ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عبدالجبار کاکایی - غزل 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده‌ای ،
تمام هستی مرا شکنجه‌گاه کرده‌ای

محله‌مان به یُمن رفتن تو روسپید شد
لباس اهل خانه را ولی سیاه کرده‌ای

چه روزها که از غمت به شِکوه لب گشوده‌ام
وَ ناامید گفته‌ام که اشتباه کرده‌ای

چه بارها که گفته‌ام به قاب عکس کهنه‌ات
دل مرا شکسته‌ای ؛ ببین ! گناه کرده‌ای

ولی تو باز بی‌صدا ، درون قاب عکس خود
فقط سکوت کرده‌ای ، فقط نگاه کرده‌ای ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/01/28 + 09:19 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
من جز شما ، گلایه به صحنِ کجا بَرَم ؟
راز غریب را به کدام آشنا برم ؟

ای جان و دل به گنبد و گلدسته‌ات مقیم !
جان را کجا گذارم و دل را کجا برم ؟

از تابِ جَعد و نافه‌ی آهو ، صبا چه بُرد ؟
من آمدم که بویی از آن ماجرا برم

چشم امید دارم از این جسم ناتوان
جان را به آستانه‌ی دارالشّفا برم

دل را به بحر تو بسپارم حباب‌وار
مس را به آتش تو بسوزم ، طلا برم

حاجت نگیرم از تو ، به جایی نمی‌روم
ای گنج درد ! آمدم از تو دوا برم

ای دل ! مقیم صحن "رضا" باش و صبر کن
نگذار از تو شِکوه به پیش خدا برم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/01/28 + 09:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
حاجت به اشارات و زبان نیست ، مترسک !
پیداست که در جسم تو جان نیست ، مترسک !

با باد به رقص آمده پیراهنت اما
در عمق وجودت هیجان نیست ، مترسک !

شب پای زمینی و زمین سفره‌ی خالی‌ست
این بی‌هنری ، نام و نشان نیست مترسک !

تا صبح در این مزرعه تاراج ملخ بود
چشمان تو حتی نگران نیست ، مترسک !

پیش از تو و بعد از تو زمان سطر بلندی‌ست
پایان تو پایان جهان نیست ، مترسک !

این مزرعه آلوده‌ی کفتار و کلاغ است
بیدار شو از خواب زمان نیست مترسک ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/01/28 + 09:08 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بسیار شدی ؛ نام تو بسیار نوشتند
بسیار تو را بر در و دیوار نوشتند

منظومه‌ی خونخواهی فریاد تو را خلق ،
بسیار سرودند و به تکرار نوشتند

خورشید شدی ؛ شکل تو را نور کشیدند
تاریک شدی ؛ نام تو را تار نوشتند

از داغ اسیران تو صدبار سرودند
از مشق شهیدان تو صدبار نوشتند

ای آینه ! آن روز شکستی و پس از آن ،
بسیار شدی ؛ نام تو بسیار نوشتند ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/01/22 + 12:51 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد
ترسم این است که این رود به دریا نرسد

این که آویخته از دامنه‌ی کوه به دشت
می‌خرامد همه‌جا غلت‌زنان تا ... نرسد

ترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگ
از زمین کام بگیرد ... به من اما نرسد

پشت هر سنگ ، درنگی ، پسِ هر خار ، خسی
حتم دارم که به هم‌صحبتی ما نرسد

ماه ، مایوس شد و موج به دریا برگشت
بی‌سبب نیست که حتی به تماشا نرسد

من به هر صخره از این فاصله می‌کوبم سر
ترسم این است که این رود به دریا نرسد ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/01/22 + 12:47 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 7
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
غم بگذرد از من چو به من برگذری تو
آن لحظه شوم شاد که در من نگری تو

از نازکی پای تو ای یار ! دل من
رنجه شود ار سوسن و نسرین سپری تو

وین دیده‌ی روشن چو من از بهر تو خواهم
خواهم که بدین دیده‌ی روشن گذری تو

از غایت خوبی که دگر چون تو نبینم
گویم که همانا ز جهانِ دگری تو

بخریده‌امت من به دل و جان و تو دانی
شاید که دل و جان من از غم بخری تو

زاندازه همی بگذرد این رنج و تو از من
چون بشنوی آن قصه ، بدان برگذری تو

از خود خبرم نیست شب و روز ، ولیکن
دارم خبر از تو که ز من بی‌خبری تو

سرمایه‌ی این عمر ، سر است و جگر و دل
رنج دل و خون جگر و درد سری تو

چون زهر دهی پاسخ و چون شهد خورم من
وین از تو نزیبد که به دولت شکری تو ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : یکشنبه 1395/12/15 + 11:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای تُرکِ ماهروی ! ندانم کجا شدی
پیوسته‌ی که گشتی کز من جدا شدی ؟

درد دلا که بنده‌ی دیگر کسی نشد
وآنگه شدی که بر دل من پادشا شدی

بیگانه گشتن از من چون در سر تو بود
با جان من به مهر چرا آشنا شدی ؟

آنگه بریدی از من جمله که بارها
گفتم به مردمان که تو جمله مرا شدی

ای تیرِ راست ! چون بزدی بر نشانه زخم ؟
وی ظنِّ نیک من ! به چه معنی خطا شدی ؟

آری همه گله نکنم چون شدی ز دست
تا خود همی به زاری گویم کجا شدی

امروزم ار ز هجر زدی در دو دیده خاک
بس شب که تو به وصل در او توتیا شدی ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : یکشنبه 1395/12/15 + 11:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای لعبت و بت و صنم و حور و شاه من !
وی سوسن و گل و سمن و مهر و ماه من !

ای جانِ دل عزیزتر از هر دویی و هست
ایزد بر این که دعوی کردم گواه من

ای دوست ! بی‌گناه مرا متهم کنی
جز دوستیّ خویش چه دانی گناه من ؟

ای مهر و ماه ! چند کشم در غم تو آه ؟
ترسم که مهر و ماه بسوزد ز آه من

ما هر دو پادشاهیم ار نیک بنگریم
من پادشاه گیتی ، تو پادشاه من

آباد شد زمانه ز جاه من و که دید
اندر زمانه هرگز جاهی چو جاه من ؟

باک از سپاه دشمن کی باشدم چو هست
گردون و مهر و ماه و ستاره سپاه من ؟

افکنده گشته دشمن و افتاده دوست مست
در رزمگاه من بُود و بزمگاه من

حق ، دستیار من شد و من دستیار عدل
من در پناه ایزد و دین در پناه من

من شادمان ز بخت و ز من ملک شادمان
من نیکخواه خلق و فلک نیکخواه من ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : یکشنبه 1395/12/15 + 11:41 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام