ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



اهلی شیرازی ● غزلیات ۶
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

اگرچه از رخ خود چشم بسته‌ای ما را
نهان ز چشمیّ و در دل نشسته‌ای ما را

ز جعدِ زلف تو، هر موی ماست زنجیری
چرا در اینهمه زنجیر بسته‌ای ما را؟

تو را که طاقتِ آهی ز خوی نازک نیست
چرا به سنگِ ستم، دل شکسته‌ای ما را؟

ز ما به خشم مرو ای طبیب خسته‌دلان!
بیا که مرهم دل‌های خسته‌ای ما را

مگو که در دل اهلی، خیال غیر گذشت
که لوح خاطر از این حرف شسته‌ای ما را

────────────────
سخن چه حاجت اگر دل، مقابل افتاده‌ست؟
زبان چه کار کند؟ کار با دل افتاده‌ست

دلا! تغافلِ او، التفاتِ پنهان است
مگو که یار ز حال تو غافل افتاده‌ست

من از محیطِ محبت همین نشان دیدم
که استخوان شهیدان به ساحل افتاده‌ست

زمانه، دشمن و من، بی‌زبان و بخت، زبون
تو رحم اگر نکنی، کار مشکل افتاده‌ست!

بر آستان تو اهلی، غلامِ دیرین است
ولی به داغ قبولِ تو مقبل افتاده‌ست...
══════ * ══════
❖ #اهلی_شیرازی

مورخ : دوشنبه 1396/10/25 + 11:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اهلی شیرازی ● غزلیات ۵
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

ز درد میرم و گویی که بیش از این بادا!
تو گر خوشی که چنین باشم، اینچنین بادا

جدا ز شمعِ رُخت گر به صحبتم هوس است
چراغ صحبت من، آهِ آتشین بادا

نه جام دل، که اگر خاتم سلیمان است
نشان عشق ندارد نگین، نگین بادا

دلِ شکسته که پروردمش چو جان در بر
چو رفت از بر من، با تو همنشین بادا

گر از صفای تو زد لاف، چشمه‌ی خورشید
چو آب خضر، فرو رفته در زمین بادا

هر آن رقیبِ بداختر که از تو دورم کرد
قِرانِ کوکبِ بختِ بدش قرین بادا

به قدر جور چو گفتی وفا کنم اهلی،
من و جفای تو، یا رب! که بیش از این بادا

────────────────
کس نبودش خبر از زشتی و زیبایی ما
آتشِ دل، عَلم افروخت به رسوایی ما

ما ز صد نکته‌‌ی حُسنِ تو، یکی می‌بینیم
بیش از این نیست در آیینه‌ی بینایی ما

یوسفا! با همه حشمت نظری کن که هنوز
سر سودای تو دارد دل سودایی ما

آنچنان زد رهِ ما لعل تو ای آب حیات!
که بشست از دل ما، نقش شکیبایی ما

اهلی! استاد تو عشق است؛ سخن گو که بَرَد
زنگ از آیینه‌ی دل، طوطیِ گویایی ما
══════ * ══════
❖ #اهلی_شیرازی

مورخ : دوشنبه 1396/10/25 + 11:43 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اهلی شیرازی ● غزلیات ۴
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

از که نالم؟ که فغان از دلِ ریش است مرا
هر بلایی که بُود، از دل خویش است مرا

شربت وصل تو بی زخمِ فراقی نبُود
لذتِ نوش، پس از تلخیِ نیش است مرا

من که بیگانه‌ام از خویش و محبت‌سوزم
چه غم از محنت بیگانه و خویش است مرا؟

مگرم کعبه‌ی امّید، پس از مرگ دهند!
کاین رهِ دور و درازی‌ست که پیش است مرا

گر دل از زخم جفای تو شود ریش، چه غم؟
مرحمت‌های غمت، مرهم ریش است مرا

گرچه خوبان به منِ خسته، جفا کم نکنند
شکر ایزد که وفا از همه بیش است مرا

سجده‌ی روی نکو، اهلی! اگر بد کیشی‌ست
بت‌پرستم؛ چه غم از ملت و کیش است مرا؟

────────────────
بِهِل حکایت شیرین به کوهکن ما را
چراغ مرده چه پرتو دهد دل ما را؟

رخ تو زنده کند مرده، وین عجب نبُود
چه کم ز معجز عیسی‌ست روی زیبا را؟

کسی که پیش تو میرد، مسیح را چه کند؟
که بر شهید تو رشک است صد مسیحا را

ز ماه و خور که شکیبد؟ تو روی خود بنما
که تا شکیب دهی جانِ ناشکیبا را

نگه به سروِ گلستان کجا کند هر کس
که دیده است خرامِ تو سرو رعنا را؟

به خاک پای تو، کاین خوشه‌چینِ خرمن تو
به نیم جو نشمارد نعیمِ دنیا را

ز دامِ شِیدِ تو ای شیخ! اهلی آزاد است
حدیثِ شید مگو عاشقان شیدا را...
══════ * ══════
❖ #اهلی_شیرازی

مورخ : دوشنبه 1396/10/25 + 10:42 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اهلی شیرازی ● غزلیات ۳
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

تا روز حشر، کم نشود سوزِ داغ ما
هرگز به یُمنِ عشق نمیرد چراغ ما

مستِ فراغتیم به اقبال مِی‌فروش
خلوت‌نشین به خواب نبیند فراغ ما

پرورده‌ی هوای گلستانِ آن گُلیم
تابِ نسیمِ خُلد ندارد دماغ ما

ماراست خوش‌گوارتر از آب زندگی
گر یار، زهر می‌فکنَد در اَیاغ ما

باغِ گلی‌ست هر ورق ما ز وصف دوست
دامان گل بَرند حریفان ز باغ ما

چون گل شکفته‌ایم و دل‌آزاده همچو سرو
هرچند خار غم دمد از باغ و راغ ما

اهلی! چو لاله داغ غم او نهان مکن
تا مدعی به خاک برد رشکِ داغ ما...

────────────────
ز عاشقان، همه قصد جراحت است او را
از این جراحت ما، تا چه حاجت است او را

به خنده‌ی نمکین،‌ خون کُنَد دلِ ریشم
شکر لبی که کمال ملاحت است او را

به صبحِ طلعت او، دل کجا رسد به صفا؟
اگرچه کل، همه حُسن و صباحت است او را

شکر لبا! سوی عاشق، چو بگذری خندان
نمک مریز که دل،‌ پر جراحت است او را

اگرچه بلبلِ مست است "اهلی" از وصفت
خموش شد که نه جای فصاحت است او را
══════ * ══════
❖ #اهلی_شیرازی

مورخ : دوشنبه 1396/10/18 + 01:47 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اهلی شیرازی ● غزلیات ۲
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

دل‌مرده از آنم که مسیحا نفسی نیست
فریادم از آن است که فریادرسی نیست

از خانقَه ای شیخ! به کس در نگشایند
معلوم شد امروز که در خانه کسی نیست

ای مرغ گرفتار که دوری ز گلستان!
واماندگیَت جز به شکستِ قفسی نیست

بگذر چو نسیم از سر این باغ که در وی
هر جا که گلی سرزده، بی خار و خسی نیست

گر طالب یاری، قدمی پیش نِه ای شیخ!
کز صومعه تا دِیر مُغان راه بسی نیست

در سیل غم، از جای شدن، کارِ خَسان است
اهلی چو حریفان، سبُکِ بلهوسی نیست...

────────────────
نظر به نرگس او کن ز خشم و ناز مپرس
ز گریه حال دلم بین، ز ناله باز مپرس

ببین زباله‌ی آتش ز چاک سینه‌ی من
خبر ز دودِ دل و آهِ جانگداز مپرس

حدیثِ بلبلِ بیدل که چون جگر خون است
ز لاله پرس، چو پرسی، ز سرو ناز مپرس

بیار باده، مپرس از تطاولِ زلفش
شب است کوته؛ از این قصه‌ی دراز مپرس

هزار نکته‌ی سربسته زآن دهان داریم
ولی حکایت پنهان ز اهل راز مپرس

دلم سُجودِ بتان گر کند، مَجازی نیست
تو در حقیقتِ دل بین و از مجاز مپرس

اگر حدیث تو برْسد چه عیب اهلی را؟
کسی نگفت به محمود کز ایاز مپرس...
══════ * ══════
❖ #اهلی_شیرازی

مورخ : دوشنبه 1396/10/18 + 01:45 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اهلی شیرازی ● غزلیات ۱
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

دلا! خراب کن این نقش خودپرستی را
چو گردباد، فروپیچ گَردِ هستی را

دَمِ مسیح و حیات ابد به ما نرسد
غنیمتی شمُر ای دوست! وقت مستی را

چو سرو باش دل‌آزاده با تُهیدستی
مگو چو غنچه به کس، حال تنگدستی را

فلک به پایه‌ی معراجِ خاکیان نرسد
بلندقدر ندانست قدر پستی را

تو رو به دوست کن؛ از قبله درگذر اهلی!
به بت‌پرست چه نسبت خداپرستی را؟

────────────────
هر جا که بنگری، رخِ او در تجلّی است
مجنون اگر شوی، همه آفاق لیلی است

دور از توام به صورت و در معنیَم قرین
صورت تفاوتی نکند؛ اصل معنی است

گر سرو با تو لاف زد، آزاده‌اش مخوان
آزاده نیست هر که گرفتار دعوی است...
══════ * ══════
❖ #اهلی_شیرازی

مورخ : دوشنبه 1396/10/18 + 01:42 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجه عبدالله انصاری ● غزل ۳
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

ای طالبی که دعویِ عشق خدا کنی!
در غیر او، نظر به محبت چرا کنی؟

از جستجوی غیر تو بیگانه شو، اگر
خواهی که دل به حضرت او آشنا کنی

حقّا که شور و ولوله در آسمان فتد
آنگه که تو ز بیم خدا ربّنا کنی

ملک بهشت، از تو شود گر ز روی عجز
خود را فدای خاطر یک بینوا کنی

انصاریا! چو روز شوی روشن، ار شبی
خود را به عجز بر در سلطان، گدا کنی

══════ * ══════
❖ #خواجه_عبدالله_انصاری

مورخ : چهارشنبه 1396/08/17 + 09:31 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجه عبدالله انصاری ● غزل ۲
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

دلا! در کار حق می‌کن نظرها
که در راه تو می‌بینم خطرها

گُشا از خواب غفلت چشم، تا من
به گوشِ هوشِ تو گویم خبرها

نگر در خلق؛ گورستان فکنده
ز یک تیرِ فنا، جمله سپرها

بسا شاهانِ مَه‌روی‌اند در خاک
کز ایشان در جهان مانده اثرها

معاصی، زهر و قهر از تو نموده
به کام نفس تو همچو شکرها

گذرگاهی‌ست این دنیای فانی
نیاید مرد عاقل در گذرها

چو در پیش است مرگ، ای پیر انصار!
تماشای جهان کن در سفرها

══════ * ══════
❖ #خواجه_عبدالله_انصاری

مورخ : چهارشنبه 1396/08/17 + 09:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام