ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سیمین بهبهانی - چهار پاره‌ها 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر ؛ تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر ؛ زآنکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره‌ها آمده‌ای باز به سویم ؟
گر آمده‌ای از پی آن دلبر دلخواه ،
من او نیَم ؛ او مرده و من سایه‌ی اویم

من او نیم ؛ آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه‌جا با همه‌کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی‌مهر !‌ به سر داشت

من او نیم ؛ این دیده‌ی من گنگ و خموش است
در دیده‌ی او ، آن همه گفتار ، نهان بود
وآن عشق غم‌آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگیِ شامگَهان بود

من او نیم ؛ آری ، لب من - این لب بی‌رنگ -
دیریست که با خنده‌ای از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه‌دم خنده‌ی جانبخش
مهتاب‌صفت بر گل شبنم‌زده می‌خفت

بر من منگر ؛ تاب نگاه تو ندارم
آنکس که تو می‌خواهیش از من ، به خدا مرد
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چه‌ها کرد و کجا رفت و چرا مرد ...

═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : سه شنبه 1395/08/18 + 11:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیمین بهبهانی - چهار پاره‌ها 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
شب گذشت و سحر فراز آمد
دیده‌ی من هنوز بیدار است
در دلم چنگ می‌زند اندوه
جانم از فرط رنج ، بیمار است

شب گذشت و کسی نمی‌داند
که گذشتش ، چه کرد با دل من
آن سرانگشت‌ها که عقل گشود ،
نگشود ، ای دریغ ! مشکل من

چیست این آرزوی سردرگم
که به پای خیال می‌بندم ؟
ز چه پیرایه‌های گوناگون
به عروس محال می‌بندم ؟

همچو خاکسترم به باد دهد
آخر این آتشی که جان سوزد
دامن اما نمی‌کشم ، کآتش
سوزدم ، لیک مهربان سوزد ...

═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : سه شنبه 1395/08/18 + 11:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیمین بهبهانی - چهار پاره‌ها 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در پهن دشتِ خاطر اندوهبار من
برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است
برفی که همچو مخملِ شفاف شیرفام
بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته است

آرام و رنگ‌باخته و بیکران و صاف ؛
یعنی نشان ز سردی و بی‌مهری من است
در دورگاهِ تار و خموشِ خیال من
این برف سال‌هاست که گسترده دامن است

چندین فرونشستگی و گودیِ عمیق
در صافیِ سفیدِ خموشی‌فزای اوست
می‌گسترم نگاه اسفبار خود بر او
برمی‌کشم خروش که : این جای پای اوست

ای عشق تازه ! چشم امیدم به سوی توست
این دشت سردِ غمزده را آفتاب کن
این برف از من است ،‌ تو این برف را بسوز
این جای پا از اوست ،‌ تو او را خراب کن ...

═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : سه شنبه 1395/08/18 + 10:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیمین بهبهانی - چهار پاره‌ها 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
باز هم بیمار می‌بینم تو را
ای دل سرکش که درمانت مباد !
برق چشمی ، آتشی افروخت باز
کاینچنین آتش به جانت اوفتاد

ای دل ! ای دریای خون ! آشفته‌ای ؛
موج غم‌ها در تو غوغا می‌کند
بی‌وفایی‌های یارت با تو کرد
آنچه طوفان‌ها به دریا می‌کند

او اگر با دیگران پیوست و رفت ،
غیر از این هم انتظاری داشتی ؟
بی‌وفایی کرد ، اما - خود بگو -
با وفا ! تا حال ، یاری داشتی ؟

او نسیم است ، او نسیم دلکش است ؛
دامن شادی به گلشن می‌کشد
خار و گل در دیده‌ی لطفش یکیست ؛
بر سر این هر دو ، دامن می‌کشد

او نسیم است و چو بر گل بگذرد ،
عطر گل با او به یغما می‌رود
با تنِ گل گرچه پیوندد ، ولی
عاقبت آزاد و تنها می‌رود

تو گلیّ و او نسیم دلکش است
از پیِ پیوند کوتاهش برو ؛
پر فشان ، یک شب ز دامانش بگیر
چند گامی نیز همراهش برو ...

═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : شنبه 1395/08/15 + 12:41 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیمین بهبهانی - چهار پاره‌ها 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
سال‌ها پیش ، خاطر رنجور
شادمان بود و نوبهاری داشت
دل من ، باغ دلفریبی بود ؛
سبزه‌ای داشت ، لاله‌زاری داشت

آفتابِ محبتِ گرمی
گل او را به ناز می‌پرورد
هر سحر دیده‌ام چو می‌شد باز ،
شاخه‌ای می‌دمید و گل می‌کرد

رفت چندیّ و حیف ! دانستم
گل این باغ ، رنگ قهری داشت
غنچه‌ی دلفریب زیبایش
عطر آمیخته به زهری داشت

سحری با دو چشم اشک‌آلود
همه را خشمگین ز بُن کندم
آن همه عشق و ناز و مستی را
پیش پای زمان پَر کندم

سال‌ها رفت و گلشنم پژمرد
خاطرم دشت سنگلاخی شد ؛
نه به شاخی نهال او آراست ،
نه به برگی نهفته ، شاخی شد

لیک کنون ، که آفتاب دگر
دامن خویش را بر او گسترد ،
مژده آرید ، مژده ای یاران !
باز هم سنگلاخ گل آورد !

بگذارید دشت بی‌جانم
با بهاری دوباره زنده شود ؛
بشکفد غنچه‌های دل ، تا باز
عطرشان زهری و کشنده شود ...

═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : شنبه 1395/08/15 + 12:39 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - چهار پاره‌ها 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دیرگاهیست در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرحِ لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
لیک پاهایم در قیرِ شب است

رخنه‌ای نیست در این تاریكی ؛
در و دیوار به هم پیوسته
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
نقشِ وهمی‌ست ز بندی رَسته

نَفَس آدم‌ها
سر به سر افسرده‌ست
روزگاریست در این گوشه‌ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده‌ست

دست جادویی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌كنم هرچه تلاش ،
او به من می‌خندد

نقش‌هایی كه كشیدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح‌هایی كه فكندم در شب ،
روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهیست كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی ؛
دست‌ها ، پاها در قیر شب است ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : دوشنبه 1395/07/5 + 09:55 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - چهار پاره‌ها 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آفتاب است و بیابان چه فراخ !
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غُرابان ، دیگر
بسته هر بانگی از این وادی ، رخت

در پس پرده‌‌ای از گرد و غبار
نقطه‌‌ای لرزد از دور سیاه ؛
چشم اگر پیش رود ، می‌بیند
آدمی هست كه می‌پوید راه

تنش از خستگی افتاده ز كار
بر سر و رویش ، بنْشسته غبار
شده از تشنگی‌اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار

هر قدم پیش رود ، پای افق
چشم او بیند دریایی آب
اندكی راه چو می‌پیماید
می‌كند فكر كه می‌بیند خواب ...

────────────────
قصه‌ام دیگر زنگار گرفت ؛
با نفس‌های شبم پیوندی‌ست
پرتوی لغزد اگر بر لب او ،
گویدم دل : هوس لبخندی‌ست

خیره چشمانش با من گوید :
كو چراغی كه فروزد دل ما ؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت :
آتشی كو كه بسوزد دل ما ؟

خشت می‌افتد از این دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی كلنگ ،
سیل اگر آمد ، آسانش برد

بادِ نمناکِ زمان می‌گذرد ،
رنگ می‌ریزد از پیكر ما
خانه را نقش فساد است به سقف ،
سرنگون خواهد شد بر سر ما

گاه می‌لرزد باروی سكوت ؛
غول‌ها سر به زمین می‌سایند
پای در پیشِ مبادا بنهید ،
چشم‌ها در رهِ شب می‌پایند !

تكیه‌گاهم اگر امشب لرزید ،
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس‌های شبم پیوندی‌ست ؛
قصه‌ام دیگر زنگار گرفت ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : شنبه 1395/07/3 + 10:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - چهار پاره‌ها 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در شب تردید من ، برگ نگاه !
می‌روی با موج خاموشی كجا ؟
ریشه‌ام از هوشیاری خورده آب ؛
من كجا ، خاک فراموشی كجا

دور بود از سبزه‌زارِ رنگ‌ها
زورقِ بستر ، فراز موج خواب
پرتوی آیینه را لبریز كرد ؛
طرح من آلوده شد با آفتاب

اندُهی خم شد فراز شطّ نور ؛
چشم من در آب می‌بیند مرا
سایه‌ی ترسی به ره لغزید و رفت
جویباری خواب می‌بیند مرا

در نسیمِ لغزشی رفتم به راه ،
راه ، نقش پای من از یاد برد
سرگذشت من به لب‌ها ره نیافت ؛
ریگِ باد آورده‌ای را باد برد ...

────────────────
دود می‌خیزد ز خلوتگاه من‌
كس خبر كِی یابد از ویرانه‌ام ؟
با درونِ سوخته دارم سخن‌
كی به پایان می‌رسد افسانه‌ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افكندم در آب ‌،
لیک از ژرفای دریا بی‌خبر

بر تنِ دیوارها طرحِ شكست‌
كس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می‌دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید

تا بدین منزل نهادم پای را
از دَرای كاروان بُگْسسته‌ام‌
گرچه می‌سوزم از این آتش به جان ،
لیک بر این سوختن دل بسته‌ام‌

تیرگی پا می‌كشد از بام‌ها ؛
صبح می‌خندد به راه شهر من‌
دود می‌خیزد هنوز از خلوتم‌
با درون سوخته دارم سخن‌ ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : شنبه 1395/07/3 + 10:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 2
1
2