ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



پروین اعتصامی - قصیده 6
چاپ این صفحه


هر که با پاکدلان ، صبح و مسائی دارد
دلش از پرتو اسرار ، صفایی دارد

زهد با نیت پاک است ، نه با جامه‌ی پاک
ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد

شمع خندید به هر بزم ، از آن معنی سوخت
خنده ، بیچاره ندانست که جایی دارد

سوی بتخانه مرو ، پند برهمن مشنو
بت پرستی مکن ، این ملک خدایی دارد

هیزم سوخته ، شمع ره و منزل نشود
باید افروخت چراغی که ضیائی دارد

گرگ ، نزدیک چراگاه و شبان ، رفته به خواب
برّه ، دور از رمه و عزم چرایی دارد

مور ، هرگز به درِ قصر سلیمان نرود
تا که در لانه‌ی خود ، برگ و نوایی دارد

گُهر وقت ، بدین خیرگی از دست مده
آخر این درِّ گرانمایه ، بهایی دارد

فرّخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود
وقت رستن ، هوس نَشْو و نمایی دارد

صرف باطل نکند عمر گرامی ، پروین !
آنکه چون پیر خِرد ، راهنمایی دارد


#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 09:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قصیده 5
چاپ این صفحه


ای خوش از تن کوچ کردن ، خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی‌پر و بی‌بال بر گردون شدن
همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق
سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم
در دل شب ، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان ، گنج در کنج قناعت یافتن
مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن


#پروین_اعتصامی

مورخ : شنبه 1394/12/8 + 12:09 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قصیده 4
چاپ این صفحه


فلک ، ای دوست ، ز بس بی‌حد و بی‌مَر گردد
بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد

ز قفای من و تو ، گرد جهان را بسیار
دی و اسفندْ مَه و بهمن و آذر گردد

ماه چون شب شود ، از جای به جایی حیران
پی کی‌خسرو و دارا و سکندر گردد

روز بگذشته خیال است که از نو آید
فرصت رفته محال است که از سر گردد

کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود
پیش از آن کاین رخ گلنار مُعَصْفَر گردد

زندگی جز نفسی نیست ، غنیمت شمرش
نیست امّید که همواره نفس برگردد

خوش مکن دل که نکشته‌ست نسیمت ای شمع !
بس نسیم فرح‌انگیز که صَرصَر گردد

تیره آن چشم که بر ظلمت و پستی بیند
مرده آن روح که فرمانبر پیکر گردد

گر دو صد عمر شود پرده‌نشین در معدن
خصلت سنگ سیه نیست که گوهر گردد

هر نفس کز تو برآید ، چو نکو در نگری
آزِ تو بیشتر و عمر تو کمتر گردد

علم سرمایه‌ی هستی است ، نه گنجِ زر و مال
روح باید که از این راهْ توانگر گردد

نخورد هیچ توانگر غم درویش و فقیر
مگر آن‌روز که خودْ مفلس و مضطر گردد

قیمت بحر در آن لحظه بداند ماهی
که به دام ستم انداخته در بر گردد

نه هر آن‌ کو قدمی رفت ، به مقصد برسید
نه هر آن‌ کو خبری گفت ، پیمبر گردد

تشنه‌ی سوخته در خواب ببیند که همی
به لب دجله و پیرامن کوثر گردد

آنچنان کن که به نیکیت مکافات دهند
چو گهِ داوری و نوبت کیفر گردد

مرو آزاد ، چو در دام تو صیدی باشد
مشو ایمن چو دلی از تو مکدر گردد

نه هر آن غنچه که بشکفت ، گل سرخ شود
نه هر آن شاخه که بَرْرَست ، صنوبر گردد

ز درازا و ز پهنا چه همی پرسی از آن
که چو پرگار به یک خطِ مدور گردد

گر که کارآگَهی ، از بهر دلی کاری کن
تا که کار دل تو ، نیز میسر گردد

دعوت نفس پذیرفتی و رفتی یک‌بار
بیم آن است که این وعده مکرر گردد

پاکی آموز به چشم و دل خود ، گر خواهی
که سراپای وجود تو مطهر گردد

هر که شاگردی سوداگر گیتی نکند
هرگز آگاه نه از نفع و نه از ضر گردد

دامن اوست پر از لؤلؤ و مرجان ، پروین !
که بی‌اندیشه در این بحر شناور گردد


#پروین_اعتصامی

مورخ : شنبه 1394/12/8 + 11:47 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قصیده 3
چاپ این صفحه


سود خود را چه شماری که زیانکاری
ره نیکان چه سپاری که گرانباری

تو به خوابی ، که چنین بیخبری از خود
خفته را آگهی از خود نبُود ، آری

بال و پر چند زنی خیره ، نمی‌بینی
که تو گنجشک‌صفت در دهن ماری ؟

طینت گرگ بر آن شد که بیازارد
ز گزندش نرهی ، گَرْش نیازاری

اهرمن را سخنان تو نترساند
که تو کردار نداری ، همه گفتاری

به زبونی گِرَویدی و زبون گشتی
تو سیه‌طالعِ این عادت و هنجاری

دل و دین تو ربودند و ندانستی
دین چه فرمان دهدت ؟ بنده‌ی دیناری

غم گمراهی و پستی نخوری هرگز
ز ره نفس اگر پای نگهداری

مانْد آنکس که به جا نام نکو دارد
تو پس از خویش ز نیکی چه به جا داری ؟

تا که سرگشته‌ی این پستْ‌ گذرگاهی
هر چه افلاک کند با تو ، سزاواری

جان تو پاک سپردست به تو ایزد
همچنان پاک ببایدش که بسپاری

وقت بس تنگ بوَد ، ای سره بازرگان
کاله‌ی خود بخر اکنون که به بازاری

سپر و جوشن عقل از چه تبه کردی ؟
تو به میدان جهان از پیِ پیکاری

چرخ دندان تو بشمرد نخستین روز
چه به هیچش نشماری و چه بشماری

کمتری جوی گر افزون طلبی ، پروین !
که همیشه ز کمی ، خاسته بسیاری


#پروین_اعتصامی

مورخ : شنبه 1394/12/8 + 11:41 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قصیده 2
چاپ این صفحه


گَرَت ای دوست بوَد دیده‌ی روشن‌بین
به جهانِ گذران تکیه مکن چندین

نه بقائیست به اسفند مَه و بهمن
نه ثباتی است به شهریور و فروردین

فلک ، ای دوست به شطرنج همی مانَد
که زمانیت کُند مات و گهی فرزین

دل به سوگند دروغش نتوان بستن
که به هر لحظه دگرگونه کند آئین

به گذرگاه تو ایام بوَد رهزن
چه همی بار خود از جهل کنی سنگین ؟

ندهد هیچ کسی نسبت طاوسی
به شغالی که دُمِ زشت کند رنگین

ز کمانِ قَدَر آن تیر که بگریزد
کُشَدت گرچه سراپای شوی روئین

همه خون دل خلق است در این ساغر
که دهد ساقی دهرت چو مِی نوشین

مرو ای پیشروِ قافله زین صحرا
که نیامد خبر از قافله‌ی پیشین

روز بگذشت ، ز خواب سحری بگذر
کاروان رفت ، رهی گیر و برو ، منشین


#پروین_اعتصامی

مورخ : شنبه 1394/12/8 + 11:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قصیده 1
چاپ این صفحه


کار مده نفس تبهکار را
در صف گل ، جا مده این خار را

کِشته نکو دار که موشِ هوا
خورده بسی خوشه و خروار را

چرخ و زمین بنده‌ی تدبیر توست
بنده مشو درهم و دینار را

همسر پرهیز نگردد طمع
با هنر انباز مکن عار را

ای که شدی تاجر بازارِ وقت
بنگر و بشناس خریدار را

چرخ بدانست که کار تو چیست
دید چو در دست تو افزار را

کم دهدت گیتیِ بسیاردان
بِه که بسنجی کم و بسیار را

خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن
پاره کن این دفتر و طومار را

هیچ خردمند نپرسد ز مست
مصلحت مردم هشیار را

دزد بر این خانه از آن‌رو گذشت
تا بشِناسد در و دیوار را

دست هنر چید ، نه دست هوس
میوه‌ی این شاخ نگونسار را

رو گهری جوی که وقت فروش
خیره کند مردم بازار را

در همه‌جا راه تو هموار نیست
مست مپوی این ره هموار را


#پروین_اعتصامی

مورخ : شنبه 1394/12/8 + 10:47 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - قصیده 4
چاپ این صفحه



چشم صاحب‌دولتان بیدار باشد صبحدم
عاشقان را ناله‌های زار باشد صبحدم

آن جماعت را که در سینه ز شوق آتش بوَد
کارگاه سوزِ دل بر کار باشد صبحدم

صبحدم باید شدن در کوی او ، کز شاخ وصل
هر گلی کَت بشکفد ، بی‌خار باشد صبحدم

کوی او بی‌زحمتِ ناجنس باشد صبح‌گاه
راه او بی‌زحمت اغیار باشد صبحدم

مرده‌دل در خواب نوشین است و دولت در گذار
شادمانْ آن‌دل که دولت‌یار باشد صبحدم

طالبانِ پرتو خورشیدِ رویِ دوست را
چشم بر در ، روی بر دیوار باشد صبحدم

زنده‌داران شب امید را بر درگهش
دیده‌ها دریای گوهربار باشد صبحدم

گر تو می‌خواهی که بگشاید درِ احسان او
بر درِ او رفتنت ناچار باشد صبحدم

گرچه کمیابی کسی در صبحدم ناخفته ، لیک
حاضری زان خفتگان بیدار باشد صبحدم

هر شبت می‌گویم این و عقل می‌گوید بلی
پند گیرد خواجه گر هشیار باشد صبحدم

آن‌که در خوردن بوَد روز دراز او به سر
خفته بگذارش که بس بیمار باشد صبحدم

چرخ با صد دیده می‌بیند تو را جایی چنین
آدمی را خود ز خفتن عار باشد صبحدم

اوحدی ! گر زان شبِ بیچارگی خوفیت هست
چاره‌ی کار تو استغفار باشد صبحدم

قصه‌ی بیدار شو ، با خفته‌ای مردانه گو
کین سخن با کاهلان دشوار باشد صبحدم


#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : یکشنبه 1394/11/25 + 10:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اوحدی مراغه‌ای - قصیده 3
چاپ این صفحه


مردم نشسته فارغ و من در بلای دل
دل دردمند شد ، ز که جویم دوای دل ؟

از من نشانِ دل طلبیدند بی‌دلان
من نیز بی‌دلم ، چه نوازم نوای دل ؟

رمزی بگویمت ز دل ، ار بشنوی به جان
بگذر ز جان ، تا که ببینی لقای دل

دل را ز هر چه هست ، بپرداز و صاف کن
تا هر چه هست بنگری اندر صفای دل

گر در دل تو جای کسی هست غیر او
فارغ نشین ، که هیچ نکردی به جای دل

کی‌خسرو آن کسی‌ست که حال جهان بدید
از نورِ جامِ روشنِ گیتی‌نمای دل

بیگانه را به خلوت ما در میاورید
تا نشنوند واقعه‌ی آشنای دل

چون آفتاب عشق برآید ، تو بنگری
جان‌ها چو ذره رقص‌کنان در هوای دل

بگذر به شهر عشق که بینی هزار جان
دل‌دل‌کنان ز هر سرِ کویی که وای دل !

سرپوش جسم اگر ز سر جان برافکنی
فیض ازل نزول کند در فضای دل

نقد تو زیر سکه‌ی معنی کجا نهند ؟
چون آهن تو زر نشد از کیمیای دل

چون هیچ دل به دست نیاورده‌ای هنوز
چندین مزن به خوان هوس بر ، صلای دل

عمری گدای خرمن دل بوده‌ام به جان
تا گشت دامن دلِ منْ پر بلای دل

گر نشنوی حکایت دل ، این شگفت نیست
افسرده خود کجا شنود ماجرای دل ؟

عالم پر از خروش و صدای دل من است
لیکن تو را به گوش نیاید صدای دل

ناچار حال دل بنماید به هر کسی
چون اوحدی ، کسی که بوَد مبتلای دل



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : یکشنبه 1394/11/25 + 10:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4