تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



حسین پناهی - اشعار سپید 18
چاپ این صفحه


شب و روزت همه بیدار
که آید شاید ...

کور شد دیده بر این کوره‌ رَهِ شایدها

شاید ای دل !
که مسیحا نفَست
آمد و رفت ،

باختی هستی خود
بر سر می‌آیدها ...



#حسین_پناهی

مورخ : شنبه 1395/01/28 + 09:28 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 17
چاپ این صفحه


این همه نفی ،
درد جان‌فرسای دگردیسی جهان است
بر جان هنر ؛
تا از کِرم کورِ بی‌دست و پا
پروانه‌ای بسازد هزار رنگ ... !

---

پیرمرد همسایه‌ی ما
فقط آلزایمر داشت ؛

دیروز
 بیخودی شلوغش کرده بودند ...
او فقط فراموش کرده بود
که از خواب بیدار شود !



#حسین_پناهی

مورخ : شنبه 1395/01/28 + 09:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 16
چاپ این صفحه


ما تماشاچیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده‌ایم !

دیر آمدیم !
خیلی دیر ...

پس به ناچار
حدس می‌زنیم ،
شرط می‌بندیم ،
شک می‌کنیم ...

و آن سوتر
در صحنه ،
بازی به گونه‌ای دیگر در جریان است !

---

به بهشت نمی‌روم
اگر ،
مادرم آن‌جا نباشد ...



#حسین_پناهی

مورخ : شنبه 1395/01/28 + 09:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 15
چاپ این صفحه


پنجره را باز کن
و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ...
خوشبختانه
باران ، ارث پدر هیچکس نیست !

---

ما ماهی‌هایی هستیم که سزاوار ماهیتابه‌ایم !

چرا که شنا کردن را
بعد از غرق شدن یاد گرفته‌ایم ...



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 12:04 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 14
چاپ این صفحه


پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی‌فهمیم ،
ما دردهایی داریم که آنها نمی‌فهمند ...

نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان !

---

راستی ،
دروغ گفتن را نیز خوب یاد گرفته‌ام ... !

"حال من خوب است"
خوبِ خوب ...



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 11:59 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 13
چاپ این صفحه


می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی ...

آن زمان‌ها که
پدر ، تنها قهرمان بود ،
عشق ، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد ،
بالاترین نقطه‌ى زمین ، شانه‌های پدر بود ،
بدترین دشمنانم ، خواهر و برادرهای خودم بودند ،
تنها دردم ، زانوهای زخمی‌ام بودند ،
تنها چیزی که می‌شکست ، اسباب بازی‌هایم بود

و معنای خداحافظ ، تا فردا بود ...

---

به جز حضور تو ،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفته‌ام ،
حتی عشق را ...



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 11:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 12
چاپ این صفحه


به مادرم گفتم مرا با چیزی عوض کن ؛
چیزی ارزشمند !
چیزی گران !
سوزنی شکسته تا بتوانی با آن خار پایت را درآوری ...

---

می دانی ؟
به رویت نیاوردم !

از همان زمانی که جای "تو" ، به  "من" گفتی : "شما"
فهمیدم
پای "او" در میان است ...



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 11:42 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 11
چاپ این صفحه


می‌دانی ؟

یک وقت‌هایی باید
رویِ یک تکه‌ی کاغذ بنویسی "تعطیل است"
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت ...

باید به خودت استراحت بدهی ؛
دراز بکشی ،
دست‌هایت را زیر سرت بگذاری ،
به آسمان خیره شوی
و بی‌خیال سوت بزنی ،
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده‌اند ...
آن وقت با خودت بگویی :
بگذار منتظر بمانند ...

---

تو سکوت می‌کنی ،
فریاد زمانم را نمی‌شنوی ؛

یک روز من سکوت خواهم کرد
و تو آن روز برای اولین بار ،
مفهوم "دیر شدن" را خواهی فهمید ...



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 11:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 6
1
2
3
4
5
6