ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سیف فرغانی - قصیده 2
چاپ این صفحه


اندرین دوران مجو راحت که کس آسوده نیست
طبعِ شادی‌جوی ، از غم یک‌نفس آسوده نیست

هرچه در دنیا وجودی دارد ، ار خود ذره است ،
از خلافِ ضدّ خود ، او نیز بس آسوده نیست

گرچه خاکش در پناه خویشتن گیرد چو آب
زآتش ار ایمن بُود ، از بادِ خَس آسوده نیست

اندرین دوران که خلقی پایمالِ محنت‌اند
گر کسی دارد به نعمت دسترس ، آسوده نیست

مرغ ، کو را جای اندر باغ باشد چون درخت
گر بگیری ، ور بداری در قفس ، آسوده نیست

از پی تحصیلِ آسایش مبر بسیار رنج
هر که او دارد به آسایش هوس ، آسوده نیست

سیف فرغانی به رنج است از فراق دوستان
بی جمالِ مصطفی ، روحِ اَنَس آسوده نیست


#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/23 + 10:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - قصیده 1
چاپ این صفحه


آن خداوندی که عالم آنِ اوست
جسم و جان در قبضه‌ی فرمان اوست

سوره‌ی حمد و ثنای او بخوان
کآیتِ عزّ و عَلا در شأن اوست

گر ز دست دیگری نعمت خوری ،
شکر او می‌کن که نعمت آنِ اوست

بر زمین هر ذره‌ی خاکی که هست ،
آب‌خوردِ فیضِ چون باران اوست

بر من و بر تو اگر رحمت کند ،
این نه استحقاق ما ، احسان اوست

از جهان کمتر ثناگوی وی است
سیف فرغانی ، که این دیوان اوست


#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/23 + 09:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - قصیده
چاپ این صفحه


از تکسّر ، اگرش طرّه به هم بر شده است
عارضش باری از این عارضه خوش‌تر شده است

داشتش آینه گردی و کنون روشن شد
که به آهِ دلِ عشاق ، منور شده است

ای طبیب ! از دهن یار به عطار بگوی
بر مکش قند گران را که مکرر شده است

شربتی ساز مفرح ،‌ دل بیمار مرا
زآن دو یاقوت که پرورده به شکّر شده است

می‌دهد لعل توام ساده جوابی ، لیکن
چشم بیمار تو مایل به مُزَوّر شده است

صبح برخاست به بوی تو صبا ، پنداری
که ز بیماری دوشینه سبک‌تر شده است

هر کجا کرده گذر بر سر زلفت بادی
روز من چون شب تاریک مکدر شده است

گر سر من برود ، عشقت از این سر نرود
زآنکه سرمایه‌ی عشق تو در این سر شده است

چشم بیمار تو از دیده‌ی من کرد هوس
ناردانی که بدین گونه مُزَعْفَر شده است

بعد از این غم مخور ای دل ! که غم امروز همه
روزیِ دشمنِ دارای مظفر شده است


#سلمان_ساوجی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/6 + 11:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رودکی - قصیده 2
چاپ این صفحه


بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی

ای بخارا ! شاد باش و دیر زی
میر ، زی تو شادمان آید همی

میر ، ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی

میر ، سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح ، سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی


#رودکی

مورخ : چهارشنبه 1395/02/1 + 09:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رودکی - قصیده 1
چاپ این صفحه


هر باد که از سوی بخارا به من آید
با بوی گل و مشک و نسیم سمن آید

بر هر زن و هر مرد ، کجا بَرْوَزَد آن باد
گوئی مگر آن باد همی از ختن آید

نِی نی ، ز ختن باد چنو خوش نوزد هیچ
کان باد همی از بد معشوق من آید

هر شب نگرانم به یمن تا تو برآیی
زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

کوشم که بپوشم صنما ، نام تو از خلق
تا نام تو کم در دهن انجمن آید

با هر که سخن گویم ، اگر خواهم و گر نی
اول سخنم نام تو اندر دهن آید


#رودکی

مورخ : چهارشنبه 1395/02/1 + 09:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خاقانی - قصیده
چاپ این صفحه


ای صفت زلف تو ، غارت ایمان ما
عشق جهان‌سوز تو ، بر دل ما پادشا

بر در ایوان توست ، پای شکسته خرد
بر سر میدان توست ، دست گشاده هوا

صد لطف از کردگار ، وز لب تو یک سخن
صد ستم از روزگار ، وز دل تو یک جفا

از رخ تو کس نداد هیچ نشانی تمام
وز مژه‌ی تو نکرد هیچ خدنگی خطا

ای تو ز ما بیخبر ! ما به تمنای تو
بس که بپیموده‌ایم عالم خوف و رجا

گاه بدزدیم چشمْ از تو ز بیم رقیب
گه به نظر بشکنیم ،‌ چشم رقیب تو را !

لعل تو طرْفِ زر است بر کمر آفتاب
وصل تو مهر تب است در دهن اژدها

بر سر کوی تو من ، نایب خاقانیم
بو که به دیوان عشق نام برآید مرا


#خاقانی

مورخ : جمعه 1395/01/6 + 12:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قصیده 8
چاپ این صفحه


محتسب ، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست ! این پیراهن است ، افسار نیست

گفت مستی ، زان سبب افتان و خیزان می‌روی
گفت جرم راه رفتن نیست ، ره هموار نیست

گفت می‌باید تو را تا خانه‌ی قاضی بَرم
گفت رو صبح آی ، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای ، آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه‌ی خمّار نیست

گفت تا داروغه را گوییم ، در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت کار شرع ، کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت ، جامه‌ات بیرون کنم
گفت پوسیدست ، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سرْ عقل باید ، بی‌کلاهی عار نیست

گفت مِی بسیار خوردی ، زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده‌گو ! حرف کم و بسیار نیست

گفت باید حد زند هشیار مردم ، مست را
گفت هشیاری بیار ، اینجا کسی هشیار نیست


#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 11:00 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قصیده 7
چاپ این صفحه


اشک ، طرْف دیده را گردید و رفت
اوفتاد آهسته و غلتید و رفت

بر سپهر تیره‌ی هستی ، دمی
چون ستاره ، روشنی بخشید و رفت

من چو از جور فلک بگریستم
بر من و بر گریه‌ام خندید و رفت

رنجشی ما را نبود اندر میان
کس نمی داند چرا رنجید و رفت

موج و سیل و فتنه و آشوب خاست
بحر ، طوفانی شد و ترسید و رفت

همچو شبنم ، در گلستان وجود
بر گل رخساره‌ای تابید و رفت

مدتی در خانه‌ی دل کرد جای
مخزن اسرار جان را دید و رفت

رمزهای زندگانی را نوشت
دفتر و طومار خود پیچید و رفت

شد چو از پیچ و خم ره ، باخبر
مقصد تحقیق را پرسید و رفت

جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم
میوه‌ای از هر درختی چید و رفت

عقل دوراندیش ، با دل هر چه گفت
گوش داد و جمله را بشنید و رفت

تلخی و شیرینی هستی چشید
از حوادث باخبر گردید و رفت

اوفتاد اندر ترازوی قضا
کاش می گفتند چند ارزید و رفت


#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 10:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4