تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



خواجه عبدالله انصاری ● مثنوی
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو کن به گریبان خویش

آینه، روزی که بگیری به دست
خود شکن آن روز؛ مشو خودپرست

خویشتن‌آرای مشو چون بهار
تا نکند در تو طمع روزگار

══════ * ══════
❖ #خواجه_عبدالله_انصاری

مورخ : شنبه 1396/08/20 + 09:31 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیمین بهبهانی - مثنوی
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای امید ! ای اختر شب های من !
نغمه‌ات افسرد بر لب‌های من

شمع من آغاز خاموشی گرفت
عشق من گرد فراموشی گرفت

در نگاهم شعله‌های شوق مرد
در درونم آتش پنهان فسرد

غنچه‌ی شاداب من بی‌رنگ شد
گوهر نایاب من چون سنگ شد

روزگاری بود و روزم سر رسید ؛
روزها بگذشت و شامم در رسید

کس چه می‌داند شبم چون می‌رود ؟
از دو چشمم جویی از خون می‌رود

دوستان ! فریاد من فریاد نیست ؛
غیر آهی از دل ناشاد نیست

تا ز یاران بی‌وفایی دیده‌ام ،
جسم و جان را در جدایی دیده‌ام

آشنایان ، آشنایی‌شان کجاست ؟
همدمان ، از هم جدایی‌شان چراست ؟

عشق را وقف هوس‌ها ساختند
گاهِ سختی ، دوستی نشناختند

ای امید ! ای اختر شب‌های من !
نغمه‌ات افسرد بر لب‌های من

ای امید ! از نو شبم را روز کن ؛
روز کن وآن روز را پیروز کن !

راحتی دِه این روان خسته را
گرم کن این پیکر یخ‌ بسته را

همچو مهتاب از دلِ شامم درآ ،
ورنه می‌میرم در این ظلمت‌سرا

وه ! که دیگر نغمه‌هایم زنده نیست ؛
از من این‌سان نغمه‌ها زیبنده نیست

چون مُرکّب رنگ زن بر خامه‌ام ؛
اندک اندک جلوه کن در نامه‌ام

باز در گوشم نواها ساز کن ،
اینچنین با من سخن آغاز کن :

کآن دلت از دشنه‌های درد ، ریش !
بی‌محابا می‌خوری از خون خویش

گر دو تن پیمان خود بگسسته‌اند ،
دیگران پیمانه را نشکسته‌اند

گر دو تن آلوده دامان زیستند ،
دیگران آلوده دامان نیستند

باوفا یاران فراوانند باز
همچو مَه ، پاکیزه دامانند باز

مهربانان مهربانی می‌کنند
گاهِ سختی ، سخت ‌جانی می‌کنند

ای امید ! ای اختر شامِ دراز !
گر نسازم من ، تو با دردم بساز

ای امید ! ای گلشنم را آفتاب !
رخ متاب از من - خدا را - رخ متاب

ای امید ! ای جان من قربان تو !
بعد از این ، دست من و دامان تو ...

═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : چهارشنبه 1395/08/19 + 10:43 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان هراتی - مثنوی
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
سفر گزید باز از این کوچه همنفسی
پرید و رفت بدان‌سان که مرغی از قفسی

کسی که مثل درختان به باغ عادت داشت
شبیه لاله به انبوهِ داغ عادت داشت

کسی که همنفس موج‌های دریا بود
صداقت نفَسش در نسیم پیدا بود

بهار سبز در آشوب خشکسالی بود
شکوفه‌دارترین باغ این حوالی بود

کسی که خِرقه‌ای از جنس آب در بر داشت
کسی که شعر مرا از ترانه می‌انباشت

کنون دریچه‌ی دل را به روشنی وا کن
به یاد او گلِ خورشید را تماشا کن

میان آینه‌ها ردّ داغ را می‌جست
درخت بود و هوادار باغ را می‌جست

تمام زاویه‌ها را به یک بهار سپرد
کویر تشنه‌ی ما را به جویبار سپرد

در انتهای عطش ، آفتاب می‌نوشید
کسی که از دل او ، شعرِ آب می‌جوشید

کسی که از ورق سرخ گل ، کتابی داشت
برای پرسش و تردید ما جوابی داشت

کسی که آب شدن را التهاب آموخت
شکوه سبز شدن را در آفتاب آموخت

کسی که شائبه‌ی آن نقاب را فهمید
کسی که حیله‌ی سنگ و سراب را فهمید

کسی که با تپشِ مرگ ، زندگانی کرد
کسی که با همه جز خویش مهربانی کرد

کسی که با دل ما ارتباط آبی داشت
هزار پنجره مضمونِ آفتابی داشت

به کشف مشرق خورشیدهای دیگر رفت
هزار مرتبه از ابرها فراتر رفت

چگونه گویمت ای چشم‌های زیرک باغ !
چگونه گویمت ای شکل واقعیت داغ !

هنوز عکس تو در دست‌های دیوار است
هنوز کوچه از آن سبزِ سرخ سرشار است

هنوز عکس تو و خشم دیگران برجاست
به چشم‌هات ، که مظلومیت در آن پیداست

تو را به خاطر آن آفتاب می‌گویم
تو را به خاطر دریا و آب می‌گویم

تو را به خاطر آن چشم‌ها که می‌سوزند
و اشک‌ها که مرا شعرِ تَر می‌آموزند

تو را به خاطر آن یاسمن که نشکفته‌ست
به آن دو غنچه که چون شعرهای ناگفته‌ست

تو را به خاطر رویای آن سه حسرت سبز
تو را به خاطر آن روزها و صحبت سبز ...

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : سه شنبه 1395/06/9 + 09:19 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - مثنوی
چاپ این صفحه


شبی شوقم شبیخون بر سر آورد
ز غم در پای دل ، جوشی برآورد

تنم زُنّار گَبْران در میان بست
دل شوریده شوری در جهان بست

به کلی از خِرد بیگانه گشتم
چو افیون‌ خوردگان دیوانه گشتم

چو زلفش بی‌قراری پیشه کردم
فغان و آه و زاری پیشه کردم

ز مژگان اشک خونین می‌فشاندم
به آبی ، آتش دل می‌نشاندم

نمی‌آسودم از فریاد و زاری
نمی‌ترسیدم از دشنام و خواری

خروشم گوشِ گردون خیره می‌کرد
هوا را دود آهم تیره می‌کرد

پیاپی زهر هجران می‌چشیدم
قلم بر هستی خود می‌کشیدم

همه شب گرد منزلگاه یارم
طواف کعبه‌ی جان بود کارم

ضمیرم با خیالش راز می‌خواند
به سوز این بیت‌ها را باز می‌خواند


#عبید_زاکانی

مورخ : یکشنبه 1395/05/10 + 08:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - مثنوی
چاپ این صفحه


چشم فروبسته اگر وا کنی
در تو بُود هر چه تمنا کنی

عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته ! طبیب تو نیست

از تو بُود راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو

همدم خود شو که حبیب خودی
چاره‌ی خود کن که طبیب خودی

غیر که غافل ز دلِ زار توست
بی‌خبر از مصلحت کار توست

برحذر از مصلحت‌اندیش باش
مصلحت‌اندیشِ دل خویش باش

چشم بصیرت نگشایی چرا ؟
بی‌خبر از خویش چرایی ؟ چرا ؟

صید که درمانده ز هر سو شده‌ست
غفلت او ، دام ره او شده‌ست

از ره غفلت به گدایی رسی
ور به خود آیی ، به خدایی رسی

ای شده نالان ز غم و رنج خویش !
چند نداری خبر از گنج خویش ؟

گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو ، اشک سحرگاه تو

مایه‌ی امّید مدان غیر را
کعبه‌ی حاجات مخوان دِیر را

غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
زآنکه دلی را به دلی راه نیست

خواهش مرهم ز دلِ ریش کن
هر چه طلب می‌کنی از خویش کن


#رهی_معیری

مورخ : شنبه 1395/05/2 + 08:09 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - مثنوی
چاپ این صفحه


عطر خوشبوی گلِ آن‌ ور دیواری تو
بیشتر دست مرا کاش نگه داری تو

با تو قرآن لب طاقچه را می شنوم
"من صدای نفس باغچه را می شنوم"

در خودش قدرت صد معجزه را جا داده
این دو تا دست که بر روی زمین افتاده

کیست این کوه که یک مشک به دندان دارد ؟
چیست این عشق که هفتاد و دو مهمان دارد ؟

کم نمی‌آورد این یکه‌سوارِ بی‌دست
کوه اگر روی زمین هم که بیفتد ، کوه است

"کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ"
در دل واقعه ، تصویر نماز گل سرخ

کار ما نیست تو را در دو سه خط بنویسیم
بی تو تنها بنشینیم و فقط بنویسیم

آب را بعد تو صد مرتبه ما گِل کردیم
در هیاهوی زمین ، دست تو را ول کردیم

دستِ از شانه جدا را که همین نزدیکی‌ست
یادمان رفت خدا را که همین نزدیکی‌ست

یادمان رفت دلِ سوخته‌ی اکبر را
حنجرِ پاره و خونین علی‌ اصغر را

یادمان رفت لب تشنه‌ی دریا را هم
بر سر نیزه سخن گفتنِ سرها را هم

یادمان رفت گلِ آن ور دیواری تو
یادمان رفت ابوالفضل علمداری تو


#رضا_نیکوکار

مورخ : شنبه 1395/04/12 + 09:08 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - مثنوی 2
چاپ این صفحه


ای نسیم صبح ! خوشبو می‌رسی
از کدامین منزل و کو می‌رسی ؟

تازه گردید از تو جان مبتلا
تو مگر کردی گذر از کربلا ؟

می‌رسد از تو نویدِ لاتَخَف
می‌رسی گویا ز درگاه نجف

بارگاه مرقد سلطان دین
حیدر صفدر ، امیرالمؤمنین

حوض کوثر ، جرعه‌ای از جام او
عالم و آدم ، فدای نام او

یا رب ! امیدِ بهایی را برآر
تا کند پیش سگانش ، جان نثار


#شیخ_بهایی

مورخ : شنبه 1395/04/5 + 10:05 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - مثنوی 1
چاپ این صفحه


دلا ! تا به کی از درِ دوست دوری ؟
گرفتارِ دامِ سرای غروری ؟

نه بر دل تو را از غم دوست ، دردی
نه بر چهره از خاک آن کوی ، گَردی

ز گلزار معنی ، نه رنگی نه بویی
در این کهنه گنبد ، نه هایی نه هویی

تو را خواب غفلت گرفته‌ست در بر
چه خواب گران است ، الله اکبر !

چرا اینچنین عاجز و بی‌نوایی ؟
بکن جستجویی ، بزن دست و پایی

سؤالِ علاج از طبیبان دین کن
توسل به ارواح آن طیّبین کن

دو دست دعا را برآور به زاری
همی گو به صد عجز و صد خواستاری :

الهی به زهرا ، الهی به سِبْطَین
که می‌خواندشان مصطفی قرةالعین

الهی به سجاد ، آن معدن علم
الهی به باقر ، شهِ کشورِ حِلم

الهی به صادق ، امامِ اعاظم
الهی به اعزازِ موسیِ کاظم

الهی به شاهِ رضا ، قائدِ دین
به حقِ تقی ، خسروِ ملکِ تمکین

الهی به نقی ، شاهِ عسکر
بدان عسکری کز ملک داشت لشکر

الهی به مهدی که سالار دین است
شهِ پیشوایانِ اهلِ یقین است

که بر حالِ زارِ بهاییِ عاصی
سر دفتر اهل جرم و معاصی

که در دام نفس و هوا اوفتاده
به لهو و لعب ، عمر بر باد داده

ببخشا و از چاهِ حِرْمان بر آرَش
به بازار محشر ، مکن شرمسارش

برون آرش از خجلتِ روسیاهی
الهی ، الهی ، الهی ، الهی


#شیخ_بهایی

مورخ : شنبه 1395/04/5 + 10:02 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 2
1
2