تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عراقی - رباعیات 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با آنکه خوش آید از تو ای یار ! جفا
لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا

با این همه راضیَم به دشنام از تو
از دوست چه دشنام ، چه نفرین ، چه دعا !

────────────────
ای دوست ! به دوستی قرینیم تو را
هر جا که قدم نهی ، زمینیم تو را

در مذهب عاشقی روا نیست که ما
عالم به تو بینیم و نبینیم تو را

────────────────
تا ظن نبری که مشکلی نیست مرا ،
در هر نفسی درد دلی نیست مرا

مشکل‌تر از این چیست ؟ که ایام شباب
ضایع شد و هیچ منزلی نیست مرا

────────────────
ای روی تو آرزوی دیرینه‌ی ما
جز مهر تو نیست در دل و سینه‌ی ما

از صیقل آدمی زداییم درون
تا عکسِ رُخت فِتَد در آیینه‌ی ما

────────────────
گل ، صبحدم از باد برآشفت و بریخت
با باد صبا حکایتی گفت و بریخت

بد عهدی عمر بین ، که گل ده روزه
سر بر زد و غنچه گشت و بشکفت و بریخت

═══════ * ═══════
❖ #عراقی

مورخ : چهارشنبه 1395/05/27 + 09:07 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


ای دل ! پس از این اندُه بیهوده مخور
زین پیش غمِ بوده و نابوده مخور

جان می‌ده و داد طمع و حرص مده
غم می‌خور و نانِ منت‌آلوده مخور

---

دل در پی عشق دلبران است هنوز
وز عمرِ گذشته در گمان است هنوز

گفتیم که ما و او به هم پیر شویم
ما پیر شدیم و او جوان است هنوز !

---

در کوچه‌ی فقر گوشه‌ای حاصل کن
وز کشتِ حیات خوشه‌ای حاصل کن

در کهنه رِباطِ دهر غافل منشین
راهی پیش است ؛‌ توشه‌ای حاصل کن



#عبید_زاکانی

مورخ : یکشنبه 1395/05/10 + 08:11 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - رباعیات 1
چاپ این صفحه


گفتم عقلم ؛ گفت که حیران من است
گفتم جانم ؛ گفت که قربان من است

گفتم که دلم ؛ گفت که آن دیوانه
در سلسله‌ی زلف پریشان من است

---

تا ساخته شخص من و پرداخته‌اند ،
در زیر لگدکوب غم انداخته‌اند !

گوئی منِ زردرویِ دل‌سوخته را
چون شمع برای سوختن ساخته‌اند !

---

گر وصل تو دست من شیدا گیرد ،
وین درد و فراق ، راه صحرا گیرد

هم حال من از روی تو نیکو گردد
هم کار من از قد تو بالا گیرد

---

زین‌گونه که این شمع روان می‌سوزد ،
گوئی ز فراق دوستان می‌سوزد

گر گریه کنیم هر دو با هم ، شاید
کو را و مرا رشته‌ی جان می‌سوزد

---
ای در سر هر کس از تو سودای دگر
در راه تو هر طایفه را رای دگر

چیزی ز تو هر کسی تمنا دارد
ما جز تو نداریم تمنای دگر



#عبید_زاکانی

مورخ : جمعه 1395/05/8 + 11:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - رباعی‌ها 2
چاپ این صفحه


ای ناله ! چه شد در دل او تاثیرت ؟
کامشب نبُود یک سر مو تاثیرت

با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک
ای آه دل شکسته ! کو تاثیرت ؟

---

ای بی‌خبر از محنت روز افزونم !
دانم که ندانی از جدایی چونم

بازآی که سرگشته‌تر از فرهادم
دریاب که دیوانه‌تر از مجنونم

---

آسودگی از مِحَن ندارد مادر
آسایش جان و تن ندارد مادر

دارد غم و اندوه جگرگوشه‌ی خویش
ورنه غم خویشتن ندارد مادر

---

دردا که بهار عیش ما آخر شد
دوران گل از باد فنا آخر شد

شب طی شد و رفت صبحی از محفل ما
افسانه‌ی افسانه‌سرا آخر شد



#رهی_معیری

مورخ : یکشنبه 1395/05/3 + 08:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - رباعی‌ها 1
چاپ این صفحه


آن را که جفاجوست ، نمی‌باید خواست
سنگین‌دل و بدخوست ،‌ نمی‌باید خواست

ما را ز تو ، غیر از تو تمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی‌باید خواست

---

ای جلوه‌ی برق آشیان‌سوز تو را
ای روشنی شمع شب‌افروز تو را

زآن روز که دیدمت ، شبی خوابم نیست
ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

---

یا عافیت از چشم فسون‌سازم ده
یا آن که زبان شِکوه‌پردازم ده

یا درد و غمی که داده‌ای بازش گیر
یا جان و دلی که برده‌ای بازم ده

---

جانم به فغان چو مرغ شب می‌آید
وز داغ تو با ناله به لب می‌آید

آهِ دل ما از آن غبارآلود است
کاین قافله از دیار شب می‌آید

---
چون ماه نو از حلقه به گوشان توایم
چون رود خروشنده ، خروشان توایم

چون ابر بهاریم پراکنده‌ی تو
چون زلف تو از خانه به دوشان توایم



#رهی_معیری

مورخ : شنبه 1395/05/2 + 08:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - رباعی‌ها 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا آیه‌ی چشم تو به من نازل شد
وا کردن این گره ، کمی مشکل شد

هر وقت که چشم‌های خود را بستی
قانون بزرگ جاذبه باطل شد

────────────────
از فصل بهار تا زمستان ، باران
از رشت به مقصد خراسان ، باران
 
زائر که شدی ، می‌چکد از چشمانت
باران ، باران ، همیشه باران ، باران

────────────────
پایانم و انگیزه‌ی آغازی نیست
غیر از تو درون سینه‌ام رازی نیست

ای قصه‌ی سر به مهرِ صندوقِ دلم !
بی‌ چشم تو روی نقشه شیرازی نیست

────────────────
باید که به دادِ بی‌پناهی برسم
به درکِ کبوتران چاهی برسم

من را به کسی عزیز غیر از تو چه کار ؟
دریا شده‌ام به شاه‌ماهی برسم

────────────────
فریاد زدم بهانه‌ی شعرم را
پر کرده‌ام از تو خانه‌ی شعرم را

من با تو خوشم ؛ به کل دنیا بفرست
آوازه‌ی عاشقانه‌ی شعرم را

═══════ * ═══════
❖ #رضا_نیکوکار

مورخ : یکشنبه 1395/04/13 + 08:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - رباعیات 3
چاپ این صفحه


افسوس که عمر خود تباهی کردیم
صد قافله‌ی گناه ، راهی کردیم

در دفتر ما نمانْد یک نکته سفید
از بس به شب و روز سیاهی کردیم

---

بی روی تو ، خونابه فشانَد چشمم
کاری به جز از گریه نداند چشمم

می‌ترسم از آنکه حسرت دیدارت
در دیده بماند و نماند چشمم !

---

ما با مِی و مینا ، سرِ تقوی داریم
دنیا طلبیم و میل عُقبی داریم

کِی دُنیی و دین به یکدگر جمع شوند ؟!
این است که نه دین و نه دنیا داریم

---

برخیز سحر ، ناله و آهی می‌کن
استغفاری ز هر گناهی می‌کن

تا چند به عیب دیگران درنگری ؟
یک‌بار به عیب خود نگاهی می‌کن

---
یا رب ! تو مرا مژده‌ی وصلی برسان
بِرهانم از این نوع و به اصلی برسان

تا چند از این فصل مکرر دیدن ؟
بیرون ز چهار فصل ، فصلی برسان



#شیخ_بهایی

مورخ : جمعه 1395/04/4 + 10:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


پیوسته دلم ز جورِ خویشان ، ریش است
وین جور و جفای خلق ، از حد بیش است

بیگانه به بیگانه ندارد کاری
خویش است که در پی شکست خویش است

---

ای در طلب علوم ! در مدرسه چند ؟
تحصیل اصول و حکمت و فلسفه چند ؟

هر چیز به جز ذکر خدا ، وسوسه است
شرمی ز خدا بدار ، این وسوسه چند ؟

---

تا نیست نگردی ، رهِ هستت ندهند
این مرتبه با همتِ پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهی
سر رشته‌ی روشنی به دستت ندهند

---

از ناله‌ی عشاق ، نوایی بردار
وز درد و غم دوست ، دوایی بردار

از منزل یار ، تا تو ای سست قدم !
یک گام زیاده نیست ؛ پایی بردار

---
غم‌های جهان در دل پر غم داریم
وز بحرِ اَلم ، دیده‌ی پر نم داریم

پس حوصله‌ی تمامِ عالم باید
ما را که غمِ تمام عالم داریم !



#شیخ_بهایی

مورخ : جمعه 1395/04/4 + 10:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام