ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سلمان ساوجی - قطعات
چاپ این صفحه


ای مرغ !‌ جان طلب کن از این آتشین قفس
راه برون شدن که تو را هم‌قفس نماند

زآن دوستان خاصی که دیدید در دیار
دردا که در دیارِ وفا هیچکس نماند

یارانِ نازنین همه رفتند و هیچ‌ یک
زآن همرهان به طالع من باز پس نماند

گوشِ دارا مدار در این کاروانسرا
کاینجا به غیر ناله‌ی زارِ جَرس نماند

آبِ بهارِ عیش و گلِ بخت ما بریخت
زین هر دو یادگار به جز خار و خس نماند

سرمایه‌ی امید من او بود در جهان
رفت و امید من به جهان زین سپس نماند

شد عمرْ خوار در نظر ما که بعد از او
ما را به وصلِ هیچ عزیزی هوس نماند

---
ز پیری جهان دیده کردم سوالی
که بهر معیشت ز مالِ بضاعت ،

چه سرمایه سازم که سودی کند ؟ گفت
اگر می‌توانی ،‌ قناعت قناعت

---
ای خداوندی که هر روز از درت
مژده‌ی فتحی دگر می‌آیدم

درگرفت از دولتت کارم چو شمع
این زمان پروانه‌ای می‌بایدم



#سلمان_ساوجی

مورخ : جمعه 1395/03/7 + 11:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - قطعات
چاپ این صفحه


خسروا ! گوی فلک در خم چوگان تو شد
ساحت کون و مکان عرصه‌ی میدان تو باد

زلف خاتونِ ظفر ، شیفته‌ی پرچم توست
دیده‌ی فتح ابد ، عاشق جولان تو باد

ای که انشاءِ عطارد ، صفت شوکت توست
عقل کل ، چاکر طغراکش دیوان تو باد

طیره‌ی جلوه‌ی طوبی ، قد چون سرو تو شد
غیرت خُلد برین ، ساحت ایوان تو باد

نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد
هرچه در عالم امر است ، به فرمان تو باد

---
شمه‌ای از داستان عشق شورانگیز ماست
این حکایت‌ها که از فرهاد و شیرین کرده‌اند

هیچ مژگان دراز و عشوه‌ی جادو نکرد
آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده‌اند

ساقیا ! مِی ده که با حکم ازل تدبیر نیست
قابل تغییر نبْود ، آنچه تعیین کرده‌اند

در سفالین کاسه‌ی رندان به خواری منگرید
کاین حریفان خدمت جام جهان‌بین کرده‌اند

نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران
عارفان آنجا مشام عقل مشکین کرده‌اند

خاکیان بی‌بهره‌اند از جرعه‌ی کاس الکرام
این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده‌اند



#حافظ

مورخ : شنبه 1394/12/8 + 11:42 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام