ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



خواجه عبدالله انصاری ● غزل
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

ای ز دردت خستگان را بوی درمان آمده
یاد تو، مر عاشقان را مونس جان آمده

صد هزاران همچو موسی، مست در هر گوشه‌ای
"ربِّ ارنی" گو شده دیدار جویان آمده

صد هزاران عاشقِ سرگشته بینم پُرامید
بر سر کوی غمت الله گویان آمده

سینه‌ها بینم ز سوز هجر تو بریان شده
دیده‌ها بینم ز درد عشق، گریان آمده

عاشقانت نعره‌ی "اَلفقرُ فَخری" می‌زنند
بر سر کوی ملامت پای‌کوبان آمده

پیر انصار از شراب شوق، خورده جرعه‌ای
همجو مجنون گرد عالم مست و حیران آمده

══════ * ══════
❖ #خواجه_عبدالله_انصاری

مورخ : پنجشنبه 1396/07/20 + 12:19 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۳۱
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

گر تو را روزی ز ما یاد آمدی
دل کجا از غم به فریاد آمدی؟

خرمنِ اندوه، کِی ماندی به جای
گر ز سوی وصل تو باد آمدی؟

نام بیداد از جهان برخاستی
گر ز زلفت گه‌گهی داد آمدی

ور به جانی وصل تو ممکن شدی
عاشقت پیوسته دلشاد آمدی...

────────────────
تو گر دوست داری مرا، ور نداری
منم همچنان بر سرِ دوستداری

به هر دست خواهی برون آی با من
ز تو دستبرد و ز من بردباری

چه دارم ز عشق تو؟ عمری گذشته
نیاری بدین خاصیت روزگاری

همان بِه که با خوی تو، دل نبندم
که الحق چنین خوب‌خویی نداری
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : پنجشنبه 1396/06/2 + 10:15 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۳۰
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

بیا ای جان! بیا ای جان! بیا فریاد رس ما را
چو ما را یک نفس باشد، نباشی یک نفس ما را

ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم
وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را

کم از یک دَم زدن ما را اگر در دیده خواب آید
غمِ عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را

لبت چون چشمه‌ی نوش است و ما اندر هوس مانده
که بر وصلِ لبت یک روز باشد دسترس ما را...

────────────────
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو را
ور قصد آزارم کنی، هرگز نیازارم تو را

زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون
جانا! چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم تو را؟

رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی
در حال خود گویم همی، یادی بُود کارم تو را

جانا! ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی
هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم تو را...
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : پنجشنبه 1396/06/2 + 10:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 34
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ذوقی به غیر عشق تو در دل نداشتم
بودم اگر كنار تو ، مشكل نداشتم

جسمی برای خاک شدن داشتم ولی
جانی به قدر شان تو قابل ، نداشتم

افتادم از نگاه تو چون ماه در مُحاق
تا روز وصل ، یک شب كامل نداشتم

سر زیرِ پَر به داغ جنون تو مبتلا
كاری به كار مردم عاقل نداشتم

اقرار می‌كنم كه تو را در تمام عمر
جز با خیال عكس مقابل نداشتم

فكرم تمام پیش تو و مُهر بر دهان
راه برون شو از شبِ جاهل نداشتم

یک ادعا كه عشق مرا برملا كند ،
یک قطعه‌ی مكمل پازل نداشتم

ای مرجع تمام اشارات ! غیر تو
توضیح می‌دهم كه مسائل نداشتم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : پنجشنبه 1396/05/12 + 11:19 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 33
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
طرحی زدی كه رنگ جهانم تباه شد
بگذار راحتت بكنم ، افتضاح شد !

طرحی زدی كه هرچه گناهِ نكرده بود
مشمول كارنامه‌ی این بی‌گناه شد

معكوس شد جهانِ شگفتی كه داشتم
مثل مناره‌ای كه فرو رفت و چاه شد

من این منِ كشیده به تصویر نیستم
این نقش ، بی مركب رنگی ، سیاه شد

عشقم اسیر خاطره‌های پریده رنگ
عقلم دچار وسوسه‌ی گاه گاه شد

می‌ترسم از بهشت به دوزخ كشد مرا
روزی فرشته‌ای كه : "ببخش اشتباه شد"

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : پنجشنبه 1396/05/12 + 11:17 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 32
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
مجال نیست كه تا شرح مدعا بنویسم
هم از چگونه بگویم ، هم از چرا بنویسم

شبیه كاغذ آتش گرفته‌ام ؛ نتوانم
كه شرح حال بگویم ، كه ماجرا بنویسم

چو شمع ، ریخته در خویشم  و چه صورتِ حالی
به عرض محترم حضرت شما بنویسم ؟

شبانِ خواب‌زده ، گلّه‌ی به دره رمیده
نفیر گرگ ... چه از این همه بلا بنویسم ؟

نه هیچ صورتِ امنی ، نه هیچ خاطر شادی
نه هیچ راحتِ عیشی ، من از كجا بنویسم ؟

نهیب خنده‌ی شیطان ، فریب غول بیابان
در این میانه بمیرم ز درد ، یا بنویسم ؟

شكایت از كه كنم ؟ بازتاب ناله‌ی خویشم
به خویش شرح دهم هرچه از شما بنویسم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/05/10 + 10:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 31
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
این روزها به هرچه گذشتم ، کبود بود
هر سایه‌ای که دست تکان داد ، دود بود

این روزها ادامه‌ی نان و پنیر و چای
اخبار منفجر شده‌ی صبح زود بود

جز مرگ پشت مرگ ، خبرهای تازه نیست
محبوب من ! چقدر جهان بی‌وجود بود

ما همچنان به سایه‌ای از عشق دلخوشیم
عشقی که زخم و زندگی‌اش تار و پود بود
 
پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید
ساعت برای با تو نشستن حسود بود

دنیا نخواست ، یا من و تو کم گذاشتیم ؟
با من بگو قرار من این‌ها نبود ، بود ؟

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/05/10 + 10:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 30
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ما میله‌های یک قفس بی‌پرنده‌ایم
لب بسته ، رازدار سكوتی گزنده‌ایم

روز و شبی به زاویه‌ی عمر برده و
سیبی از این درخت به تاراج كنده‌ایم

دربانِ بی‌اراده‌ی این هیچ خانه‌ها
تابوتِ بی‌تفاوت مرگی زننده‌ایم

چون زندگی به جان خود از زهر ، تلخ‌تر
چون مرگ در جهان تو برگ برنده‌ایم

در جیب ، مشت بسته‌ی خود را فشرده و
بر شانه ، روح خسته‌ی خود را كشنده‌ایم

عمریست بی‌اجاره‌ی تابوت مرده‌ایم
دیریست بی‌اجازه‌ی تاریخ زنده‌ایم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/05/10 + 10:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام