تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شاطر عباس صبوحی - مُخَمَّس
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای زلف تو چون مار و رخ تو چون گنج !
بی مار تو بیمارم و بی گنج تو در رنج
از سیلی عشق تو رُخم گشته چو نارنج
دین و دل و عقل و خِرد و هوش مرا سنج


بر باد شده در صدد روی تو هر پنج


هرگز نبُود حور چو روی تو به رضوان
سروی به نکوییّ قدت نیست به بستان
روی تو گل سرخ و خطت سبزه و ریحان
هم قند و نبات و شکر و پسته و مرجان


ریزد ز لب لعل سخنگوی تو هر پنج


در دست غمت چند زنم ناله و فریاد ؟
باز آی ، که عشق تو مرا کَند ز بنیاد
هرگز نبُود چون قد و بالای تو شمشاد
حور و ملک و آدمی و جنّ و پریزاد


هستند ز خدّام سر کوی تو هر پنج

ای خسرو خوبان ! نظری کن سوی درویش
مگذار که از عشق تو گردد جگرم ریش
دیوانه‌ی عشق تو ندارد خبر از خویش
خال و خط و زلف و مژه و چشم تو زآن پیش


کردند برآشفتگی موی تو هر پنج


تا چشم من آن روز بر آن سیمْبَر افتاد ،
از شوق جمالش به دل من اثر افتاد
مرغان چمن را همه سودا به سر افتاد
سرو و سمن و یاسمن و عرعر و شمشاد

پستند به پیش قد دلجوی تو هر پنج

در باغ وصال تو و گمگشته شبه سنج
مهرت به دلم نقش گرفته‌ست چو شطرنج
بنشسته شب و روز ، دو افعی به سرِ گنج
چشم و لب و رخساره و ابروی تو بی‌رنج


زیباست بر آن عارض نیکوی تو هر پنج


غم تاخت اگر بر سر و سامان صبوحی ،
ساقی ! بدر آی از درِ ایوان صبوحی
بنشین ز کَرم در برِ یاران صبوحی
دین و دل و عقل و خرد و جان صبوحی


گردید به تاراج دو ابروی تو هر پنج
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : سه شنبه 1395/09/23 + 09:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - مُخَمَّس
چاپ این صفحه


تا کی به تمنای وصال تو یگانه ،
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه ؟
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه ؟
ای تیرِ غمت را دلِ عشاق ،‌ نشانه


جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه


رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رُخت راکع و ساجد
در میکده رُهبانم و در صومعه عابد
گه معتکفِ دِیرم و گه ساکن مسجد


یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه


روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمّار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گهِ یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار


او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم ، صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم ، پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو


مقصود تویی ، کعبه و بتخانه بهانه


بلبل به چمن ،‌ زآن گلِ رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف ، صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم ، من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانینِ خِرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید


بلبل به غزلخوانی و قُمری به ترانه


بیچاره بهایی که دلش زارِ غم توست
هرچند که عاصی‌ست ، ز خیلِ خَدَم توست
امید وی از عاطفتِ دم به دم توست
تقصیر خیالی به امیدِ کَرم توست


یعنی که گنه را بِه از این نیست بهانه ...



#شیخ_بهایی

مورخ : شنبه 1395/04/5 + 10:07 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام