تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شهریار - غزل‌ 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی‌وفا ! حالا که من افتاده‌ام از پا چرا ؟

نوشداروییّ و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل ! این زودتر می‌خواستی ؛ حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ! ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن ؛ با ما چرا ؟

وه ! که با این عمرهای کوتهِ بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین ! جواب تلخ سربالا چرا ؟

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت !
اینقدَر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا ؟

در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین !
خامُشی شرط وفاداری بُود ؛ غوغا چرا ؟

شهریارا ! بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا ... ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : دوشنبه 1395/10/27 + 10:31 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
سنین عمر به هفتاد می‌رسد ما را
خدای من !‌ که به فریاد می‌رسد ما را ؟

گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند
دگر چه فایده از یاد می‌رسد ما را ؟

حدیث قصه‌ی سهراب و نوشداروی او
فسانه نیست کز اجداد می‌رسد ما را

اگر که دجله پر از قایق نجات شود
پس از خرابی بغداد می‌رسد ما را

به چاه گور ، دگر منعکس شود فریاد
چه جای داد که بیداد می‌رسد ما را

تو شهریار ! علی گو که در کشاکش حشر
علی و آل به امداد می‌رسد ما را ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/10/25 + 09:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
زمستان پوستین افزود بر تن ، کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان را

ره ماتم‌سرای ما ندانم از که می‌پرسد
زمستانی که نشناسد درِ دولت‌سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ،‌ ارباب می‌آید
که لرزاند تن عریان بی‌ برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید ،‌ سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی‌مروت کِی به بالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی‌دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد ! این بی‌صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یا رب ! دست آن مشکل‌گشایان را ؟

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رَستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش ، عالمی در خاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزیِ مردم دیدم و گفتم
که روزی سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی ، به ذلت می‌ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز ، پایان را ؟

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا ! بس
که می‌گیرند در شهر و دیار ما گدایان را ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/10/25 + 09:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
علی ! ای همای رحمت ! تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل ! اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من - به خدا قسم - خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نمانَد
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت ! تو بباری ، ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین ! در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کَرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون ،‌ به اسیر کن مدارا ؟

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب
که عَلم کند به عالم شهدای کربلا را ؟

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که می‌تواند که بسر برد وفا را ؟

نه خدا توانمش خواند ،‌ نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را !

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت !
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیام‌ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان ، به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را :

"همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را"

ز نوای مرغ یا حق بشِنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : جمعه 1395/10/24 + 12:13 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 24
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چون پیش یار ، قید و رهایی برابر است ،
آنجا اگر روی و گر آیی ، برابر است

یک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنت
با صد هزار سال جدایی برابر است

لطفی نمی‌کنی که طفیلِ رقیب نیست
لطفی چنین به قهر خدایی برابر است

هر بوالهوس که گفت فدای تو جان من
پیشت به عاشقان فدایی برابر است

شوخی که نرخ بوسه به جایی دهد قرار
در کیش ما به حاتم طائی برابر است

از غیر رو نهفتن و در پرده دم زدن
با صد هزار چهره‌گشایی برابر است

دل خوش مکن به خسروِ بی‌عشق ، محتشم !
کاین خسروی کنون به گدایی برابر است ...

────────────────
بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسید
فکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید

عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگر
کوچ کن کوچ که از صد طرف آوازه رسید

شهر دل زود بپرداز که از چار طرف
لشکری تازه برون از حد و اندازه رسید

میوه‌ی وصل تو آن بِه که گذارم به رقیب
از ریاضِ دگرم چون ثمر تازه رسید

ساقیا ! باده ز خُمخانه‌ی دیگر برسان
که در این بزم مرا کار به خمیازه رسید

محتشم طرح کتاب دگر افکند مگر
کار اوراق جلالیّه به شیرازه رسید ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/19 + 11:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 23
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
برای خاطر غیرم به صد جفا کشتی
ببین برای که ای بی‌وفا ! که را کشتی

بر آن دمی که دمیدی نهان بر آتش غیر
چراغ انجمن‌افروزِ عشق ما کشتی

رقیب دامن پاکت گرفت و پاک نسوخت
دریغ و درد که زود آتش حیا کشتی

چو من هلاک شوم از طبیب شهر بپرس
که مرگ کشت مرا یا تو بی‌وفا کشتی

کسی ندیده که یک تن ، دو جا شود کشته
مرا تو آفت جان ، صد هزار جا کشتی

سرم ز کنگر غیرت بر اهل درد نما
مرا چو بر در دروازه‌ی بلا کشتی

حریف درد تو شد محتشم به صد امید
تو بی‌مروّتش از حسرت دوا کشتی ...

────────────────
هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم تویی
روی در هر کس که دارم قبله‌ی جانم تویی

گرچه در بزم دگر شب‌ها چو شمعم در گداز
آن که هردم می‌کشد از سوز پنهانم تویی

گرچه هستم موج‌ خور در بحر شوق دیگری
آن که از وی غرقه‌ی صد گونه طوفانم تویی

گرچه خالی نیست از سوز بت دیگر دلم
آن که آتش می‌زند در ملک ایمانم تویی

گرچه بنیاد حضورم نیست زآن مَه بی‌قصور
جنبش افکن در بنای صبر و سامانم تویی

گرچه زآن گل همچو بلبل نیستم بی‌ناله‌ای
غلغل‌افکن در جهان از آه و افغانم تویی

گرچه نمناک است زآن یک دانه گوهر ، دیده‌ام
قُلْزُم انگیز از دو چشم گوهر افشانم تویی

گرچه می‌آلایم از دیدار او دامان چشم
گلرخی کز عصمت او پاک دامانم تویی

گرچه جای دیگرم در بندگی چون محتشم
آن که او را پادشاه خویش می‌دانم تویی ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/19 + 09:42 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 22
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای گل خودرو ! چه بد کردم که خوارم ساختی ؟
آبرویم بردی و بی‌اعتبارم ساختی

اختیار کشتنم دادی به دست مدعی
در هلاکِ خویشتن بی‌اختیارم ساختی

شرمت از مهر و وفای من نبودت ، ای دریغ !
کز جفا در پیش مردم شرمسارم ساختی

چاره‌ی کار خود از لطف تو می‌جستم مدام
چاره‌ام کردی ز روی لطف و کارم ساختی !

بعد قهر ، از یاریت امّید لطفی داشتم
لطف فرمودی به قتل امیدوارم ساختی

محتشم ! آن روز ، روزم تیره کردی کز جنون
بسته‌ی زنجیر زلف آن نگارم ساختی ...

────────────────
مرا به دست غم خود گذاشتی ، رفتی
غم جهان همه بر من گماشتی ، رفتی

سواد خط مژه‌ام زآن فراق‌نامه سترد
که در وداع به نامم گذاشتی ، رفتی

دل از وفا به تو می‌داد دست عهد ابد
از او ، تو عهد گسل واگذاشتی ، رفتی

مرا که اَبْرَش ادبار بد به زین ماندم
تو زین بر ابلق اقبال داشتی ، رفتی

دگر به زیستن محتشم امید مدار
چنین که در تب مرگش گذاشتی ، رفتی ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/10/15 + 10:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 21
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ز دیده در دلم ای سرو دلربا ! بنشین
نشیمنی‌ست ز مردم تهی ؛ بیا بنشین

تو شاهِ حُسنی و خلوتسرای توست دلم
هزار سال به دولت در این سرا بنشین

دو منزلند دل و دیده ؛ هر دو خانه‌ی تو
چه حاجت است که من گویمت کجا بنشین ؟

تو ماه مجلس ما شو به صد طرب گو شمع
به گوشه‌ای رو و زاری‌کنان ز ما بنشین

خوش است صحبت شاه و گدا به خلوت انس
تو شاه محترمی ؛ با من گدا بنشین ...

────────────────
رسانْد جان به لبم روزگارِ فرقت تو
بیا که کشت مرا آرزوی صحبت تو

توراست دست بر آتش ز دور و نزدیک است
که من به خشک و تر آتش زنم ز فرقت تو

شبی به صفحه‌ی دل می‌نگارم از وسواس
هزار بار به کِلْکِ خیال صورت تو

تو آن ستاره‌ی مسعود پرتوی که بِه است
ز استقامت دیگر نجوم رجعت تو

شود مقابله‌ی کوه و کاه اگر سنجد
محبت منِ مهجور با محبت تو

بلند تا نشود در غمت حکایت من ،
نهفته با دل خود می‌کنم شکایت تو

به طبع خویشت از این بیش چون گذارم باز
که اقتضای جفا می‌کند طبیعت تو

ز نقد جان صله‌اش بخشد از اشارت من
به محتشم دهد ار قاصدی بشارت تو

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/10/15 + 10:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام