ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



اصغر عظیمی‌ مهر - بندی برگزیده از اشعار سپید
چاپ این صفحه


"برف"
یعنی اولین رنگی که به دنیا آمد ، سفید بود

"پلک"
یعنی خواب‌ها لباس نمی‌پوشند

"باد"
وسوسه‌ی رفتن است

بار اولی که دیدمت ، شاعر نبودم !

... بهشتِ بدون تو
دوزخِ بی‌گناهان است
و برف ، پلکِ باد
-آخرین رنگی که از دنیا می‌رود-

این زمستان مرا به کجا می‌برد ...؟!

---

تو که نباشی ،
چاره‌ای ندارم
باید بسوزانمشان !

این شعرها ،
تمام رازهای مرا می‌دانند !

---

من مدیریت زمان را آموخته‌ام ؛

بهترین لحظه برای فکر کردن به تو
ابتدای صبح
تا انتهای شب است !



#اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : شنبه 1394/12/1 + 11:36 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - بندی برگزیده از اشعار سپید 2
چاپ این صفحه


آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز
در برکه‌های آینه‌ ، لغزیده تو به تو !
من آبگیر صافیم ، اینک ! به سحر عشق ؛
از برکه‌های آینه راهی به من بجو !

---

جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو بیدار می‌مانند
که روز را پیش‌باز می‌رفتی ،
هرچند
سپیده تو را از آن پیشتر دمید
که خروسان ، بانگ سحر کنند ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 02:15 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد شاملو - بندی برگزیده از اشعار سپید 1
چاپ این صفحه


نه !

هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه‌ای
دل بسته بودم ...

---

و دلت
کبوتر آشتی‌ست ،
در خون ‌تپیده به بام تلخ ؛
با این‌همه ،
چه بالا ، چه بلند ، پرواز می‌کنی ...

---

شب ،
از ارواح سکوت سرشار است
ریشه از فریاد
و رقص‌ها از خستگی ...



#احمد_شاملو

مورخ : دوشنبه 1394/11/26 + 02:11 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد پروین - اشعار سپید
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
برای گوشه‌گیری‌ام
پرگارها هم مثلث می‌کشند !

حالا
از خط و نشان کشیدن مدادها می‌ترسم ...

────────────────
دلگیرم از لحظه‌هایی که دلگیری از من ؛
ماه ‌گرفتگی‌هایت ،
نفس برکه را می‌گیرد ...

────────────────
انگار الفبا همیشه سه حرف دارد !
زمانی ع ش ق ،
حالا م ر گ
فردا هم که دیگر هیچکس حرفی ندارد ...

────────────────
یک منظومه‌ی شمسی جایزه می‌دهم !
به کسی که بگوید ماه من کجاست

یک کهکشان مژدگانی ؛
فقط بگو
ستاره‌ی شب‌های خیال من ،
در افول کدام صبح زشت
برای همیشه رفت ... ؟

من دنبال سیاه‌چال مرگ می‌گردم !
کمک ، کمک ...
═══════ * ═══════
❖ #احمد_پروین

مورخ : سه شنبه 1394/11/20 + 12:37 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - بندی برگزیده‌ از اشعار سپید 2
چاپ این صفحه


در غبار حرکت قطار تیره‌ی غروب
در هوای کوچ آخرین پرنده‌ها
سرزمین عاشقانه های خویش را ترک  می کنم ؛
با تمام روزهای تلخ ،
با وجود لحظه‌های خوب ...

پشت پنجره ، میان کوچه ، پشت بام
می‌روم برای آخرین نگاه
می‌روم برای آخرین سکوت
می‌روم به یاد آخرین کلام ...

---

ما که تو را ز یاد نبردیم ...

هر صبح ، پشت میز
چون کارد با پنیر در افتادیم
هر روز عصر در غم حصر تو ، خمیازه ای بلند کشیدیم
هر شب به روی منظره‌ی گرگ ، با قهر هرچه پنجره را بستیم
و آنگاه گوشه‌ای
در انتظار و ترس نشستیم ...

---

بس کن ماه !

کوهستان‌ها را
از خواب قرون و اعصار بیدار می‌کنی

کوه نمی تواند همانند من
محترمانه دوستت بدارد ؛
ناگهان نعره می‌زند
و جهان را به آتش می‌کشد ...



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : سه شنبه 1394/11/13 + 11:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - بندی برگزیده‌ از اشعار سپید 1
چاپ این صفحه


با من از کدام بهار سخن می گویی ؟

هر سال ، زمستان را رنگ می‌کنند
و به دست کودکان خیابانی
شاخه شاخه
به رهگذران می فروشند ،
بزک شده با آینه‌ای شکست خورده
و تنگاب ماهی قرمز ...

---

هان ای رفیق قافله‌ی مرگ !
اَفرای بازمانده‌ی پاییز ،
باغ گلوله خورده‌ی بی‌برگ ،
ای قلب کوهناک خروشان !

این کوله‌بار تلخ حقیقت را
از شانه‌های زخمی خود وا کن
و بر تنت ، قبای سیه‌کاری
چون مردم زمانه بپوشان

زیرا دیری‌ست راستی و درستی
معیار هیچ آینه‌ای نیست ...

---

اینک غروب جمعه ی پاییز ،
ساعت چهار عصر ،
بغضم کنار پنجره‌ی رو به آفتاب
در هم شکسته است ...

امروز حال من ،
حال برادری‌ست که در پیش چشم‌هاش
بر گونه‌های نازک و گلگون خواهرش
سیلی نشسته است ...

---

آه ! وقتی آن‌همه صدا و حرف
وقتی آن‌همه سکوت پاک و ژرف
در غبار کهنه‌ی زمان خاک خورده است ،
لاجرم
ردپای ما به روی برف سال‌های رفته نیز
زیر تیغ آفتاب روزگار مرده است ...



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 02:34 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 6
...
3
4
5
6