ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رهی معیری - قطعه 1
چاپ این صفحه


تو ای بی‌بها شاخک شمعدانی !
که بر زلف معشوق من جا گرفتی

عجب دارم از کوکب طالع تو
که بر فرق خورشید ماوا گرفتی

قدم از بساط گلستان کشیدی
مکان بر فراز ثریا گرفتی

فلک ساخت پیرایه‌ی زلف حورت
دل خود چو از خاکیان واگرفتی

مگر طایر بوستان بهشتی ؟
که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی

مگر پنجه‌ی مشک‌سای نسیمی ؟
که گیسوی آن سرو بالا گرفتی

مگر دست اندیشه‌ی مایی ای گل ؟!
که زلفش به عجز و تمنا گرفتی

مگر فتنه بر آتشین روی یاری ؟
که آتش چو ما در سراپا گرفتی

گرت نیست دل ، از غم عشق خونین
چرا رنگ خون دل ما گرفتی ؟

بُود موی او جای دل‌های مسکین
تو مسکن در آن حلقه بی‌جا گرفتی

از آن طره‌ی پُر شکن ، هان ! به یک سو
که بر دیده راه تماشا گرفتی

تو را بود رنگی و بویی نبودت
کنون بوی از آن زلف بویا گرفتی

گلی بودی از هر گیا بی‌بهاتر
کنون زِیب از آن روی زیبا گرفتی

نه تنها در آن حلقه بویی نداری
که با روی او آبرویی گرفتی


#رهی_معیری

مورخ : جمعه 1395/05/1 + 11:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - قطعه
چاپ این صفحه


چه خواهد کرد با شاهان ، ندانم
که با چون من گدایی ، عشقت این کرد !

از اول مهربانی کرد و آنگاه
چو با او مهر ورزیدیم ، کین کرد

گدایی بر سر کویت نشسته
به رفتن ، آسمان‌ها را زمین کرد

نه صاحبْ‌ طبع را عاشق توان ساخت
نه شیطان را توان روح الامین کرد

کسی کز غیر تو دامن بیفشانْد ،
کلیدِ دولت اندر آستین کرد

تویی ختمِ نکویان و ز لعلت
نکویی خاتمِ خود را نگین کرد

چو از تو سیف فرغانی سخن راند ،
همه آفاق ، پُر دُرِّ ثمین کرد

غمت را طبعِ او زین‌سان سخن ساخت ،
که گل را نَحْل داند انگبین کرد


#سیف_فرغانی

مورخ : دوشنبه 1395/03/24 + 09:16 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رودکی - قطعه
چاپ این صفحه


زمانه ، پندی آزادوار داد مرا
زمانه چون نگری ، سربه‌سر همه پند است

به روز نیک کسان ، گفت تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومند است

زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه
که را زبان نه به بند است ، پای در بند است ؟


#رودکی

مورخ : چهارشنبه 1395/02/1 + 10:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 7
چاپ این صفحه


ای دل ! اول‌ْقدم نیک‌دلان
با بد و نیک جهان ، ساختن است

صفت پیشروانِ ره عقل
آز را پشت سر انداختن است

ای که با چرخ همی بازی نرد !
بردن اینجا ، همه را باختن است

عجب از گمشدگان نیست ، عجب
دیو را دیدن و نشناختن است

تو زبون تن خاکی و چو باد
توسنِ عمر تو در تاختن است

دلِ ویرانه عمارت کردن
خوش‌تر از کاخ برافراختن است



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 10:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 6
چاپ این صفحه


جوانی چنین گفت روزی به پیری
که چون است با پیریت زندگانی ؟

بگفت اندرین نامه ، حرفیست مبهم
که معنیش جز وقت پیری ندانی

تو بِه کز توانایی خویش گویی
چه می‌پرسی از دوره‌ی ناتوانی ؟

جوانی نکو دار ، کاین مرغ زیبا
نمانَد در این خانه‌ی استخوانی

متاعی که من رایگان دادم از کف
تو گر میتوانی ، مده رایگانی

هر آن سرگرانی که من کردم اول
جهان کرد از آن بیشتر ، سرگرانی

چو سرمایه‌ام سوخت ، از کار ماندم
که بازی است ، بی‌مایه بازارْگانی

از آن برد گنج مرا دزد گیتی
که در خواب بودم گهِ پاسبانی



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 10:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 5
چاپ این صفحه


شمع بگریست گهِ سوز و گداز
کز چه پروانه ز من بی‌خبر است ؟

گفت پروانه‌ی پر سوخته‌ای
که تو را چشمْ به ایوان و در است

من به پای تو فکندم دل و جان
روزم از روز تو ، صد ره بَتَر است

پرِ خود سوختم و دم نزدم
گرچه پیرایه‌ی پروانه ، پَر است

کس ندانست که من می‌سوزم
سوختن ، هیچ نگفتن ، هنر است

آتش ما ز کجا خواهی دید ؟
تو که بر آتش خویشت نظر است

به شرار تو ، چه آب افشانَد ؟
آن‌که سر تا قدم اندر شرر است

با تو می‌سوزم و می‌گردم خاک
دگر از من ، چه امید دگر است ؟

پر پروانه ز یک شعله بسوخت
مهلت شمعْ ز شب تا سحر است

سوی مرگ ، از تو بسی پیشترم
هر نفس ، آتش من بیشتر است

خویشتن دیدن و از خود گفتن
صفت مردم کوته‌نظر است



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 10:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 4
چاپ این صفحه


سرو خندید سحر ، بر گل سرخ
که صفای تو به‌ جز یک‌دم نیست

من به یک پایه بمانم صد سال
مرگ با هستی من توام نیست

من که آزاد و خوش و سرسبزم
پشتم از بار حوادث خم نیست

دولت آن است که جاوید بوَد
خانه‌ی دولت تو محکم نیست

گفت فکر کم و بسیار مکن
سرنوشت همه‌کس ، با هم نیست

ما بدین یک‌دم و یک‌ لحظه خوشیم
نیست یک گل که دمی خرم نیست

قدر این یک‌دم و یک لحظه بدان
تا تو اندیشه کنی ، آن‌هم نیست

چون‌که گلزار نخواهد ماندن
گل اگر نیز نمانَد ، غم نیست

چه غم ار همدم من نیست کسی ؟
خوش‌تر از باد صبا ، همدم نیست

عمر گر یک دم و گر یک نفس است
تا به کاریش توان زد ، کم نیست

ما بخندیم به هستی و به مرگ
هیچگه چهره‌ی ما درهم نیست

آشکار است ستمکاری دهر
زخمْ بس هست ولی مرهم نیست

یک ره ار داد ، دو صد راه گرفت
چه توان کرد ؟ فلکْ حاتم نیست

تو هم از پای در آیی ناچار
آبت از کوثر و از زمزم نیست

باید آزاده کسی را خواندن
که گرفتارْ در این عالم نیست

گل چرا خوش ننشیند ، دائم
ماهتاب و چمن و شبنم نیست

یک نفس بودن و نابود شدن
درخور این غم و این ماتم نیست

هر چه خواندیم ، نگشتیم آگه
درس تقدیر ، به جز مبهم نیست



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 10:28 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 3
چاپ این صفحه


لاله‌ای با نرگس پژمرده گفت
بین که ما رخساره چون افروختیم

گفت ما نیز آن متاع بی‌بدل
شب خریدیم و سحر بفروختیم

آسمان ، روزی بیاموزد تو را
نکته‌هایی را که ما آموختیم

خرمی کردیم وقت خرمی
چون زمان سوختن شد ، سوختیم

تا سفر کردیم بر ملک وجود
توشه‌ی پژمردگی اندوختیم

درزیِ ایام ، زان ره می‌شکافت
آنچه را زین راه ، ما می‌دوختیم



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 10:26 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3