تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



قاآنی - قطعات 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گر بداند لذت جان باختن در راه عشق
هیچ عاقل زنده نگْذارد به عالم خویش را

عشق داند تا چه آسایش بُود در ترک جان
ذوق این معنی نباشد عقل دوراندیش را

────────────────
زین‌گونه که امروز کند خواجه تغافل
گویی خبرش نیست ز فردای قیامت

امروز مگر توبه کند چاره ، وگرنه
فردا نپذیرند از او عذر ندامت

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : یکشنبه 1395/07/25 + 09:15 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - مقطعات
چاپ این صفحه


ای عبید ! این گلِ صد برگ بر اطراف چمن ،
هیچ دانی که سحرگاه چرا می‌خندد ؟

با وجود گرهِ غنچه و تنگی دل او
حکمتی هست ؛ نه از باد هوا می‌خندد

چون ثبات فلک و کار جهان می‌بیند ،
به بقای خود و بر غفلت ما می‌خندد

---
عبید ! این حرص مال و جاه تا کی ؟
جهان فانی‌ست ؛ رو ترک جهان گیر

چو مردان ، دامن از دنیا بیفشان
وز این گرداب خود را بر کَران گیر

ز مسجد رَخْت بر کوی مغان کِش
سرا در کوی صاحب‌دولتان گیر



#عبید_زاکانی

مورخ : یکشنبه 1395/05/10 + 08:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - قطعه 3
چاپ این صفحه


در دام حادثات ز کس یاوری مجوی
بگشا گره به همت مشکل‌گشای خویش

سعی طبیب ، موجب درمان درد نیست
از خود طلب دوای دل مبتلای خویش

بر عزم خویش تکیه کن ار سالکِ رهی
وامانَد آن که تکیه کند بر عصای خویش

گفت آهویی به شیرسگی در شکارگاه
چون گرم‌‌ پویه دیدش اندر قفای خویش

کای خیره‌سر ! به گرد سمندم نمی‌رسی
رانی وگر چو برق به تگِ بادپای خویش

چون من پی رهایی خود می‌کنم تلاش
لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش

با من کجا به پویه برابر شوی از آنک
تو بهر غیر پویی و من از برای خویش


#رهی_معیری

مورخ : شنبه 1395/05/2 + 07:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - قطعه 2
چاپ این صفحه


من نگویم ترک آیین مروت کن ولی
این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند

تار و پودش را ز کین‌توزی همی خواهند سوخت
هر که همچون شمع ، بزم دیگران روشن کند

می‌کنند از دشمنی نادوستان با دوستان
آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند

دور شو زین مردم نااهلِ دور از مردمی
دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند

منزلت خواهی ، مکان در کنج تنهایی گزین
گنج گوهر بین که در ویرانه‌ها مسکن کند


#رهی_معیری

مورخ : جمعه 1395/05/1 + 10:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - قطعه 1
چاپ این صفحه


تو ای بی‌بها شاخک شمعدانی !
که بر زلف معشوق من جا گرفتی

عجب دارم از کوکب طالع تو
که بر فرق خورشید ماوا گرفتی

قدم از بساط گلستان کشیدی
مکان بر فراز ثریا گرفتی

فلک ساخت پیرایه‌ی زلف حورت
دل خود چو از خاکیان واگرفتی

مگر طایر بوستان بهشتی ؟
که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی

مگر پنجه‌ی مشک‌سای نسیمی ؟
که گیسوی آن سرو بالا گرفتی

مگر دست اندیشه‌ی مایی ای گل ؟!
که زلفش به عجز و تمنا گرفتی

مگر فتنه بر آتشین روی یاری ؟
که آتش چو ما در سراپا گرفتی

گرت نیست دل ، از غم عشق خونین
چرا رنگ خون دل ما گرفتی ؟

بُود موی او جای دل‌های مسکین
تو مسکن در آن حلقه بی‌جا گرفتی

از آن طره‌ی پُر شکن ، هان ! به یک سو
که بر دیده راه تماشا گرفتی

تو را بود رنگی و بویی نبودت
کنون بوی از آن زلف بویا گرفتی

گلی بودی از هر گیا بی‌بهاتر
کنون زِیب از آن روی زیبا گرفتی

نه تنها در آن حلقه بویی نداری
که با روی او آبرویی گرفتی


#رهی_معیری

مورخ : جمعه 1395/05/1 + 10:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - قطعه
چاپ این صفحه


چه خواهد کرد با شاهان ، ندانم
که با چون من گدایی ، عشقت این کرد !

از اول مهربانی کرد و آنگاه
چو با او مهر ورزیدیم ، کین کرد

گدایی بر سر کویت نشسته
به رفتن ، آسمان‌ها را زمین کرد

نه صاحبْ‌ طبع را عاشق توان ساخت
نه شیطان را توان روح الامین کرد

کسی کز غیر تو دامن بیفشانْد ،
کلیدِ دولت اندر آستین کرد

تویی ختمِ نکویان و ز لعلت
نکویی خاتمِ خود را نگین کرد

چو از تو سیف فرغانی سخن راند ،
همه آفاق ، پُر دُرِّ ثمین کرد

غمت را طبعِ او زین‌سان سخن ساخت ،
که گل را نَحْل داند انگبین کرد


#سیف_فرغانی

مورخ : دوشنبه 1395/03/24 + 08:16 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رودکی - قطعه
چاپ این صفحه


زمانه ، پندی آزادوار داد مرا
زمانه چون نگری ، سربه‌سر همه پند است

به روز نیک کسان ، گفت تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومند است

زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه
که را زبان نه به بند است ، پای در بند است ؟


#رودکی

مورخ : چهارشنبه 1395/02/1 + 09:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 7
چاپ این صفحه


ای دل ! اول‌ْقدم نیک‌دلان
با بد و نیک جهان ، ساختن است

صفت پیشروانِ ره عقل
آز را پشت سر انداختن است

ای که با چرخ همی بازی نرد !
بردن اینجا ، همه را باختن است

عجب از گمشدگان نیست ، عجب
دیو را دیدن و نشناختن است

تو زبون تن خاکی و چو باد
توسنِ عمر تو در تاختن است

دلِ ویرانه عمارت کردن
خوش‌تر از کاخ برافراختن است



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 10:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3