تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



مسعود سعد سلمان - غزل 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در بزم پادشا نگر این کار و بار گل
وین باده بین شده به طرب دستیار گل

گل چند ماه منتظر بزم شاه بود
وز بهر آن دراز کشید انتظار گل

دیدار گل شده‌ست همه اختیار خلق
تا بزم شاه ساخت همه اختیار گل

گلبن مُلَوَّن است چو دیبای هفت رنگ
تا لعل سبز گشت شعار و دِثار گل

تا با مِیِ کهن ، گل نو سازوار شد
گل پیشوای می شد و می پیشکار گل

در بزم تو گل است در آمیخته به هم
با هم نثار زر بُود و هم نثار گل

شاها همه ز شادی بزم رفیع توست
این سرخ‌رویی گل و این افتخار گل

از روزگار گل دل و جان شاد و خرم است
یارب ! چه روزگار است این روزگار گل ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : شنبه 1395/12/7 + 10:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در دل چو خیره خیره کند عشق خار خار
با رنج دیر دیر کند صبر دار دار

در تن خزد ز بویه‌ی وصل تو مور مور
در من جهد ز انده هجر تو مار مار

سر درکشم به جامه در از شرم زیر زیر
گریَم ز فُرقت تو دل‌آزار ، زار زار

بر دیده‌ام چو اشک زند یار تیر تیر
پیچان شوم چنانکه کنم جامه تار تار

آویزدم نظر نظر اندر مژه مژه
از دانه دانه لؤلؤ دیده چو هار هار

تا کی برآزماییَم ای دوست نیک نیک ؟!
تا چند برگراییم ای یار ، بار بار ؟!

گل گل فتاده بر دو رخ من رده رده
تا تازه تازه در جگرم خَست خار خار

غم کم خورم که هست زیانکار خیر خیر
دل خوش کنم که هست جفاکار یار یار

از راه‌ها که هست مخوف است راه راه
وز کارها که هست نه خوب است کار کار

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : شنبه 1395/12/7 + 10:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گفتم که چند صبر کنم ای نگار ؟! گفت
تا هست عمر ، گفتم رنجه مدار گفت

بی رنج عشق نبود ، گفتم نیَم به رنج
فرسوده چند باشد از این ای نگار ؟! گفت

جز انتظار روی ندارد تو را همی
گفتم شدم هلاک من از انتظار گفت

این روزگار با تو بد است ؛ این از او شناس
گفتم که نیک کِی شودم روزگار گفت

چون گشت زایل این سَخَطِ شهریارِ راد
گفتم که کِی شود سخط شهریار گفت

چون بخت رام گردد تا تو رسی به کام
گفتم که بخت کی شودم جفت و یار گفت

آمرزشی بخواه شود عفو جرم تو
این گفت در کریم نبی کردگار گفت

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : چهارشنبه 1395/12/4 + 10:32 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 33
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی ؟
وای بر من ! تن تنها و غم دنیایی

تیربارانِ فلک فرصت آنم ندهد
که چو تیر از جگرِ ریش برآرم وایی

لاله‌ای را که بر او داغ دورنگی پیداست
حیف از ناله‌ی معصومِ هَزارآوایی

آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی
گرچه انگیختم از هر غزلی غوغایی

من همان شاهد شیرازم و نتْوانی یافت
در همه شهر به شیرینی من شیدایی

تا نه از گریه شدم کور بیا ؛ ورنه چه سود
از چراغی که بگیرند به نابینایی ؟

همه در خاطرم از شاهد رویایی خویش
بگذرد خاطره با دلکشیِ رویایی

گاه بر دورنمای افق از گوشه‌ی ابر
با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

انعکاسی‌ست بر آن گردش چشم آبی
از جمال و عظمت چون افق دریایی

شهریارا ! چه غم از غربت دنیای تن است
گر برای دل خود ساخته‌ای دنیایی ... ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : پنجشنبه 1395/11/28 + 12:07 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 32
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
امشب ای ماه ! به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه ! تو همدرد من مسکینی

کاهشِ جان تو من دارم و من می‌دانم
که تو از دوری خورشید چه‌ها می‌بینی

تو هم ای بادیه‌پیمای محبت ! چون من
سرِ راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب ! پر از پروینی

همه در چشمه‌ی مهتاب ، غم از دل شویند
امشب ای مه ! تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن ؟
که توام آینه‌ی بختِ غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند
برو ای گل ! که سزاوار همان گلچینی

نِی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کُنَد شِکوه ز هجران لبِ شیرینی ؟

تو چنین خانه‌کَن و دل‌شکن ای باد خزان !
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه‌ی طوفان‌زده سر خواهی زد
ای پرستو ! که پیام‌آور فروردینی

شهریارا ! اگر آیین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آیینی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : پنجشنبه 1395/11/28 + 12:06 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 31
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی ؟
من بدو می‌رسم اما تو که دیدن نتوانی

من سراپا همه شرمم ، تو سراپا همه عفت
عاشقِ پا به فرارم تو که این درد ندانی

چشم خود در شکنِ خط بنَهفتم که بدزدی
یک نظر در تو ببینم چو تو این نامه بخوانی

به غزل چشم تو سرگرم بدارم من و زیباست
که غزالی به نوای نی محزون بچرانی

از سر هر مژه‌ام خونِ دل آویخته چون لعل
خواهم ای باد ! - خدا را - که به گوشش برسانی

گرچه جز زهر ، من از جام محبت نچشیدم
ای فلک ! زهر عقوبت به حبیبم نچشانی

از من آن روز که خاکی به کف باد بهار است
چشم دارم که دگر دامن نفرت نفشانی

اشکت آهسته به پیراهن نرگس بنشیند
ترسم این آتشِ سوز از سخن من بنشانی

تشنه دیدی به سرش کوزه‌ی تهمت بشکانند ؟
شهریارا ! تو بدان تشنه‌ی جان‌سوخته مانی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : پنجشنبه 1395/11/28 + 11:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 30
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
اگر بلاکشِ بیداد را به داد رسی ،
خدا کند که به سر منزل مراد رسی

سیاهکاریِ بیداد عرضه دار ای آه !
شبانِ تیره که در بارگاه داد رسی

جهان ز تیرگی شب بشوی چون خورشید
اگر به چشمه‌ی نوشین بامداد رسی

سوادِ خیمه‌ی جانان ، جمال کعبه‌ی ماست
سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی

به گرد او نرسی جز به هم‌عنانی دل !
اگرچه جان من ! از چابکی به باد رسی

بهشت گمشده‌ی آرزو توانی یافت
اگر به صحبت رندان پاکزاد رسی

ورای مدرسه ای شیخ ! درسِ حال آموز
بر آن مباش که تنها به اجتهاد رسی

غلام خواجه‌ام ای باد ! توتیا خواهم
اگر به تربت آن اوستاد راد رسی

تو را قلمرو دل‌هاست شهریارا ! بس
چه حاجت است به کسری و کی‌قباد رسی ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/23 + 10:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 29
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ز دریچه‌های چشمم ، نظری به ماه داری
چه بلندبختی ای دل ! که به دوست راه داری

به شب سیاه عاشق چه کند پری که شمعی‌ست
تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری

بگشای روی زیبا ، ز گناه آن میندیش
به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری

من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن
که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری

تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل
نرسد بدان نگارا ! که دلی نگاهداری

دگران روند تنها به مَثَل به قاضی اما
تو اگر به حُسن دعوی بکنی ، گواه داری

به چمن گلی که خواهد به تو مانَد از وجاهت
تو اگر بخواهی ای گل ! کمش از گیاه داری

به سر تو شهریارا ! گذرد قیامت و باز
چه قیامت است حالی که تو گاه گاه داری ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/23 + 10:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام