تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سیمین بهبهانی - شعر نو
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
خواب و خیالی پوچ و خالی ؛
این زندگانی بود و بگذشت
دوران به ترتیب و توالی
سالی به سال افزود و بگذشت

هر اتفاقی ، چشمه‌ای بود
از هر کناری چشم بگشود
راهی شد و صد جوی و جَر شد
صد جوی و جر ، شد رود و بگذشت

در انتظار عشق بودم
اوهام رنگینم شتابان
گردونه شد ، بر گل گذر کرد
دامان من آلود و بگذشت

عمری سرودم یا نوشتم
این ظلم و این ظلمت نفرسود
بر هر ورق راندم قلم را
گامی عبث فرسود و بگذشت

اندیشه‌ام افروخت شمعی
در معبر بادی غضبنک
وآن شعله‌ی رقصان چالک
زد حلقه‌ای در دود و بگذشت

کردم به راهش گلفشانی
وآن شهسوار آرمانی
چین بر جبین ، خشمی ، عتابی
بر بندگان فرمود و بگذشت

با عمر خود گفتم که دیری
جان کنده‌ای ، اکنون چه داری ؟
پیش نگاهم مشت خالی
چون لعنتی بگشود و بگذشت ...

═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : چهارشنبه 1395/08/19 + 11:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 21
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
اهل كاشانم
روزگارم بد نیست

تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت
دوستانی ، بهتر از آب روان

و خدایی كه در این نزدیكی‌ست :
لای این شب‌بوها ، پای آن كاج بلند
روی آگاهیِ آب ، روی قانون گیاه

من مسلمانم ؛
قبله‌ام یك گل سرخ
جانمازم چشمه ، مُهرم نور
دشت ، سجاده‌ی من
من وضو با تپشِ پنجره‌ها می‌گیرم
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست ؛
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می‌خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سرِ گلدسته‌ی سرو
من نمازم را ، پی "تكبیرة الاحرام" علف می‌خوانم ،
پی "قد قامت" موج

كعبه‌ام بر لب آب ،
كعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست
كعبه‌ام مثل نسیم ، می‌رود باغ به باغ ، می‌رود شهر به شهر
"حجر الاسود" من ، روشنی باغچه است

اهل كاشانم
پیشه‌ام نقاشی است ؛
گاه‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ ، می‌فروشم به شما
تا به آوازِ شقایق كه در آن زندانی‌ست ،
دلِ تنهایی‌تان تازه شود
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می‌دانم
خوب می‌دانم ، حوض نقاشی من بی‌ماهی‌ست

اهل كاشانم
نَسَبَم شاید برسد
به گیاهی در هند ، به سفالینه‌ای از خاکِ "سیَلْک"

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها ، پشت دو برف ،
پدرم پشت دو خوابیدنِ در مهتابی ،
پدرم پشت زمان‌ها مرده‌ست
پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ،
مادرم بی‌خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد ، پاسبان‌ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید : چند مَن خربزه می‌خواهی ؟
من از او پرسیدم : دلِ خوش ، سیری چند ؟

پدرم نقاشی می‌كرد
تار هم می‌ساخت ، تار هم می‌زد
خط خوبی هم داشت

باغ ما در طرفِ سایه‌ی دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه ،
باغ ما نقطه‌ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید ، قوسی از دایره‌ی سبز سعادت بود ...

... من به مهمانی دنیا رفتم ؛
من به دشت اندوه ،
من به باغ عرفان ،
من به ایوانِ چراغانیِ دانش رفتم

رفتم از پله‌ی مذهب بالا
تا ته كوچه‌ی شک ،
تا هوای خنکِ استغنا ،
تا شب خیسِ محبت رفتم
من به دیدار كسی رفتم در آن سرِ عشق ...

... چیزها دیدم در روی زمین :
كودكی دیدم ، ماه را بو می‌كرد
قفسی بی در دیدم كه در آن ، روشنی پرپر می‌زد
نردبانی كه از آن ، عشق می‌رفت به بام ملكوت
من زنی را دیدم ، نور در هاوَن می‌كوبید
ظهر در سفره‌ی آنان نان بود ، سبزی بود ، دوریِ شبنم بود ، كاسه‌ی داغ محبت بود

من گدایی دیدم ، در به در می‌رفت آواز چكاوک می‌خواست
و سپوری كه به یک پوسته‌ی خربزه می‌برد نماز
بره‌ای را دیدم ، بادبادک می‌خورد
من الاغی دیدم ، یونجه را می‌فهمید
در چراگاهِ "نصیحت" ، گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می‌گفت : "شما"
من كتابی دیدم ، واژه‌هایش همه از جنس بلور
كاغذی دیدم ، از جنس بهار
موزه‌ای دیدم ، دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سرِ بالینِ فقیهی نومید ، كوزه‌ای دیدم لبریزِ سوال

قاطری دیدم بارش "انشا"
اُشْتُری دیدم بارش سبد خالیِ "پند و امثال"

من قطاری دیدم ، روشنایی می‌برد
من قطاری دیدم ، فِقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت
من قطاری دیدم ، كه سیاست می‌برد ( و چه خالی می‌رفت )
من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد
و هواپیمایی ، كه در آن اوجِ هزاران پایی ،
خاک از شیشه‌ی آن پیدا بود :
كاكل پوپک ،
خال‌های پَرِ پروانه ،
عكس غوكی در حوض
و عبور مگس از كوچه‌ی تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک ، وقتی از روی چناری به زمین می‌آید
و بلوغ خورشید ...

ادامه‌ی شعر

مورخ : جمعه 1395/07/2 + 12:37 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 20
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دنگ ... ، دنگ ...
ساعتِ گیجِ زمان در شب عمر
می‌زند پی در پی زنگ
زهرِ این فکر که این دم ، گذر است
می‌شود نقش به دیوارِ رگِ هستیِ من
لحظه‌ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده‌ست
لیک چون باید این دم گذرد ،
پس اگر می‌گریم ،
گریه‌ام بی‌ثمر است
و اگر می‌خندم ،
خنده‌ام بیهوده‌ست ...


دنگ ... ، دنگ ...
لحظه‌ها می‌گذرد
آنچه بگذشت ، نمی‌آید باز
قصه‌ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی‌پاسخ
بر لبِ سردِ زمان ماسیده‌ست ...

تند برمی‌خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن ، همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم ،
آنچه می‌ماند از این جهد به جای :
خنده‌ی لحظه‌ی پنهان شده از چشمانم
وآنچه بر پیکر او می‌ماند :
نقش انگشتانم

دنگ ...
فرصتی از کف رفت
قصه‌ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام ،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ،
وارهانیده از اندیشه‌ی من ، رشته‌ی حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال ...

می‌رود نقش پی نقش دگر ،
رنگ می‌لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می‌زند پی در پی زنگ ؛
دنگ ... ، دنگ ... ، دنگ ...

────────────────
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش

طرحی از ویرانه‌های دور
گر به گوش آید صدای خشک ‌؛
استخوانِ مرده می‌لغزد درون گور

دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی‌نصیب از نور

خواب ، دربان را به راهی برد
بی‌صدا آمد كسی از در ،
در سیاهی آتشی افروخت
بی‌خبر اما
كه نگاهی در تماشا سوخت‌

گرچه می‌دانم كه چشمی راه دارد با فسونِ شب ‌،
لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خوش ‌:
آتشی روشن درون شب‌ ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : جمعه 1395/07/2 + 12:34 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 19
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
می‌خروشد دریا
هیچكس نیست به ساحل پیدا
لكه‌ای نیست به دریا تاریک
كه شود قایق
اگر آید نزدیک ...

مانده بر ساحل ،
قایقی ریخته شب بر سر او ،
پیكرش را ز رهی ناروشن
برده در تلخیِ ادراک فرو
هیچكس نیست كه آید از راه
و به آب افكنَدش
و در این وقت كه هر كوهه‌ی آب
حرف با گوش نهان می‌زندش ،
موجی آشفته فرا می‌رسد از راه كه گوید با ما
قصه‌‌ی یک شب طوفانی را

رفته بود آن شب ، ماهی‌گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت
با خیالی در خواب

صبح آن شب ، كه به دریا موجی
تن نمی‌كوفت به موجی دیگر ،
چشم ماهی‌گیران دید
قایقی را به رهِ آب كه داشت
بر لب از حادثه‌ی تلخِ شبِ پیشِ خبر

پس كشاندند سوی ساحل خواب‌آلودش
به همان جای كه هست
در همین لحظه‌ی غمناک بجا
و به نزدیكی او ،
می‌خروشد دریا
وز ره دور فرا می‌رسد آن موج كه می‌گوید باز
از شب طوفانی ،
داستانی نه دراز ...

────────────────
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر كه : زندگی
رنگِ خیال بر رخِ تصویرِ خواب بود

دل را به رنجِ هجر سپردم ، ولی چه سود ؟
پایان شام شكوه‌ام ،
صبح عتاب بود

چشمم نخورد آب از این عمرِ پُرشكست :
این خانه را تمامیِ پی ، روی آب بود

پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نكوبیده‌ام به راه
لیكن كسی ، ز راه مددكاری ،
دستم اگر گرفت ، فریب سراب بود

خوبِ زمانه رنگ دوامی به خود ندید ؛
كُندی نهفته داشت شبِ رنجِ من به دل ،
اما به كارِ روزِ نشاطم شتاب بود

آبادی‌ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور در دلم افسرد ، كز نخست
تصویر جغد ، زیبِ تنِ این خراب بود ...

────────────────
شب سردیست ، وَ من افسرده
راه دوریست ، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

می‌کنم تنها ، از جاده عبور ؛
دور ماندند ز من آدم‌ها

سایه‌ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم‌ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی‌خبر آمد تا با دل من
قصه‌ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای ! این شب چقدَر تاریک است !

خنده‌ای کو که به دل انگیزم ؟
صخره‌ای کو که بدان آویزم ؟
قطره‌ای کو که به دریا ریزم ؟

مثل این است که شب نمناک است !
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک ، غمی غمناک است ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : جمعه 1395/07/2 + 12:22 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 18
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
حرف‌ها دارم
با تو ای مرغی كه می‌خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می‌گشایی !

چه تو را دردیست
كز نهانِ خلوتِ خود می‌زنی آوا
و نشاط زندگی را از كف من می‌ربایی ؟

در كجا هستی نهان ای مرغ ؟!
زیر تور سبزه‌های تر
یا درون شاخه‌های شوق ؟
می‌پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا كه می‌شویی كنار چشمه‌ی ادراک ، بال و پر ؟

هر كجا هستی ، بگو با من
روی جاده ، نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو !
رعد دیگر پا نمی‌كوبد به بام ابر
مارِ برق از لانه‌اش بیرون نمی‌آید
و نمی‌غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا

روز خاموش است ، آرام است
از چه دیگر می‌كنی پروا ؟

────────────────
شب را نوشیده‌ام
و بر این شاخه‌های شكسته می‌گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تب‌دار سرگردان !
مرا با رنجِ بودن تنها گذار
مگذار خوابِ وجودم را پرپر كنم
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی‌تار و پود رویاها بیاویزم
سپیدی‌های فریب ،
روی ستون‌های بی‌سایه رجز می‌خوانند
طلسم شكسته‌ی خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته

او را بگو ،
تپش جهنمی مست !
او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده‌ام
نوشیده‌ام كه پیوسته بی‌آرامم
جهنم سرگردان !
مرا تنها گذار ...

────────────────
... امشب
باد و باران هر دو می‌كوبند ؛
باد خواهد بركنَد از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ ، نقشی را فرو شوید
هر دو می‌كوشند ، می‌خروشند

لیک سنگ ، بی‌محابا در ستیغِ كوه
مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین
سال‌ها آن را نفرسوده‌ست
كوشش هر چیز ، بیهوده‌ست

كوه اگر بر خویشتن پیچد،
سنگ ، برجا همچنان خونسرد می‌ماند
و نمی‌فرساید آن نقشی كه رویش كَند در یک فرصت باریک ،
یک نفر كز صخره‌های كوه بالا رفت ،
در شبی تاریک ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : پنجشنبه 1395/07/1 + 01:48 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 17
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در این اتاق تهی‌پیكر ،
انسان مه‌آلود !
نگاهت به حلقه‌ی كدام در آویخته ؟

درها بسته
و كلیدشان در تاریكی دور شد
نسیم از دیوارها می‌تراود ؛
گل‌های قالی می‌لرزد
بارانِ ستاره ، اتاقت را پر كرد
و تو در تاریكی گم شده‌ای
انسان مه‌آلود !

پاهای صندلی كهنه‌ات در پاشویه فرو رفته
درخت بید از خاک بسترت روییده
و خود را در حوض كاشی می‌جوید
تصویری به شاخه‌ی بید آویخته :
كودكی كه چشمانش خاموشی تو را دارد ،
گوئی تو را می‌نگرد
و تو از میان هزاران نقش تهی ،
گوئی مرا می‌نگری
انسان مه‌آلود !

تو را در همه‌ی شب‌های تنهایی
توی همه‌ی شیشه‌ها دیده‌ام
مادر مرا می‌ترساند :
لولو پشت شیشه‌هاست !
و من توی شیشه‌ها تو را می‌دیدم
لولوی سرگردان !
پیش آ ،
بیا در سایه‌هامان بخزیم
درها بسته
و كلیدشان در تاریكی دور شد
بگذار پنجره را به رویت بگشایم

انسان مه‌آلود از روی حوض كاشی گذشت
و گریان سویم پرید
شیشه‌ی پنجره شكست و فرو ریخت ؛
لولوی شیشه‌ها ،
شیشه‌ی عمرش شكسته بود ...

────────────────
ریشه‌ی روشنی پوسید و فروریخت
و صدا در جاده‌ی بی‌طرحِ فضا می‌رفت
از مرزی گذشته بود ،
در پی مرز گمشده می‌گشت
کوهی سنگین نگاهش را برید
صدا از خود تهی شد
و به دامن کوه آویخت :
پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده
و کوه از خوابی سنگین پر بود
خوابش طرحی رهاشده داشت
صدا زمزمه‌ی بیگانگی را بویید ،
برگشت ،
فضا را از خود گذر داد
و در کرانه‌ی نادیدنی شب بر زمین افتاد ...

ادامه‌ی شعر

مورخ : پنجشنبه 1395/07/1 + 01:44 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 16
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
میان این سنگ و آفتاب ، پژمردگی افسانه شد
درخت ، نقشی در ابدیت ریخت

انگشتانم ، بُرنده‌ترین خار را می‌نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند می‌زند
- این تو بودی که هر وزشی ،
هدیه‌ای ناشناس به دامنت می‌ریخت ؟
- و اینک هر هدیه ابدیتی است
- این تو بودی که طرح عطش را
بر سنگِ نهفته‌ترین چشمه کشیدی ؟
- و اینک چشمه‌ی نزدیک ، نقش عطش در خود می‌شکند
- گفتی نهال از طوفان می‌هراسد
- و اینک ببالید نورسته‌ترین نهالان !
که تهاجم بر باد رفت ...

────────────────
نوری به زمین فرود آمد ؛
دو جاپا بر شن‌های بیابان دیدم
از کجا آمده بود ؟
به کجا می‌رفت ؟
تنها دو جاپا دیده می‌شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

ناگهان جاپاها به راه افتادند
روشنی همراهشان می‌خزید
جاپاها گم شدند ،
خود را از روبرو تماشا کردم :
گودالی از مرگ پر شده بود
و من در مرده‌ی خود به راه افتادم
صدای پایم را از راه دوری می‌شنیدم ،
شاید از بیابانی می‌گذشتم
انتظاری گمشده با من بود

ادامه‌ی شعر

مورخ : پنجشنبه 1395/07/1 + 12:33 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تهی بود و نسیمی‌
سیاهی بود و ستاره‌ای
هستی بود و زمزمه‌ای‌
لب بود و نیایشی‌
"من" بود و "تو"یی‌ ؛
نماز و محرابی‌ ...

────────────────
اینجاست ؛ آیید ، پنجره بگشایید ،
ای من و دگر من‌ها : صد پرتوِ من در آب‌ !

مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ ‌، اندیشه‌ی من ، جاده‌ی مرگ‌
آنجا نیلوفرهاست‌ ، به بهشت ‌، به خدا درهاست‌
اینجا ایوان ، خاموشیِ هوش ، پرواز روان‌

... من "صخره – من"ام‌ ، تو "شاخه – تو"یی
این بام گِلی ، آری ! این بام گلی ، خاک است و من و پندار
و چه بود این لكه‌ی رنگ ، این دود سبک ؟
پروانه گذشت ؟ افسانه دمید ؟
نِی ، این لكه‌ی رنگ ، این دود سبک ، پروانه نبود ؛ من بودم و تو
افسانه نبود ، ما بود و شما ...

────────────────
پنجره را به پهنای جهان می‌گشایم ؛
جاده تهیست ، درخت گرانبارِ شب است
ساقه نمی‌لرزد ، آب از رفتن خسته‌ست ؛
تو نیستی ، نوسان نیست
تو نیستی ، و تپیدن گردابی‌ست
تو نیستی ، و غریوِ رودها گویا نیست ، و دره‌ها ناخواناست ...

می‌آیی ؛ شب از چهره‌ها برمی‌خیزد ، راز از هستی می‌پرد
می‌روی ؛ چمن تاریک می‌شود ، جوشش چشمه می‌شكند
چشمانت را می‌بندی ؛ ابهام به علف می‌پیچد
می‌گذری ، و آیینه نفس می‌كشد

جاده تهیست ؛
تو باز نخواهی گشت ، و چشمم به راه تو نیست
پگاه ، دروگران از جاده‌ی روبرو سرمی‌رسند ؛
رسیدگی خوشه‌هایم را به رویا دیده‌اند ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : چهارشنبه 1395/06/31 + 11:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5