ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عبدالجبار کاکایی - غزل 13
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در خویش فرورفته‌ام از سایه‌ی چاقو
چون گربه‌ی وحشت‌زده خاموشم و ترسو

تاراج خزان بود و خران بود در این باغ
چون میوه‌ی آفت‌زده بی‌رنگم و بی‌بو

من آجر افتاده‌ی ده قرن سکوتم
تو روزن وامانده‌ی ده قرن هیاهو

دلتنگ‌ترم از گرهِ بسته‌ی قالی
تاریک‌ترم از شب بی‌روزنِ پَستو

تو حاکم این شهری و من رند و زمین ، گرد
پیش از تو ثناگویم و بعد از تو ثناگو ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : یکشنبه 1396/02/24 + 02:00 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 12
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
من با توام ، نه من ؛ که تمام سکوت‌ها
بی‌اعتنا به خط کشی عنکبوت‌ها

می‌بینم این که طالع خورشید می‌دمد
بر صحنه‌ی تلاطم کف‌ها و سوت‌ها

می‌بینم ازدحام شگفتِ کبوتران
از بین دست‌های بلند قنوت‌ها

می‌بینم این که خاطره و خنده می‌شود
 این های و هوی هرزه‌ی باد و بَروت‌ها

شیرین من ! به تلخی از این قصه یاد کن
روزی که خاک پر شود از طعم توت‌ها ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : یکشنبه 1396/02/24 + 01:48 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 11
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
پرسیدی و شرحی به جز حال خرابم نیست
بیدارم و خاموش ، غیر از این جوابم نیست

زهری به غایت تلخ در رگ ، جای خون دارم
در خویش می‌پیچم ؛ گریز از پیچ و تابم نیست

فانوس سرگردان این شهرم ولی افسوس
جانم برآمد از دهان و آفتابم نیست

تا شب هراسانم ، غرورم هست و شورم نه
تا صبح بیدارم ، خیالم هست و خوابم نیست

در پای خود می‌ریزم و خاموش می‌سوزم
پروای این اندوه ، بیرون از حسابم نیست

آنقدر نومیدم كه وقت تشنگی ، حتی
ذوق توهم بین دریا و سرابم نیست

پنداشتی دریای آرامم ولی از ترس
روحم ترک برداشت و دیدی حبابم نیست

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/02/11 + 09:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 10
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در خویش می‌سازم تو را ، در خویش ویران می‌کنم
می‌ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می‌کنم

جانی به تلخی می‌کَنم ، جسمی به سختی می‌کشم
روزی به آخر می‌برم ، خوابی پریشان می‌کنم

در تار و پود عقل و جان ، آب است و آتش ، توامان
یک روز عاقل می‌شوم ، یک روز طغیان می‌کنم

یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می‌برم
یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می‌کنم

دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست
یک عمر زندان توام ، یک عمر کتمان می‌کنم

از عشق ، از آیینِ تو ، از جهلِ تو ، از دینِ تو
انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می‌کنم

یا تو مسلمان نیستی ، یا من مسلمان نیستم
می‌ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می‌کنم

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/02/11 + 09:24 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 9
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ما را رها نكرد خدایی كه آفرید
در كار ما كرشمه‌ی صبری دوباره دید

صبری که ذره ذره به تاراج خشم رفت
ابری که قطره قطره شد از چشم‌ها چکید

ای دست‌های تا به دهان نارسیده ! من
عمری کشیده‌ام  غم نان را ... چگونه‌اید ؟

راهی به ده نبرد سکوت از پی سکوت
دردی دوا نکرد شهید از پی شهید

پیداست اخم پنجره از پرده‌های كور
پیداست بغض خانه‌ام از روزن كلید

دنیا دروغ بود که  بسیار پیش از این
تاریخ سالخورده‌ام از قصه‌ها شنید

طعم خیال داشت که در ذهن ما نشست
رنگ بهشت بود  که از خواب ما پرید ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/02/11 + 09:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 8
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
شوری که در جهان من افتاد ، این نبود
نامی که بر زبان من افتاد ، این نبود

آن راز سر به مُهر که سی سال پیش از این
چون آتشی به جان من افتاد ، این نبود

پیغمبری که با نفحاتِ شبانی‌اش
یک شب از آسمان من افتاد ، این نبود

آن شعله‌های سرکش آتش که با وقار
در پای دودمان من افتاد ، این نبود

آن کشتی نجات که در باد هولناک
از موج بی‌امان من افتاد ، این نبود

دستی که از تلاطم دریا مرا گرفت
وقتی که بادبان من افتاد ، این نبود

قولی که بر زبان تو لغزید ، آن نشد
شعری که در دهان من افتاد ، این نبود ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : شنبه 1396/02/2 + 09:06 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 7
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گذشتم از هوایی ، بریدم از جهانی
به تو رسیدم از تو ، به مرز مهربانی

کجا بدون اسمت ، غریبگی نکردم
کجا پناه من شد ، از این همه نشانی ؟

فلات آفتابی ، در این هوای ابری
بهشت عاشقانی ، در این جهان فانی

تو کوه و دشت و صحرا ، تو آفتاب و دریا
تو جویبار و باران ، تو باغ زندگانی

تو ای بهشتم ایران ! چو آفتاب و باران
به خنده می‌نشینی ، به گریه می‌نشانی

تو می‌درخشی از دل ، چو ماه - ماه کامل -
به میل دوستانی ، به رغم دشمنانی

وطن ! پناه ما باش ، در این غبار مسموم
در این هوا که از نو ، گرفته‌ایم جانی

مگر زبان آتش ، نشیند از دعایی
مگر دعای خیری برآید از دهانی ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : شنبه 1396/02/2 + 09:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
کم‌کم شکسته شد جبروتِ صدای تو
طاووس پُرافاده‌ی مغرور ! وایِ تو

تو بی‌پناه عالم و این کودکان خواب
بر شانه بسته‌اند طلسم دعای تو

من از کدام سو به تو نزدیک‌تر شوم ؟
افتادم از نفس ، نرسیدم به پای تو

نفرت به عشق و عشق به نفرت شبیه شد
تلخ است ماجرای من و ماجرای تو

این عشق ، جز حکایت داد و ستد نبود
مُردی برای من که بمیرم برای تو ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : شنبه 1396/02/2 + 08:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام