام غم تو بسته‌ای هست چو من
وز جور تو دل‌شکسته‌ای هست چو من

برخاستگانِ عشق تو بسیارند
در عهد وفا نشسته‌ای هست چو من

────────────────
دل هرچه ز بد دید، پسندید از تو
وز جمله جهان برید و نبرید از تو

گفتی که نبیند دلت از من غم هجر
دیدی که به عاقبت همان دید از تو!

────────────────
جان، درد تو یادگار دارد بی تو
اندوه تو در کنار دارد بی تو

با این همه، من ز جان به جان آمده‌ام
جان در تن من چه کار دارد بی تو؟!

────────────────
بر من درِ محنت و بلا باز مخواه
درد من دلداده‌ی جان‌باز مخواه

جانی که به عاریت دو دَم یافته‌ام
چندان که دمی بینمت، آن باز مخواه

────────────────
آیا که مرا تو دست گیری یا نه؟
فریاد رسی در این اسیری یا نه؟

گفتی که تو را به بندگی بپذیرم
خدمت کردم اگر، پذیری یا نه؟

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 12:40 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام