تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



حسین پناهی - اشعار سپید 10
چاپ این صفحه


پا برهنه با قافله به نامعلوم می‌روم ؛
با پاهای کودکی‌ام !

عطر برکه‌ها
مسحور سایه‌ی کوه
که می‌برد با خود رنگ و نور را !

پولک پای مرغ ،
کفش نو ،
کیف نو ،
جهان هراسناک و کهنه
و آه سوزناک سگ !

سال‌های سال است که به دنبال تو می‌دوم
پروانه‌ی زرد ،
و تو از شاخه‌ی روز به شاخه‌ی شب می‌پری
و همچنان ...

---

جالب است !

ثبت احوال ،
همه چیز را در شناسنامه‌ام نوشته است
به جز احوالم !



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 10:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 9
چاپ این صفحه


کفش ،
ابتکار پرسه‌های من بود !
و چتر ،
ابداع بی‌ سامانی‌ هایم !

هندسه ،
شطرنج سکوت من بود !
و رنگ ،
تعبیر دلتنگی‌ هایم !

---

ایستاده و آرام
به سمت آینه می‌خزم ؛
با اضطراب دلهره‌آورِ تعویضِ چشم‌ها
و تازه می‌شود دل
از تماشای دو مروارید درخشان
بر کیسه‌ی پاره پوره‌ی صورتم ...

جهان پر از لبخند و پروانه‌ی سفید بود !

کدام بود ؟
این آینده کدام بود
که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم ؟



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 8
چاپ این صفحه


من از این می ترسم
که دوست داشتن را
مثل مسواک زدن ِبچه‌ها
به من و تو تذکر بدهند !

---

ما هیچگاه همدیگر را به تامل نمی‌نگریم
زیرا مجال نیست ؛

اینگونه است که
عزیزترین کسانمان را در چشم به زدنی
به حوصله‌ی زمان از یاد می بریم ...



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 7
چاپ این صفحه


نیستیم !

به دنیا می‌آییم ،
عکسِ یک نفره می‌گیریم

بزرگ می‌شویم ،
عکسِ دو نفره می‌گیریم

پیر می شویم ،
عکسِ یک نفره می گیریم

و بعد ،
دوباره باز
نیستیم ...

---

خورشید جاودانه می‌درخشد در مدار خویش ...

ماییم كه پا جای پای خود می‌نهیم و غروب می‌كنیم
هر پسین ،
این روشنای خاطرآشوب در افق‌های تاریك دوردست ،
نگاه ساده‌ فریب كیست كه همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می‌كشاند ؟



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 6
چاپ این صفحه


شب در چشمان من است ؛
به سیاهی چشم‌هایم نگاه کن

روز در چشمان من است ؛
به سفیدی چشم‌هایم نگاه کن

شب و روز در چشم‌های من است ؛
به چشم‌هایم نگاه کن

پلک اگر فرو بندم ،
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت ...

---

میزی برای کار ،
کاری برای تخت ،
تختی برای خواب ،
خوابی برای جان ،
جانی برای مرگ ،
مرگی برای یاد ،
یادی برای سنگ ،

این بود زندگی ...



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:43 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 5
چاپ این صفحه


در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می‌کنم ؛

این خاک تیره‌ی این زمین ،
پاپوش پای خسته‌ام
این سقف کوتاه آسمان ،
سرپوش چشم بسته‌ام

اما خدای دل !
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه‌ کران ،
به جز زمین و آسمان ،
چیزی نمانده است

گم گشته‌ام کجا ؟
ندیده‌ای مرا ؟

---

کهکشان‌ها ! کو زمینم ؟
زمین ! کو وطنم ؟
وطن ! کو خانه‌ام ؟
خانه ! کو مادرم ؟
مادر ! کو کبوترانم ؟

من گم شدم در تو ،
یا تو گم شدی در من ، ای زمان ... ؟!



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 4
چاپ این صفحه


نیمکت کهنه‌ی باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است ؛

خاطره‌ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی ...

---

جا مانده است
چیزی ، جایی
که هیچگاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد ؛

نه موهای سیاه
و نه دندان‌های سفید ...



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 3
چاپ این صفحه


هیچ وقت ،
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد ؛

امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه‌ سیبی
که به خاطر لرزش دستانم ،
در زیر آواری از رنگ‌ها
ناپدید ماند ...

---

برمی‌گردم
با چشمانم ،
که تنها یادگار کودکی من‌اند ؛

آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت ... ؟



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 6
1
2
3
4
5
6