ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



حسین منزوی - مثنوی
چاپ این صفحه


ایران ! صدای خسته‌ام را بشنو ای ایران
شَکوای نای خسته‌ام را بشنو ای ایران

من از دماوند و سهندت قصه می‌گویم
از کوه‌های سربلندت قصه می‌گویم

از رودهایت ، اشک‌های غرقه در خونت
از رود ، رود کرخه ، زاری‌های کارونت

از بیستون کن عاشقان تیشه‌ دارانت
وآن نقش‌های بی‌گزند از باد و بارانت

از دفتر فال و تماشایی که در شیراز
حافظ رقم زد ، جاودان در رنگ و در پرواز

از اصفهان ، باغ خزان نشناسی از کاشی
از میر و از بهزاد یعنی خط و نقاشی

از نبض بی‌مرگِ امیر و خون جوشانش
که می‌زند بیرون هنوز از فین کاشانش

ایران من! آه ای کتاب شور و شیدایی
هر برگی از تاریخ تو ، فصلی تماشایی

فصلی همه تقدیر سرخ مرزدارانت
فصلی همه تصویر سبز سر به دارانت

فصل ستون‌های بلند تخت جمشیدت
در سربلندی برده بالاتر ز خورشیدت

از سرخ جامه چون کفن پوشندگانِ تو
وز خون دامن‌گیر بابک در رگان تو

 آواز من ، هرچند ایرانم ! غم انگیز است
با این همه از عشق ، از عشق تو لبریز است

دیگر چه جای باغ‌های چون بهشت تو ؟
ای در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو

در ذهن من ریگ روانت نیز سرسبز است
حتی کویرت نیز در پاییز سرسبز است

می‌دانمت جای به مرداب اوفتادن نیست
می‌دانمت ایثار هست و ایستادن نیست

گاهیت اگر غمگین ، اگر نومید می‌بینیم
ناچار ما هم با تو نومیدیم و غمگینیم

با این همه خونی که از آیینه‌ات جاری است
رودی که از زخم عمیق سینه‌ات جاری است

می‌شوید از دل‌های ما ، زنگار غم‌ها را
همراه تو با خود به دریا می‌برد ما را


#حسین_منزوی

مورخ : شنبه 1395/02/11 + 09:08 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رودکی - مثنوی
چاپ این صفحه


هیچ شادی نیست اندر این جهان
برتر از دیدار روی دوستان

هیچ تلخی نیست بر دل ، تلخ‌تر
از فراق دوستان پر هنر


#رودکی

مورخ : چهارشنبه 1395/02/1 + 10:15 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - مثنوی
چاپ این صفحه


الا ای آهوی وحشی کجایی ؟
مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان ، دو بیکس
دد و دامتْ کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خَوش

که خواهد شد ، بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان ، یار غریبان ؟

مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید

چنینم هست یاد از پیر دانا
فراموشم نشد ، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی
به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک ! چه در انبانه داری ؟
بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد ، گفتا دام دارم
ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام مِی و پای گل از دست
ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرْف جویی
نم اشکی و با خود گفت‌وگویی

به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران

نکرد آن همدم دیرینْ مدارا
مسلمانان ! مسلمانان ! خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند
که این تنها بدان تنها رساند

فرحبخشی در این ترکیب پیداست
که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طِیب امید
مشام جان معطر سازْ جاوید

رفیقان ! قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است
که سنگ‌انداز هجران در کمین است


#حافظ

مورخ : شنبه 1394/12/8 + 10:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 2
1
2