ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



پروین اعتصامی - قطعه 6
چاپ این صفحه


جوانی چنین گفت روزی به پیری
که چون است با پیریت زندگانی ؟

بگفت اندرین نامه ، حرفیست مبهم
که معنیش جز وقت پیری ندانی

تو بِه کز توانایی خویش گویی
چه می‌پرسی از دوره‌ی ناتوانی ؟

جوانی نکو دار ، کاین مرغ زیبا
نمانَد در این خانه‌ی استخوانی

متاعی که من رایگان دادم از کف
تو گر میتوانی ، مده رایگانی

هر آن سرگرانی که من کردم اول
جهان کرد از آن بیشتر ، سرگرانی

چو سرمایه‌ام سوخت ، از کار ماندم
که بازی است ، بی‌مایه بازارْگانی

از آن برد گنج مرا دزد گیتی
که در خواب بودم گهِ پاسبانی



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 11:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 5
چاپ این صفحه


شمع بگریست گهِ سوز و گداز
کز چه پروانه ز من بی‌خبر است ؟

گفت پروانه‌ی پر سوخته‌ای
که تو را چشمْ به ایوان و در است

من به پای تو فکندم دل و جان
روزم از روز تو ، صد ره بَتَر است

پرِ خود سوختم و دم نزدم
گرچه پیرایه‌ی پروانه ، پَر است

کس ندانست که من می‌سوزم
سوختن ، هیچ نگفتن ، هنر است

آتش ما ز کجا خواهی دید ؟
تو که بر آتش خویشت نظر است

به شرار تو ، چه آب افشانَد ؟
آن‌که سر تا قدم اندر شرر است

با تو می‌سوزم و می‌گردم خاک
دگر از من ، چه امید دگر است ؟

پر پروانه ز یک شعله بسوخت
مهلت شمعْ ز شب تا سحر است

سوی مرگ ، از تو بسی پیشترم
هر نفس ، آتش من بیشتر است

خویشتن دیدن و از خود گفتن
صفت مردم کوته‌نظر است



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 11:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 4
چاپ این صفحه


سرو خندید سحر ، بر گل سرخ
که صفای تو به‌ جز یک‌دم نیست

من به یک پایه بمانم صد سال
مرگ با هستی من توام نیست

من که آزاد و خوش و سرسبزم
پشتم از بار حوادث خم نیست

دولت آن است که جاوید بوَد
خانه‌ی دولت تو محکم نیست

گفت فکر کم و بسیار مکن
سرنوشت همه‌کس ، با هم نیست

ما بدین یک‌دم و یک‌ لحظه خوشیم
نیست یک گل که دمی خرم نیست

قدر این یک‌دم و یک لحظه بدان
تا تو اندیشه کنی ، آن‌هم نیست

چون‌که گلزار نخواهد ماندن
گل اگر نیز نمانَد ، غم نیست

چه غم ار همدم من نیست کسی ؟
خوش‌تر از باد صبا ، همدم نیست

عمر گر یک دم و گر یک نفس است
تا به کاریش توان زد ، کم نیست

ما بخندیم به هستی و به مرگ
هیچگه چهره‌ی ما درهم نیست

آشکار است ستمکاری دهر
زخمْ بس هست ولی مرهم نیست

یک ره ار داد ، دو صد راه گرفت
چه توان کرد ؟ فلکْ حاتم نیست

تو هم از پای در آیی ناچار
آبت از کوثر و از زمزم نیست

باید آزاده کسی را خواندن
که گرفتارْ در این عالم نیست

گل چرا خوش ننشیند ، دائم
ماهتاب و چمن و شبنم نیست

یک نفس بودن و نابود شدن
درخور این غم و این ماتم نیست

هر چه خواندیم ، نگشتیم آگه
درس تقدیر ، به جز مبهم نیست



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 11:28 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 3
چاپ این صفحه


لاله‌ای با نرگس پژمرده گفت
بین که ما رخساره چون افروختیم

گفت ما نیز آن متاع بی‌بدل
شب خریدیم و سحر بفروختیم

آسمان ، روزی بیاموزد تو را
نکته‌هایی را که ما آموختیم

خرمی کردیم وقت خرمی
چون زمان سوختن شد ، سوختیم

تا سفر کردیم بر ملک وجود
توشه‌ی پژمردگی اندوختیم

درزیِ ایام ، زان ره می‌شکافت
آنچه را زین راه ، ما می‌دوختیم



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 11:26 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 2
چاپ این صفحه


پدر ! آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ ، گرگ تو شد ای یوسف کنعانی من

مهِ گردونِ ادب بودی و در خاک شدی
خاک ، زندان تو گشت ای مه زندانی من

از ندانستن من ، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد ، بخندید به نادانی من

آنکه در زیرِ زمین ، دادْ سر و سامانت
کاش می‌خورد غم بی‌سر و سامانی من

به سر خاک تو رفتم ، خطِ پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره‌تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم ای دیده‌ی نورانی من

بی تو ، اشک و غم و حسرتْ همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر ، به مهمانی من

صفحه‌ی روی ز انظار ، نهان می‌دارم
تا نخوانند بر این صفحه ، پریشانی من

دهر ، بسیار چو من سربه‌گریبان دیده است
چه تفاوت کُنَدَش سر به گریبانی من ؟

عضو جمعیتِ حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحانِ کدامین چمنت بنمودند ؟
که شکستی قفس ای مرغ گلستانی من

من که قدرِ گهرِ پاک تو می‌دانستم
ز چه مفقود شدی ای گهرِ کانی من ؟

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل می‌دادم
آب و رنگت چه شد ای لاله‌ی نعمانی من ؟

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم ، چه فتاد ؟
که دگر گوش نداری به نواخوانی من

گنج خود خواندیَم و رفتی و بگذاشتیَم
ای عجب ! بعد تو با کیست نگهبانی من ؟



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 11:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

پروین اعتصامی - قطعه 1
چاپ این صفحه


اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخِ ادب ، پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید
هرچه خواهی ،‌ سخنش شیرین است

صاحب آن‌همه گفتارْ امروز
سائل فاتحه و یاسین است

دوستانْ بِه که ز وی یاد کنند
دلِ بی‌دوست ، دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است

آدمی هرچه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد ، مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آنکس که در این محنت‌گاه
خاطری را سبب تسکین است



#پروین_اعتصامی

مورخ : یکشنبه 1394/12/9 + 11:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3